تلخی‌های‌بی‌پایان

Vizhenameh - - News -

تلخیهــای زندگــیام ســال ۰۹ بــه پایان رســید، البته من اینطــور فکــر میکــردم ولــی گویــا سرنوشــت قــرار بــود بــرای مــن بهگونه دیگــری رقــم بخــورد. پســرعمویم به خوســتگاریام آمــد و بــا هــم ازدواج کردیم. او تنها پســر خانواده بود و چهار خواهر داشت و بههمین دلیل رابطه دوســتانهای با برادران من داشــت و همیــن رابطه باعث شــد تا او هم وارد دنیای ســاخت ساز و موســیقی شود. او عــاوه بــر نوازندگــی دو تــار ســازنده این ســاز و همچنین کمانچه بود و بســرعت توانست در این کار حرفهای شود و با برپایی کارگاه و تهیه دســتگاههای مخصوص خراطی این کار را شــروع کرد. زندگی من و هاشــم با عشق شروع شــده بــود و در کنار او احســاس خوشــبختی میکــردم. با وجــود اینکه چند بار از من خواســت تا در کنار او ســاخت کمانچــه را بیاموزم مــن هیچ عاقهای نشــان ندادم. آن روزهــا هیــچ وقت بــه اینکه ممکن اســت یک روز هاشــم کنــارم نباشــد فکــر نمیکردم و بــا توجه به اینکه ســالها با بیماری ســخت لوپوس دســت و پنجه نــرم کرده بودم تصــور میکــردم مــن زودتر از هاشــم از این دنیــا خواهم رفــت و او بایــد بعــد از من زندگی را اداره کنــد اما ناگهان ورق برگشت. ۰۱ ماه از به دنیا آمدن کیانوش میگذشت.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.