شبیه هیچ کدام

Vizhenameh - - News - فرنوش صفویفر روانپزشک

آمده بود به بهانه سیگار کشیدن، لحظهای در ایوان برای خودش تنها باشد و باز، مرتب از او ســراغ میگرفتنــد و آن جملــه تکــراری که: «چیــزی الزم نــداری؟» از دور همهمه محفل خانوادگی نامزدش شیوا به گوشش میخورد. تلویزیون هم روشن بود و گهگاه هم کسی میخواست که چیزی را از روی گوشیاش به دیگری نشان بدهد و باز صدای آن هــم بــه انبوه ســروصداهای ســالن اضافه میشــد. برای او کــه از خانــوادهای بود که تنها ضروریات بینشــان رد و بدل میشــد، این حجم صحبت و قیلوقال و ســروصدا و احــوال هم را جویا شــدن، چیــزی غریبه بود، گاهی هم آزاردهنــده. جالب این بود که سروصداها و احوالپرسیها مدام در حال تشدید همدیگر بودند؛ یعنی سروصدای بلند موجود، باعث میشــد بقیه هم صدایشــان را باالتر ببرند تا صدایشان شنیده شود و یک بار احوالپرســی، انگار طرف مقابل را ملزم میکرد که با دوبار احوالپرســی، لطف و مهربانی او را جبران کند. این بود که صداها، خندهها، بحثها و همهمه، لحظهبهلحظه بیشــتر و بیشتر میشــد. توجهش به مادر و برادرش جلب شــد که مثل وصله ناجوری گوشهای ساکت نشسته بودند. «این هم شیوا!» با لیوانی چای آمده بود حالش را بپرسد. «خوبی؟» دلش میخواســت بگوید: «ببین متوجهی که این بار چندم هست توی این دو ســاعت داری حال مرا میپرســی؟»اما دلش نیامد توی ذوقش بزند. لیوان چای را گرفت و گفت: «ممنون!» خوبی شیوا این بود که مثل باقی اعضای خانوادهاش چندان اهل پرحرفی نبود و میتوانست چند لحظه منتظر بماند تا احسان حرفی اگر دارد بزند. «اصرار خاله صدیقه بود که برات چای بیاورم!» «پس ممنون از خاله صدیقه!» «من فکر کردم شاید شلوغی ما خستهات کرده باشد!» «توی خانه ما هرکس چای بخواهد خودش میرود میریزد!» «توی خانه ما خیلی نگران کسی میشوند که برود توی ایوان با خودش تنها باشد!» «توی خانه ما اینکه هی خلوتت را به هم بزنند و بپرسند چیزی الزم نداری، یک جور مزاحمتمعنیمیدهد!» «پس شما در خانوادهتان چطور به هم نشان میدهید که به فکر هم هستید؟» «پس شما در خانوادهتان چطور میتوانید به کارهای شخصیتان برسید؟» هر دو زدند زیر خنده. احسان سیگارش را خاموش کرد و ادامه داد: «هیچوقت فکر نمیکردم دلم بخواهد وارد چنین خانوادهای بشوم!» «شاید تو هم گاهی دلت میخواسته یک کسی در اتاقت را بزند و احوالت را بپرسد که چیزی الزم نداری؟ و توی آن خانواده هیچوقت نتوانستی به این خواستهات برسی!» احســان به فکــر فرو رفت: «تو چــی؟ تو هم یکوقتهایی دلت میخواســته بتوانی با خودت خلوت کنی و دیگران لحظهبهلحظه نخواهند که بدانند داری چه کار میکنی؟» زوج جوان بیست دقیقهای را در ایوان در مورد این موضوع حرف زدند. اعضای خانواده از پنجره آنها را تماشا میکردند و حواسشان بود که مزاحمشان نشوند.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.