آرمانشهر بهشتي که انسان در آن کشته ميشود

Vaghay Ettefaghie - - ديدگـــاه - فاطمهرایگاني دانشجويدکتريفلسفه

کاملترين آرمانشهرها را رنجورترين انسانها تمنا کردهاند. انسانهاي از بهشت راندهشدهاي که حاال نااميد از بازگشت به آن تالش ميکنند نسخه زمينياش را تخيل کنند. اين تخيلها اگرچه در جزييات با هم متفاوت هستند اما يک ويژگي در همهشان مشترک است: عاري از هرگونه رنجاند. هر انديشمندي که در پي طراحي آرمانشهر بوده، بسته به اينکه چه چيز را عامل اصلي رنج بشر بداند، شهرش را عاري از آن عامل به تصوير کشيده و درنهايت به مدل سرزميني رسيده که بهزعم خودش در آن بشر ميتواند بدون رنج به حياتش ادامه دهد. سرزمينهاي عجيبالخلقهاي که تماما از نفي آنچه هست ساخته ميشوند و هيچ نسبتي با ادوار تاريخي قبل از خودشان ندارند. صاحبان اين نوع انديشه اغلب باورهاي اصالحي کمرنگتر و در عوض رگههاي انقالبي پررنگي در منظومه فکري خود دارند. ازهمينروست که در آرمانشهرها هر آنچه اکنون هست از بين ميرود و همهچيز از کوچکترين عناصر مدني دوباره ساخته شده و هرگونه پيوند با تاريخ قبل از شکلگيري اين شهر ناديده انگاشته ميشود. انگار که قرار است چنين حياتي در پس يک انفجار يا در زندگي ديگري آغاز شود.

البته که اين طرحوارهها تا وقتی تنها در ذهن يا آثار خالقانشان ماندهاند بسيار فريبنده بوده و تا حد زيادي کارکرد تخديري دارند. احتمال زيستن در چنين شهرهايي ميتواند کورسوي اميدي باشد براي تحمل وضع موجود و حتي انگيزه تالش براي رسيدن به وضع مطلوب اما تراژدي از آنجايي آغاز ميشود که عدهاي به فکر عمليکردن اين روياها ميافتند و براي ساختن اين آرمانشهرها قيام ميکنند. آنها دست از تخيلکردن ميکشند و تالش ميکنند اين طرحها را از ساحت انديشه به ساحت عينيت بکشانند. اينجاست که شدت تهيبودن اين انديشهها به زشتترين شکل ممکن خودش را به نمايش ميگذارد و از تالش براي بهشتسازي ويرانههايي باقي ميمانند که با آنچه قرار بود شود بيشترين فاصله را دارد. در چنين شرايطي کمکم آثار ويرانشهري متولد ميشوند؛ آثاري که نهتنها درپي بهتصويرکشيدن وضع مطلوب نيستند و روياي رسيدن به چيزي در سر نميپرورانند بلکه بيشتر مولود ترس انسان از ازدستدادن هرچه بيشتِر وضع موجودند. روند انسان به قدري نزولي ميشود که ترس از آينده را هرلحظه پررنگتر ميکند و دلشوره آنچه درپيش است انسان را به سمت تخيل ويرانشهرها ميبرد؛ درواقع هرآنچه بهشت کاشته بودند حاال جهنم درو ميکنند؛ سراب آرمانشهر هر لحظه بيشتر خراب ميشود و رفتهرفته اصل احتمال رسيدن به آرمانشهر زير سوال ميرود و ويرانشهر پيشرو قطعيتر مينمايد. نهتنها آن تعالي انساني که در خيال پرورانده بودند و آن فراواني نعمت و ثروت که آرزويش را داشتند رقم نميخورد بلکه روزبهروز به افول ارزشهاي انساني افزوده ميشود و منابع طبيعي با ضريب بيشتري کم ميشوند و درنهايت چيزي که قرار بود رنج انسان را از بين ببرد حاال ابعاد اين رنج را وسيعتر ميکند

اينجاست که بازانديشي آرمانشهرها ضرورت پيدا ميکند و اهميت اين پرسش روشن ميشود: آرمانشهرها در تخيل يا روي کاغذ چه دارند که در زمين قابل تحقق نيست؟ در يک نگاه اجمالي به طرحوارههاي «اتوپي» (يا همان اتوپيا به معنای آرمانشهر)، چه از نوع سنتي افالطوني و چه از نوع جديدتر مارکسي و هگلي به نظر ميرسد اين آرمانشهرها بيشتر زاييده تخيل بودهاند تا انديشه. آنچه در تخيل اتوپيانگارها از نو ساخته ميشود نه شهر و ساختار سياسي که در وهله اول خود انسان است. درواقع آنها در پي آرمانشهر که درواقع درپي آرمانانساناند اما اين آرمانانسان چه ويژگياي دارد که انسان کنوني نداشته؟ سوال دقيقتر آن است که بپرسيم چه نداشته! در اين آرمانشهرها نه قوا و اميال مختلف انسان بهتمامه و بهمثابه جزئي از يک کل به رسميت شناخته ميشود و نه به تنوع گونههاي انساني و تفاوت توانمنديها و بهرهمنديها و کارکردهاي بشر توجهي ميشود. آنچه ساخته شده انسان معصوم عاري از خطا و اشتباهي است که احتمال هيچ حرکت برهمزنندهاي برايش باقي نمانده است. اين انسان هيچ ندارد مگر قوه اطاعت محض؛ اطاعت نهفقط از حکومت و ساختارهاي سياسي که از هرآنچه براي او رقم خورده است. اغلب اين آرمانشهرها، سرزمينهاي محصوري هستند که با نفي و حذف عدهاي ديگر شکل گرفتهاند و همواره ديگرياي دارند که صالحيت عضويت در اين آرمانشهرها را ندارد. آنچه اين صالحيت را رقم ميزند همان قوه اطاعت محض است. در نگاه اول ميپنداري تنها چيزي که انسان در آرمانشهرها دارد انديشه است. نقطه کمال انساني به اعلي درجه رسيدن عقل انساني است. چه چيزي مهمتر از عقل؟ مگر نه اينکه گوهر آدمي همين است؟ اما شکست انديشههاي آرمانشهري و واکاوي دوباره طروحوارههاي اتوپي يادآوري ميکند که آدمي در کنار عقل اختياري هم داشت که حاال در آرمانشهر قدرت استفاده از آن ندارد. بهتر که نگاه ميکني ميبيني انديشهاي هم باقي نميماند زيرا انسان آرمانشهر اصال نيازي به انديشيدن ندارد. در آرمانشهرها زمامداران حکومت قبال بهجاي همه شهروندانشان انديشيدهاند. هرگونه انديشهاي در مقابل آن انديشه غالب منجر به سوال و هر سوال بيپاسخي منجر به آشوب و درنهايت بازآفريني دوباره رنج ميشود. رنج، محصول انسانيت است و آرمانشهر با حذف رنج درواقع به مبارزه با انسانيت انسانها برميخيزد. همين است که در عمل به شکل ويرانشهر زاييده ميشود.

حال بايد چه نتيجهاي از اين چرخه گرفت؟ اينکه اساسا هر آرمانشهري به ويرانشهر ختم ميشود و قبل از هرکاري بايد به مقابله با انديشههاي آرمانشهري برخاست؟ مخصوصا اينکه همين آرمانشهرها و احتمال تحقق آنها تنها انگيزه بشر براي مبارزه بوده و زندگي تنها در بستر اين انتظار توانسته پويايي خود را حفظ کند. به نظر نتيجه منطقيتر نه حذف ايدههاي آرمانشهري که تالش براي صورتبندي واقعگرايانه آن است؛ آرمانشهري که در آن انسانيت انسان حفظ شده باشد و فطرت انساني بتواند خود را بهتمامه حفظ کند. آرمانشهري که يکباره و خلقاالساعه از هيچ و نفي کامل هرچه هست ساخته نميشود بلکه ذرهذره و در پيوند با گذشته شکل ميگيرد.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.