همه اشتباه میکنیم

Vizhenameh - - News - فرنوش صفویفر روانپزشک

یک بار دیگر به ورقه نگاه کرد. نه، اشتباه نکرده بود. خانم قادری، کارمند حسابدار نمونهاش، بیالن را غلط درآورده بود. صندلی چرخانش را از میز و صندلیهای قهوهای اداره دفترش گرداند به سمت پنجره و منظره پشت سر. باید خانم قادری را صــدا میکرد و با او حرف میزد، اما چه میتوانســت بــه او بگوید؟ او کارمندی وظیفهشناس، دقیق و دلسوز بود، که لحظهبهلحظه ساعت کاریاش بدون هیچ اتالفوقتی در خدمت اداره بود. اما این اشتباه... هیچجور نمیشد از آن صرفنظر کرد. کمی از چایش را چشــید. ســرد شــده بود. چارهای نداشت که بدون کمک از چای و تنها با گسترده کردن افق دیدش به آن سوی پنجره موضوع را بررسی کند. از همکارها شــنیده بود که این روزها خانم قادری درگیر عمل جراحی زانوی پســر ۷ ســالهاش بود. خود او بارها موقع عذر آوردنهای کارمندانش حرفشــان را قطع کرده بود که «مدیریت میان مســائل خانواده و شغلیتان را به خودتان میسپارم. من اینجا مســئول بهرهوری شــما در محیط کار هســتم و کار درســت و دقیق ازتان میخواهــم.» امــا خانم قادری با همه آنها که هر ماه مســألهای در خانه داشــتند که میتوانســت کمکاریهایشــان را جبران کند، فرق داشت. در تمام این شش ســالی که او مدیر بخش بود، حتی یک بار هم مرخصی اســتعالجی نرفته بود و بهانــهای نیاورده بــود. کارش هم دقیق و بدون اشــتباه. چطور میتوانســت به او بگوید که «برخالف بقیه کارمندان، دقت و دلســوزی برای کار برای شــخص او به این معناســت کــه...» نه، او نباید معنــای کار دقیق و دلســوزانه را برای او تعیین میکرد. دســتوپای کارمندی تا این اندازه متعهد را بستن و فرمان را از دست او گرفتن و ُمهر اشتباه بر کار او زدن، یک فاجعه بود. شاید برای همیشه کاراییاش را از او میگرفت. یاد چهره رنگپریده و مضطرب خانم قادری افتاد که روز پیش موقع کارتزنی به چشــمش آمده بود. خانم قادری فــوری لب گزیده و نگاه از او برگرفته بود. انگار افشای اشتباهش را پیشبینی میکرد. انگار خود او هم از چهره آشفته خانم قادری چیزی خوانده بود که برخالف همیشه که اسناد از زیر دست او درآمده را بهدلیل اعتمادی که به او داشت نخوانده امضا میکرد، این بار یک دور همه را چک کرده بود و.... میدانســت کــه خــود خانم قادری بایــد میان خانواده و شــغلش تعــادل برقرار کند. همان جمله همیشگی: او باید حیطه مسئولیتش را رعایت میکرد. اگر هم میخواست به کارمند نمونهاش کمک کند، باید با همان زبان مدیریتیاش این کار را میکرد. شانه باال انداخت؛ شاید هم اشتباه میکرد اما چارهای نداشت. خود او، خانم قادری، همه اشــتباه میکردند و کار هیچکس کامل نمیتوانســت باشــد. برگهای برداشت و نوشت: «حسابدار محترم ســرکار خانم قادری. به این وســیله به شــما مأموریت داده میشــود از تاریخ هفتم مرداد ۷9 لغایت 5۱ مرداد ۷9 جهت انجام وظایف محوله، به مرخصی تشریف ببرید.» مهر و امضا.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.