سرزمین موعود مادری

Vizhenameh - - News -

خون بــه مغزم هجوم آورد. همه چیز باید همین حــاال تمــام میشــد. رابطــه عجیــب مــا دو نفــر نمیتوانست بیش از این به طول بینجامد. کامیل یــک ماهه بود و هنــوز با بیاعتنایی از آغوشــی به آغوش دیگر میرفــت. اما بزودی به صورت یکی از مــا دو نفــر لبخنــد مــیزد و «مامــان» صدایش میکرد. میخواستم آن یک نفر من باشم. بچه دار شــدن داســتان رمز آلودیست. زن را برای مدتــی از جامعه جدا میکند و یــک روز ناغافل او را به آغوش جامعه پرتاب میکند. پس از هفتهها خلســه و فراموشــی، دوبــاره به جنــب و جوش در میآییــم و همــان آدم قبلــی میشــویم. همــان آدمی، محکم تر، سر سختتر و با حواسی جمعتر از قبــل، اما نه لزوماً بهتــر، چرا که دیگر فقط برای خودمــان نمیجنگیم، بلکــه برای کودکمان هــم میجنگیم. با شــلیک این گلوله، زندگی دوباره به من بازگردانده شد و قدم به سرزمین موعود مادری گذاشتم. نامکتاب:همراز نویسنده: هلن گرمیون مترجم: انوشه برزنونی نشر:ماهی

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.