هرگز نتوانستهام چیزی را دور بریزم

Vizhenameh - - News -

ســعی کــردهام بخشــنده باشــم. بــا ایــن حــال در زندگــیام زمانهایی بوده، ســالهای زیادی بوده، که خشــم بر من چیره شــده. زشــتیها زیــر و رویم کــرده. لــذت خاصــی از تلخــی بــردهام. خــودم به پیشــوازش رفتــهام. بیــرون ایســتاده بــوده و مــن دعوتــش کردهام داخل. به دنیــا اخم میکردم، او هــم به من اخــم میکرد. نگاه مشــمئزمان به هم قفل شده بود. … دو دســته آدم در دنیــا هســت: آنهــا کــه ترجیــح میدهنــد بیــن دیگــران غمگیــن باشــند و آنها که ترجیح میدهند در تنهایی غمگین باشند. … در نهایــت، فقــط متعلقــات آدم از او بــه جــا میمانند. شــاید برای همین من هرگز نتوانســتهام چیزی را دور بریزم. شاید به همین دلیــل جهــان را تلنبار میکردم: به ایــن امید که وقتی ُمردم، مجمــوع تمام چیزهایم نشانگر زندگیای باشد بزرگتر از آنچه گذرانده بودم. نام کتاب: تاریخ عشق نویسنده: نیکول کراوس مترجم: ترانه علیدوستی نشر: مرکز

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.