داستان زنی که قلعه را نجات داد

با رقیه گزمه، پدیده پنجمین دوره شوراهای شهر و روستا به مناسبت روز شوراها

Vizhenameh - - News - محدثه طالبی

پدیده پنجمین دوره انتخابات شــوراهای شهر و روستا شده بود کسی که با پیگیری هایش، ســاکنان قلعه ســیمون که زیر گوش پایتخت نزدیک بــه دو دهه در محرومترین شــرایط زیســته بودند را صاحب خانه کرده بود. او در فاصله شــش ماه خانه، آب، برق، حمام، خیابانهای آسفالت و از همه مهم تر امید به زندگی را به میان مردمی آورده بود که ســهم شــان از زندگی مهاجرت بود و اقبالی که سرسازگاری با زندگیشان نداشت. تا زمانی که یکی از میان شان آستین همت را باال زد. برای چهارمین دوره متوالی سال گذشته بدون کوچکترین تبلیغاتی عضو شورای روستا شد. با وعده ایجاد شغل، ساخت مسجد و مدرسه. ازدواج در کودکــی، تــرک تحصیــل و ســالها حاشیهنشــینی حســرتهایی روی دل رقیــه گزمــه گذاشــته و حاال زندگیاش را وقف کــرده تا نوههایش و کودکان نســل امــروز آن حســرتها و محرومیتها را تجربــه نکنند. با او در پایان یــک روز پرکار گفتوگو کردیم روزی که پای پزشــک را بــار دیگر به خانههای قلعه ســیمون بــاز کرده بــود و تازه در انتهای شــب و بعــد از گفتوگو قصد پخت کلوچههای ســنتی برای فروش را داشت. «اولش کسی نمیدانست ما اینجاییم. آقایی از طرف روزنامــه آمــد، خبرنــگار بــود و درباره اینجا گزارشــی نوشــت «قلعهای که به خاک نشســته اســت» بعد از آن در جشــن رمضان شــبکه پنج قلعه را نشان داد و هر بار با من گفتوگو میکردند.» گزمه اسم بسیاری از خبرنــگاران و تیترهــای گزارشهایشــان از قلعــه سیمون را بخوبی و با جزئیات به یاد دارد. از نخستین باری که قلعهشــان رسانهای شــد نزدیک به 5۱ سال میگذرد و در این ســالها او یکی از نخستین گزینهها برای مصاحبهها و بیان شــرح حال و مشــکالت شان بــود. «دومین دوره انتخابات شــورا و ســال ۱8 بود که مهدی حاج احمد که از مالکان اینجا و دامداران بود، گفــت رقیه میایی شــورا؟ گفتم من کــه دیپلم ندارم. گفت نترس، میتوانی. ثبتنام کردم و رأی آوردم. او مرا برد و راهنماییام کرد و چند سال که گذشت دیگر خودم همه جا میرفتــم و پیگیر کارها بودم. دو دوره عضو شــورا بــودم و دوره قبل هم عضو علــی البدل، امــا این دوره دوباره رأی آوردم و بهعنوان دومین نفر انتخاب شــدم امســال هــم به من زنــگ زدند آدرس ســایت وزارت کشــور را فرســتادند که بیا برای شورای شهر ثبتنام کن، اما فکر کردم در همین روستا باشم بهتر است. اینجا شناخته شده ام، مردم میدانند اگر بیاینــد در خانهًمن بگویند فالن مشــکل را داریم من اگر بتوانم حتما حل میکنم، میدانند که چقدر برای اینجا زحمت کشــیده ام.، هیــچ تبلیغی هم نکردم و مدیون اهالی هســتم. ان شــاءاهلل بتوانــم جبران کنم برایشان.»

قلعهمان را به هیچ جای دنیا نمیدهیم اهالی قلعه ســیمون اصالتی سیســتان و بلوچستانی دارند. سالها قبل به استان گلستان مهاجرت کردند و در روســتایی نزدیــک گنبــد بــه کشــاورزی مشــغول بودند. سیل استان گلستان و بیکاری دوباره آنها را در ســال ۱۷ به حاشیه تهران کوچاند. پدر رقیه و چندین خانــواده دیگــر از اقوام شــان ابتدا در کنــار زمینهای کشــاورزی کــه در آنهــا بــرای «اربــاب» کار میکردند، در خانههــای کپــری و بعدتر هر کدام در گوشــه ای از قلعه تاریخی ســیمون ساکن شــدند و حاال جمعیتی نزدیــک بــه 200 نفــر را در کنــار اهالی بومی روســتای ســیمون تشــکیل میدهنــد. گزمــه همه حواســش را جمــع میکنــد تا بــه جــای اصطــالح مرســوم ارباب در بین شــان بگوید مالــک. «مدتها بود کــه از بنیاد کوثــر میگفتنــد باید این قلعه را تخلیــه کنید و بروید طرف شهرســتان خودتان گلستان. ما آنجا هیچ چیز نداریم. ولی اینجا حداقل ما ســالها بــود روی زمین مالــکان کار کــرده بودیــم، مــا را میشــناختند و به ما «نصفه کاری» (حق الزحمه کشــاورزان، نصف ســود محصول) میدادند. مالکان و بومیان اینجا آدمهای خوبــی بودند با ما خوب تا میکردنــد و ما هیچ جای دنیــا را قبــول نداشــتیم جــز قلعــه، همیــن قلعــه و همیــن آدم هــا. یکبــار حاج احمــد 0۱ تا نامه نوشــته بــود برای 0۱ ارگان مختلف از اطالعات تا بخشــداری و فرمانداری. من به تک تک این ادارهها رفتم که این قلعه را تخلیه نکنند. هر وقت از دادگســتری با حکم تخلیــه میآمدند میترســیدم. مــا در مالکیت اینجا کــه برای بنیــاد و مالکان بود ادعایی نداشــتیم و فقط میخواســتیم این خرابه را کــه درآن زندگی میکنیم از ما نگیرید.»

زدودن ذره ذره زنگ محرومیت از زندگی ســال ۴8 در یکــی از جلســاتی که شــورا با بخشــداری داشت این مسأله مطرح شد که به مالکان زمینهای کشــاورزی روســتای ســیمون وامــی تعلــق گیــرد، تــا آنهــا خانه بســازند و کشــاورزان در آنجــا زندگی کنند. حــاال چه اهالی قلعــه و چه بعد از اینها هر کشــاورز دیگــری. از آن بــه بعد بود که امید به خانه دار شــدن در دل رقیه روشــن شد. از این جلسه و آن جلسه، این ارگان و اداره ســالها در رفــت و آمــد بود. «من خیلی مصاحبــه کردم، تیتــر میزدند «قلعه هــزار اردک!» و خیلــی چیزهــای دیگر. یکبار چند ســال پیش بود از جهــاد ســازندگی آمدند گفتند مصاحبــه کنید. گفتم من دیگر خسته شدم و مصاحبه نمی کنم، این همه فیلم گرفتند مصاحبه کردند چه شــد؟ گفتند این بار فرق میکند میخواهند ببرند به بیت رهبری نشــان دهنــد، قبول کــردم. چند هفتــه بعد هم زنــگ زدند

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.