زمستان،‌خلقت‌انسان‌و‌رفتار‌اجتماعی‌آد ‌مها

Tejarat Daily - - صفحه اول -

ب//ه ماموری فرمان داد تا پی//رزن را آزاد کنند و من مانده بودم چ//ه اتفاقی افت//اده، اما خوش//حال از آزادی آن خانم نشستم به انتظار و با خودم فکر کردم، ما چگونه تحت تاثیر اتفاقهای مختلف عکسالعملهای گوناگون داریم؟ این مغز و چش//م و قلب چ//ه تاثیراتی را بر پیکر م//ا دارند، لحظاتی از رفتن پیرزن نگذش//ته بود که با ورود ی//ک فرد تازهوارد، کش//یک کالنتری از جای جس//ت و او را در آغوش گرفت، ب//ا او صحبتهایی کرد و پس از لحظ//های یکی از ماموران راصدا زد و گفت: س//ریع برو و یک وانت//ی را پیدا کن بیاور که به ایشان کمک کند اتومبیلش را از چند خیابان پایینتر بیاورد.

من هنوز در فکر وضعیت دوروبر و ماشینم بودم که مامور با یک مرد س//وئیچ به دست وارد شد، درحالی که هاجوواج ب//ه اطراف نگاه میکرد. کش//یک کالنتری ب//دون نگاهی به راننده وانت، از او کارت ماشین و گواهینامه خواست. راننده تعجبزده پرس//ید: اتفاقی افتاده جناب؟ از من خالفی س//ر زده؟

کش//یک گفت: ح//اال اینهایی که گفت//م داری؟ در ضمن کارت بیمهات را هم نشان بده. راننده نگاهی به من انداخت، گواهینامهاش را با کارت ماش//ین داد و گفت: میبخش//ید، فرصت نکردم بیمهاش کنم، االن انجام میدم.

و کش//یش جوان ده//ان خدادادی را باز ک//رد و به خنده گفت: حاال دیدی مش//کل داری؟ باشد فعال با این آقا برو به آدرسی که میگوید، کمک کن ماشینش رو ببری تعمیرگاه بعد بیا ببینم باید چه کنم.

مرد احس//اس عصبانیت خ//دادادیاش را کنترل کرد و با لبخن//دی توام با ناراحتی گفت: قربان، از اول میگفتید باید یک ماش//ین را بکس//ل کنم، من هم اطاعت میکردم، دیگر ای//ن همه بگیر و ببند نمیخواس//ت. این ب//ار من لبخندی زدم و از جای//م برخاس//تم. ف//رد مذکور تعج//بزده گفت: مگر نمیخواهید پرونده تش//کیل دهید، در خدمتم اس//تاد. باز هم خندیدم و گفتم: من جزو اس//تادهایی که بتوانند به دانشجویی کمک کنند نیستم، اجازه مرخصی بفرمایید، دو چشمه از فعالیت روزانهتان را دیدم و پند گرفتم.

همراه با رفیق کش//یک و راننده عصبان//ی از پلهها پایین آمدم و با دیدن یکی از دوس//تان که میخواس//ت باال بیاید تعجبزده علت را پرسیدم که گفت: آقا طبق معمول بنزین ماشین تمام شده و دزد بدبخت آن را با در باز همین کوچه باال رها ک//رده و گریخته، آمدم خبرتان کنم، راننده وانت با لبخندی گفت: کار ش//ما که حل ش//د، خدا عاقبت ما رو به خیر کند. این داستان را بعد از 40 سال هنوز هم به یاد دارم.

و باز فکر کردم به دوست محترمی که برای هر قسمت از پیکره انس//انی دلیل و منطقی آورد و نشان داد نوع آدم دوپا با این دست و پا و چشم و گوشت و مغز و قلب چه کارها و رفتارهایی را که نمیکند.

در حالی که مش//کل خودم را داش//تم به س//وی یکی از مس//ئولین رده باالتر رفتم که به اصطالح کش//یک بود و در مورد آن خانم صحبت کردم، مس//ئول مربوطه بدون اینکه س//رش را بلند کند، گف//ت: روی یک ورقه نام و نش//انی و شماره تماس بنویسید و تایید کنید ایشان را میشناسید، ما هم آزادش میکنیم.

گفت//م: من ب//ه حرفهایش گوش کردم، در ثانی ایش//ان ش//ماره محل کار دخترش//ان را دارند، خب از ایشان سوال کنید.

آرام س//ر بلند کرد و با چش//م خدادادی اما با خش//م به من خیره شد و با دهان خدادادی که میتوانست حرفهای خوب بزند به من توپید که: مگر خودمان عقلمان نمیرسید؟ فردا یک مهمان بزرگ از کش//ور دیگر وارد ایران میش//ود، گفتهاند افرادی را که دس//ت به تکدیگ//ری میزنند برای دو روز جلب کنی//د، ما هم همین کار را کردیم، گفتم: ولی جناب، ایش//ان متکدی نیستند. با همان چشمان خشمآلود گفت: اص//ال جنابعالی اینج//ا چه میکنید؟ آمدهاید س//ند بگذارید این بنده خدا را آزاد کنیم؟

گفتم: خیر، ماش//ینم را دزدیدهاند، آمدهام پرونده تشکیل بدهید تا...

که باز فریاد کرد: امروز پنجشنبه است، بروید شنبه بیایید تا پرونده تشکیل بدهند.

این بار با نارحتی گفتم: تا شنبه این ماشین یا اوراق شده یا از تهران خارج میشود. به درد نمیخورد. گفت: اصال شغل شما چیست؟ کارتان چیست؟ گفتم: مثال استاد دانشگاه نزدیک شما هستم. چش//مان خ//دادادیاش برق//ی زد و بر ص//ورت پرورده خداوندگاریاش ش//عاع لبخندی ظاهر ش//د و آرامتر گفت: آنجا تشریف داشته باشید، ببینم چه میشود کرد.

گفتم: این خانم سالمند تکلیفشان چه میشود؟ پیشانی که به چشم سرازیر میشود میتواند این مهمترین و زیباتری//ن بخش جس//م را دچار مخاطره کند. به دهان و بینی اش//اره میکرد ولی میگفت: غذا از راه دهان به معده میرود و هوا معموال از راه بینی و حس//اب هم شده که اگر به دلیلی تنفس انس//ان با مش//کلی مواجه ش//ود از دو راه دهان و بینی و یا یکی از این دو راه اس//تفاده کند، در این میان آدمهایی هم هس//تند که این دادههای خدا به وسیله طبیعت را تحمل نمیآورن//د و به دلیلی به رنج و ناراحتی دیگران میپردازند.

‹بد‹و‹خوب‹واقعی ‹تها ‹

دکتر جزایری، اس//تاد دانش//گاه که در زمینه ریاضیات و آمار تدریس میکرد میگفت: قبل از انقالب اس//المی وقتی ب//ه من خبر دادند اتومبیل پیکانم را از نزدیکی دانش//گاه به س//رقت بردهاند مات و ماتمزده دستبردست کوفتم که چرا دور از جایی که کار میک//ردم پارک کردهام، به هر حال به کالنتری رفتم برای اعالم وضعیت که ش//اید مشکل را حل کنند و به ماشینم برسم.

در داخل سالنی کوچک منتظر بودم تا نوبتم برسد، دیدم پیرزنی ناله و نفرین میکند، نگاه کردم متوجه شدم دستش را به دس//ته کاناپه دستبند زدهاند، از مامور مسئول علت را پرسیدم که گفت: ایشان به دلیل گدایی دستگیر شده تا به مرکز مربوطه فرستاده شود.

اما از حرفها ورفتار خانم سالمند چنین برداشتی نمیشد کرد. در فرصتی از وی درباره دس//تگیریاش س//وال کردم که ب//ا نارحتی گفت: دارند توهین ه//م میکنند، من دیدم پنجش//نبه اس//ت و دخترم زودتر از کار برمیگردد، بنابراین تصمیم گرفتم برای صرف ناهار نان تازه بخرم، چادر نمازم را به س//ر انداختم و آمدم سر کوچهمان که از نانوایی نان تهیه کنم، که مرا با ‪3 2،‬ نفر دیگر گرفتند و آوردند اینجا، هرچه هم میگویم به گوششان نمیرود.

باز س//رما آمد، حق هم داش//ت؛ هر س//ال همین موقع با هوای نسبتا سرد و اندکی س//رد و باالخره مثل امس//ال خیلی سرد از راه میرسید که رسید. نه اینکه از اول تابستان، همان 3 ماهی که از عمرمان گذش//ت و فقط حرف زدیم و س//مینار گذاش//تیم و بحث کردیم و گرما را تحمل کردیم و به طور دائم گفتیم هوا گرم اس//ت، باران نباریده، خشکس//الی اس//ت، چاههای با مجوز و بدون مجوز آب زیرسطحی سرزمین را برداشت کردند، که حق هم داشتند، هندوانه آب میخواست، تاکستان آب میخواست، س//بزهکاریها، صیفیجات آب میخواست که البته آبهای مختلفی را هم به این گیاهان زبانبس//ته خوراکی میدادند، حتی فیلمش را هم تماش//ا کردیم که فاضالب یک منطقه ی//ا کارخانه را باز کرده بودند توی این س//بزهزار که قرار بود تربچ//ه بدهد، پیازچ//ه بدهد،ریحان و نعنا بده//د، بیاوریم، بش//وییم و بگذاریم س//ر س//فره و بزرگترهایم//ان از منافع س//بزیهای خوراکی بگویند و آن یافتهها و بعضی جانداران ریز درون س//بزیها قاهقاه به ما بخندند و بگویند که به این نوع شستوشو معتاد شدهاند.

به هر حال تابس//تان ب//ا همه این حرفه//ا و بحثها و خوردوخوراکها به پایان رس//ید و پاییز زیبا، خیلی زیبا از راه رس//ید. پاییزی که شاید برای نخستین بار در آن باران و آخرها برف دیدیم و س//رمای زی//ر صفر و باالی صفر در وضعیت اندک را ش//اهد بودیم. حاال هم که به سالمتی آن ش//ب پرانتظار را طی کردیم و از یلدای مهربان گذش//تیم. الب//د این را هم خبر دارید که خیل//ی از نامهای زیبا را ما مردمان عاش//ق و ش//اعر و خوشرفت//ار و گاه دنیادیده به جمعیت نس//وان دادهایم، دریا، باران، مهتاب و همین یلدا که بدون هیچ دلیلی زنانه شد، البته اینکه یلدا روی چشم هم//ه جا دارد درس//ت، اما همه نامهای زیب//ا را به مادران و خوهران و همس//رانمان بخش//یدیم و بعض//ی اوقات هم ش//دیم آتیال، چنگیز، تیمور، اژدر ...و که معلوم نیس//ت به چه مناسبت حتی در شناسنامههایمان هم ثبت شد. اصال چرا رفتیم س//راغ نام و نامه//ای اینچنینی، به خاطر بحث فرهنگ اس//ت و ادب اجتماعی و آنچ//ه که ما را به جامعه پیوند میدهد، به قول یکی از زعمای قوم، وقتی به خدایی میاندیشیم که پیکره انسان را براساس نیازهایش در مدت عم//ر آفریده حی//ران میمانیم که بعضیها ش//رک به کار میبرند و افکار مغش//وش دارند، وی میگفت: خدا چشم را در باالترین بخش پیکره انسانی و درست زیر مغز قرار داده که آنچ//ه را میبینیم بدون هیچ ف//وت وقت درک کنیم، ی//ا در مورد مژهها که اطراف چش//م را از ب//اال و پایین فرا گرفته در صورت نبود این ردیف موی نه چندان نرم، چشم انس//انی به س//رعت از بین میرفت چون چند قطره عرق

محمدعلی عرفینژاد

روزنامه نگار

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.