این بار سفر

Vizhenameh - - News - فرنوش صفویفر روانپزشک

سفر مثل همیشه با خودش شور و شوق میآورد، به اضافه تفاوتهایی که با دفعات قبــل دارد: قرار بود برخالف باور بنیادین رامین، که «حتماً» و «باید» صب ِح سحر راه افتاد، این بار نیمهشب حرکت کنند تا گرما کمتر اذیتشان کند و بعدازظهر فرصت کافی برای جمع کردن وسایل داشته باشند. بعد از ناهار، رامین و پســرها رفتــه بودند تا خود را محبور کنند از هیجــان دریا و بندر، کمی فاصله بگیرند و چرتی بزنند. یاســمن هم ســعی میکرد با حداقل سر و صدا وســایل ســفر را جمع کند. تقریباً همه چیز را روی پیشخوان آشپزخانه پخش کرده بود و حاال نشسته بود چای با یک تکه شکالت بنوشد و ذهنش را رها کند؛ برای به یاد آوردن همه خردهریزهایی که ممکن بود طی سفر طوالنیشان تا بندرعباس احتیاج پیدا کنند. این لحظههای خانه را که به ســکوت و یادآوری بیاراده و مواج میگذشت، دوست داشت. اجازه میداد که تجربههای قبلی، مثــل موجــی از ذهنش عبــور کنند. لحظههایــی که مدام تصویرهای ســیال و محــوی را از جلــوی چشــمانش میگذراند: یک دستشــویی بینراهــی، بدون صابــون. روی کاغذش نوشــت: «صابون مایع». چهره پرتنــش رامین جلوی چشمش آمد که بطری آب دستش بود و داشت مخزن آب شیشهشور ماشین را وسط راه پر میکرد. «چک مخزن آب شیشه شور.» یادش آمد که دفعه قبل که برای همین مسیر اصفهان تا بندرعباس، صبح راه افتاده بودند، هر دو از ۵ صبح بیدار شده بودند و رامین مدام از آشپزخانه بــه انبــاری به پارکینــگ و مغازه و حتی خانه همســایه رفته بود تا آماده ســفر شــود. باالخره ۸ صبح، با آفتابی باالآمده و ُخلقی تنگ و معدهای آشــوبناک از صبحانــهای هولهولکــی راه افتاده بودند. رامیــن نگران بود که نکند چیزی جا بگذارند و توی راه بمانند و در آن اضطراب و دلشــوره، ذهنش درســت کار نمیکرد و حاصل، تنها آشــفته کردن بقیه و تنگتر شــدن خلق خودش بود. چنــان که تالش یاســمن بــرای خونســرد ماندن هم بیشــتر از کــوره به درش میبرد. آخر ســر هم وســط راه مجبور شده بودند دم پمپبنزین بایستند و با یک بطری برای مخزن خالی شیشهشور آب بیاورند. یاســمن با خودش فکر میکرد اگر قرار بود ســر راه بایستند برای چیزهایی که الزمشــان میشــود، خب پس آن سه ساعت پرتنش، چرا؟ ممکن نبود کسی بتواند همه لوازم موردنیاز طی این سفر طوالنی تقریباً ۰۱ ساعته را پیشبینی کند. حیف نبود ســفر با چنان روحیهای شــروع شود؟ گرچه بعد از همه اینها، هر چهار نفر تالش کرده بودند موضوع را فراموش کنند و از قشنگیهای راه و هیجانشان لذت ببرند، اما در آن سه ساعت صدای دلخوریها و اعتراضها چنان بلند بود که شنیدن صدای دوردست موجها را در گوش همهشان ناممکن کرده بود. یاسمن با سرخوشی کاغذ را روی پیشخوان گذاشت: «چه اهمیتی دارد؟ این بار از تجربه قبلیمان درس گرفتهایم!»

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.