روي‌يک‌صندلي‌جا‌نم ‌يشد

Vaghay Ettefaghie - - تــــاريخ - شاهرخ‌زبردست روزنام‌هنگار

فکر ميکردم قليانکشيدن کار بزرگترهاست. بابا قليان ميکشيد؛ هر روز و براي مراعات حال اهالي خانه در چايخانه. اسم چايخانه را يادم نيست ولي در محلهاي بود به اسم «سرچشمه»، نزديک خانه «ذوالفقاريها» در زنجان. خيابان سرچشمه باريک بود و از هر مغازه ميشد مغازههاي روبهرويي را هم خوب و واضح ديد. من هم چندباري آن مرد را از بيرون ديده بودم ولي حاال او را يادم ميآيد و آنوقتها برايم مهم نبود. بابا که عصرها قصد چايخانه ميکرد، اصرار ميکردم دنبالش راه بيفتم. چايخانه براي بزرگترها بود و اندازهام را ميدانستم. اصرارم براي چايخانه نبود بلکه براي کلوپها- مغازههايي که دستگاه پلياستيشن داشتندبود. در همين خيابان سرچشمه چندتايي از همين کلوپها بود و همان وقتي که بابا که بزرگ بود و ميتوانست قليان بکشد در چايخانه بود، ما مشغول بازي در کلوپ ميشديم. مرد همانموقع هم در چايخانه مينشست. بابا يکي دوباري بعدتر تعريفش را کرده بود: سرش پايين بود و روزنامه ميخواند، گاهي چيزي مينوشت و گاهي چاي ميخورد. ميگفت آنجا قليان نميکشيد. انگار پاتوقش همانجا بود. چند سال بعد، براي آنکه ثابت کنم بزرگ شدهام، راهم به همان چايخانه باز شد. هنوز آنقدر بزرگ نشده بودم که بفهمم مسخرهکردن بزرگترها آدم را بزرگ نميکند. آن مرد را همانجا ميديدم. هنوز نفهميده بودم هماني است که بابا تعريفش را کرده. مرد آنجا روزنامه ميخواند، چاي ميخورد و سرش بيشتر وقتها پايين بود. گاهي هم چيزي مينوشت. قليان نميکشيد، اما سيگار را يادم نميآيد ميکشيد يا نه. براي ما، من و چند همسنوسالم که خيال ميکرديم بزرگ شدهايم، آن مرد، کسي بود که روي يک صندلي جا نميشد. مسخره ميکرديم و در کوچکي خودمان به بزرگبودن تن او ميخنديديم. وقتي بساط خنده جور ميشد ديگر کسي جلودارمان نبود، وقتي شروع به مسخرگي ميکرديم، ميتوانستيم حتي به سر پايين او، به کمحرفياش، يا حتي به روزنامهخواندنش و خيلي چيزهاي ديگر هم بخنديم؛ البته که همين مايه مسخرگي و کوچکي ما بود و نه آنچنان که فکر ميکرديم بزرگشدنمان. کمي بعدتر سنمان آنقدري باال رفت که بفهميم چايخانهرفتنمان بزرگمان نميکند. شعر حتي در همان آدم کوچکي که مسخره ميکرد هم بود اما بعدتر حضور شعر پررنگتر شد. خيلي از شعرا هم با اشعارشان ميآمدند و ميرفتند. انگار هر شعري براي يک دورهاي است. بعضي از اين شعرها و شاعران ولي رفتني نيستند. ميآيند و ميمانند و براي هر دورهاي از زندگيات چيزي دارند. نهفتگيهايي دارند که تغيير آدمها آنها را آشکار ميکند. در ميان اين آمدنها و رفتنها، بهواسطه کسي که نميدانم که بود با «حسين منزوي» آشنا شدم. کسي که بعدترها يکي از آنها که حشرونشري با او داشت، گفت چون نميتوانست دنياي سياهي را که ميديد، نابود کند، خودش را نابود کرد. کسي که متخصصان بهتر ميتوانند بگويند غزل را بزرگتر کرد و مهمتر از همه اينها، شعرش به جانم مينشست. کسي که روزي کامال اتفاقي فهميدم همان مردي است که روي يک صندلي جا نميشد و مسخرهاش ميکرديم. همان که کاري به کار کسي نداشت، کمحرف بود و به مسخرههاي بچهگانه ما هم هيچ واکنشي نشان نميداد. حاال در روزهايي که سالروز تولد «هوشنگ ابتهاج» است و در بحثهاي درون تحريريهاي، کسي او را «مهمترين غزلسراي معاصر» خطاب ميکند؛ همين عبارت من را ياد آدم تنومندي مياندازد که روي يک صندلي جا نميشد و ما هيچوقت به اندازه او بزرگ نشديم. همان «خورشيد زخمي، خسته و ازپاافتاده»اي که تاريخ جايگاهش را مشخص خواهد کرد.

اينستاگرام

دوشنبه7 اسفند69۳۱ 9 جمادیالثانی 9۳4۱

26 فوریه 20۱8 سالسوم دوره جدید شمـاره 558 6۱صفحـه

اين جمالت [ملکمطيعي] رو دوباره مرور کنيم با هم... ١- هيچ گله و شکايتی ندارم ٢- برای مردمم کار کردم و محبت اونا من رو بس ٣- با سرنوشت نمیجنگم راضیام چون عاشق کارم بودم و هستم...

اميرمهدي ژوله

فيلم [بدون تاريخ بدون امضاء] را ديدم. قصه وجدان، ترديد، تصميم، انسان. اخالق... و امير آقايي مسلط و آگاه و کنترل شده. .. و خانوم هديه تهراني که هنوز خانوم هديه تهرانيست. . و قانون پايستگي نويد: نويد محمدزاده بهوجود نميآيد، از بين هم نميرود. فقط از حالتي به حالت ديگر ميدرخشد!...» و بقيه... همه جوايز و نقد و تشويق و تحسينها نوش جونتون.

مهراب قاسمخاني

دوست داشتم اين فيلمو [بدون تاريخ بدون امضاء]... وحيد جليلوندش عالی و تاثيرگذار بود، امبر آقاييش بدجوری توی نقشش نشسته بود، هديه تهرانيش پر از وقار بود... . فقط نويد محمد زادهاش خيلی لجدرآر بود. آخه مگه ميشه يه نفر همهاش خيلی خوب باشه؟ کيفيت هم يه حدی داره ديگه... پ. ن: تبريک ميگم به احسان عليخانی که باهوش و قدرتمند کار تهيهکنندگيش رو شروع کرد.

کتاب «کدام حزب برنده ميشود؟» به نويسندگي «عزيز نسين» و ترجمه «داود وفايي» با قيمت ۵۱هزار تومان از سوي نشر «ققنوس» منتشر شد. عزيز نسين، طنزپرداز ترکيهاي ميگويد: «تنها طنزي را طنز واقعي ميدانم که به سود مردم باشد؛ چيزي که مرا به طنزنويسي کشاند، شرايط ناگوار روزگار بود... خالصه اينکه طنز نوعي بروز خشم فروخورده است که ريشه در محروميت و فقر دارد».

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.