رستخیز

Vizhenameh - - News -

مثل رانندهای شده بود که کنترل ماشین از دستش در رفتــه و فرمان توی دســتش بیهوا از این طرف به آن طرف میتابد. چند بار از مقطعی به مقطع دیگِر داســتان پرید. از زهیر گفت که توی خیمه به زنش هشــدار داده تــا برگردد پیش خانــوادهاش، ایــن راه برگشــتنی نــدارد، حســین هــم میدانــد کــه زنده بــه مدینــه برنمیگــردد. باز برگشــت به تکاپــوی زهیر برای مواجه نشــدن بــا کاروان امام. بیــن روضــه مدام مکــث میکــرد و صــدای کاغذ میآمد. زنها کاری به این کارها نداشــتند. نه به داستان تکهپــاره، نــه بــه آهنگهــای مختلــف و فالش، نــه به دعــای کوتاه بعــد روضه. انــگار به همین راضی بودند. سرشــان را انداختــه بودند پایین، چــادر را کشــیده بودند توی صــورت و گریــه میکردند. فقط من بودم که ســرم به طرف قسمت مردانه خشک شده بود و دهانم باز مانده بود. اگر همسرش نبودم، میگفتم یا حالش خوب نیست یا بار اولی است که توی جمع روضه میخواند. نام کتاب: رستخیز ناشر: نشر اطراف نویسنده: گروه نویسندگان

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.