زن کاغذی

Vizhenameh - - News -

دارد غــروب میشــود.دلم آشــوب است.شــاید امشــب ســرو کله حبیــب پیــدا بشــود.هروقت توی دلــم ایــن جــوری رخــت میشــویند حتمــاً یــک اتفاقــی میافتد.امــروز هــی میآینــد و میرونــد. از وقتــی آمدنــد و داداش رضــا را بردنــد تــوی خانــه ولولــه افتــاد. همــهاش تقصیــر آبجــی مریم است. بــس کــه ســر ناســازگاری دارد بــا شــوهرش.خب کتکــت زد کــه زد.چــرا هــی شــال و کاه میکنــی راه میفتــی میآیــی اینجا؟یکــی نیســت بگویــد تــو کــه میدانــی اینجــا از ایــن خبرهــا نیســت کــه لــی لــی بــه الالیــت بگذارنــد و هوایــت را داشــته باشند. هــر دفعــه آمــدهای و ماندهای دســت از پــا درازتر، خوار و خفیفتر برگشــته ای.حیف آن شوهر نیست باالی سرت تنها میگذاری و بچهها را ول میکنی و میآیی اینجا؟ نام کتاب: زن کاغذی نویسنده: زهره مسکنی ناشر: نشر داستان

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.