محمد بهمن بيگی پدر آموزش عشايری در ايران) (3

Payam Javan - - پنجره عشق (آخر) -

چه کسانی در تکامل نویسندگی شما تأثیرگذار بودهاند؟

من همه «چرند و پرند» دهخدا، «ســگ ولگرد» صادق هدایت )داستان را، نه همه کتاب را(، بعضی از داستانهای صادق چوبک، دو، سه داستان جمالزاده از جمله «فارسی شکر است» را خیلی دوست دارم. تحقیقات علی دشــتی درباره شعرای ایران هم اثر خیلی خوبی در من گذاشته است. چون زبان خارجی را به اندازه کافــی میدانم که بتوانم از اصل آثــار یا ترجمههای مورد وثوق خود فرنگیها اســتفاده کنم، از نویسندگان خارجی هم بیتأثیر نبودهام که عدّهشان زیاد است و نمیتوانم همه را نام ببرم، مثلاً از میان روسها فیودور داستایوسکی و آنتوان چخوف، از فرانسویها گیدوموپاســان، آندره ژید و رومن رولان، از آمریکاییها مارک تواین، ارنســت همینگوی، ا. هنری و اشتاین بک. البتّه بعضی از جدیدترهایشان را نمیپسندم یا از درک لازم برای لذّت بردن از آثارشان بیبهرهام.

نثر خود را متأثّر از چه کسانی میدانید؟

فکر میکنم مجله «سخن» تأثیر زیادی در من داشته است. شاید به همین دلیل بود که وقتی خانلری مرد، به برخی پدر و مادرها پیشــنهاد کردم «ناتل» را که اسم دوبخشی قشنگی است، روی بچّههایشــان بگذارند. البتّه بیشتر شیفته مجله سخن هستم تا شخص خانلری. سرمقالهها یا مقدّمههای خانلری در سخن، نثر احسان یارشاطر و دکتر محمود صناعی در مقالاتشان، و بههرحال نثر بسیاری از نویســندگان سخن، نثر عبدالرحمان فرامرزی در مقالههایش، نثر محمّد حجازی در بعضی از نوشــتههایش، نثر بعضی مقالات «پیام نوین» مخصوصاً نوشتههای کریم کشاورز، نثر احســان طبری در ســرمقالههای «رهبر» و «مردم» (در آن ســالهای دور( و از جدیدترها نثر اسلامی ندوشن در مقالاتش از جملــه آثاریاند که در من اثر داشــتهاند. ولی گمان میکنم مقلّد هیچکدام از اینها نبودهام. چندی پیش در کنار لطفی که استاد ابوالقاسم انجوی شیرازی در مجله شما نسبت به کتاب من فرمودنــد، آقای کریم امامی نیز در همان جا از نثر «بخارای من، ایل من» تمجید کردند و آن را از نثرهای خوب به شمار آوردند؛ و در این شــیوه نگارش، میرزا حبیب اصفهانی مترجم «حاجی بابا» را مقدّم بر من دانستند. من «حاجی بابا» ی جیمز موریه را به زبان انگلیســی خوانده بودم و با مطالعه مطلب آقای امامی به سراغ ترجمه فارسی آن رفتم و متأسّفانه چه دیر. اگر این ترجمه را پیشتر خوانده بودم، میتوانستم بگویم که مقداری تحت تأثیر آن بودهام. ضمناً بد نیست همین جا بگویم که به نظر بنده ترجمه کتاب از اصل آن خیلی شــیرینتر است و این عجیب است؛ در واقع باید گفت که «حاجی بابا» را میرزا حبیب اصفهانی نوشته و آقای موریه آن را به انگلیسی ترجمه کرده است!

شما تا چه حدّ به انتقال پیام به خواننده معتقدید؟ آخر کمی از سوی طرفداران رئالیسم به باورداشت «هنر برای هنر» متّهم شدهاید!

هیچیک از نوشتههای خودم را از یک پیام اجتماعی و اخلاقی تهــی نمیبینم و اگر جز این بــود، کتاب نزد من نیز همین مختصر ارج را نداشت. در داســتانها دقّت کنید؛ هیچکدام نیست که پیام نداشته باشد ولی احتمالاً این پیام ملموس یا واضح نیست، چون به لباسی ادبی درآمده است. نثر شما گاهی آن قدر به شعر نزدیک میشود که با مسامحه باید آن را «نثر شاعرانه» خواند. بسیاری از خوانندگان کتابتان میپرسند که آیا شما شعر هم گفتهاید؟ در دورانی که با ایل بودم، بر ســبیل تفنّن، قطعاتی سرودهام که گاه دســت به دست میگشت و بچّههای ایل هم آنها را دوست داشتند. البتّه شاعر نیستم و معتقدم که شعر به بندم میکشد، گرفتارم میکند و مانع کارم میشود. شعر نو هم بلد نیســتم یا از آن سر درنمیآورم که این مانع را رفع کند. ولی احســاس میکنم که اگر بعضی کارهایم را عمودی بنویسم، شعر میشود!

نظرتان درباره شعر معاصر ایران چیست؟

بنده عاشق قســمتی از «افسانه» نیما هستم؛ مثلاً آنجا که میگوید: آنکه پشمینه پوشید دیرین نغمهها زد همه جاودانه عاشق زندگانی خود بود بیخبر در لباس فسانه حافظا! این چه کید و دروغی است کز زبان میو جام و ساقی است نالی ار تا ابد، باورم نیست که بر آن عشق بازی که باقی است من بر آن عاشقم که رونده است ایــن آدم اگر به همین طــرز کارش را ادامه میداد، نظیرش را جایی نمیدیدم. متاســفانه این بنده خدا در ادامه همین افســانه کارهای بعدیاش، از عهدهی رســالتی که برای آن برخاسته بود برنیامد. از دیگران هم بگویم: چند کار از سیاوش کسرایی را به حدی دوست میداشتم که حتی در زمان شاه تمام بچههایم- بچههــای ایل ' موظف بودند آنها را حفظ کنند و گاه دســتهجمعی آن را در کوه و بیابان بخوانند، مثل قســمتهایی از «آرش کمانگیر» و شــعر بسیار عزیز و بلند «درخت» همینطور «زمســتان» و بعضی دیگر از شعرهای اخوان. شفیعی کدکنی هم شعرهای خیلی خوبی دارد. شاملو را به هیچوجه کوچک نمیکنم ولی ترجمههایش را بیش از سایر کارهایش دوست دارم. میبینید که نمیتوانم با شعر نو الفت نداشته باشم و این انس و الفت مانع از ایننیســت که بزرگترین منتقد شعر نو یعنی مهدی حمیدی را شاعری ســترگ ندانم و یا فریدون توللی را، چه در زمینه شعر نو و چه در شعر کهن، ستایش نکنم.

شما برای نخستین بار، ترجمه ترانههای قشقایی زیادی را لابهلای داستانهایتان آوردهاید، این ترانهها را میتوان در واقع از اسناد گمشده فرهنگی بخشی از ملت بزرگ ما دانســت و شــما با ثبت آنها کاری بهسزا و سخت ارزشــمند انجام دادهاید. راستی چرا متن اصلی ترانهها را در کتاب یا دستکم در پانوشتهها، درج نکردهاید؟ آیا تلاشی هم توسط شما یا دیگران صورت گرفته که این ترانهها جمع و تدوین شود؟

حقیقت این اســت که با اینکه مثل همه قشــقاییها ترک زبان هستم، از اذیتی که زبان فارسی از این لهجههای محلی میبیند بیزارم. من عاشــق زبان فارسی شــدهام و این زبان، منبع لذت و شیرینی حیات من است. از این گذشته اعتقاد دارم که زبان فارسی یکی از مقاومترین زبانهایی است که توانســته ایران را از چنگ بیگانه و بیگانگی حفظ کند و بر خلاف زبان مصریها، شمال آفریقاییها و مغرب آسیاییها توانسته ما را در این محدوده جغرافیایی نگهداری کند. من به این زبان عشــق میورزم و ایــن، یکی از دلایل پرهیزم از آوردن اصل ترکی ترانههاســت. دلیلی دیگر هم دارد و آن، مقداری آزادی اســت کــه در ترجمهها به خودم دادم و در واقع به نوعی اقتباس دســت زدم. اجازه دهید کمی هــم جاهطلبانه گندهگویی کنــم و بگویم همان کاری که فیلتزجرالد با رباعیات خیام کرد، من هم با اشــعار عشایر کردهام. شــعرهای قشقایی را آقایی به نام شهبازی به زبان ترکی منتشر کرده است ولی اینها اشعار کلاسیک قشقایی هستند نه ترانهها و سرودههایی که مورد علاقه من بودهاند و در کتابم آوردهام.

عشق به موسیقی در جایجای «بخارای من، ایل من» موج میزند، جز آن نوع خاص که در قشــقایی با آن خو گرفتهاید، چه نوع موسیقی را دوست دارید و بدان گوش میسپارید؟

موســیقی اصیل، یــا بهتر بگویم ردیفهــای هفتگانه یا دوازدهگانه موسیقی ایران را خیلی دوست دارم و ستایشگر آواز شــجریان هســتم. در جوانی با علم به اینکه موسیقی کلاســیک اروپایی خیلی خوب اســت، مــدت مدیدی با ریاضت و زحمت بدان گوش دادم تا آشــنا شــوم و شدم. بله موســیقی کلاسیک را هم دوســت دارم بخصوص آثار باخ، ژرژ بیزه، موزارت، لســت و گروهی از این قبیل. حتی زمانی تلاش کردم آن را به ایل ببرم که شــرحی شــیرین دارد. داستان آن را حتما مینویسم و میدهم چاپ کنید.

دکتر ســیروس پرهام در نقد پرستایشی که بر کتاب شما نوشته، در مورد دو داستان نقطه نظرهایی انتقادی مطرح کردهاســت که جــا دارد توضیــح دهید. در «کرزاکنون» ایشــان اجتماع همه عشایر فارس را در یک جشن، مستبعد شمرده و ضمنأ «خان بزرگ ایل» را که همه عشــایر منطقه در ریاستش متفق باشند، به دور از واقع و عینیت تاریخی دانسته است. در داستان «دشــتی» هم عفو یاغیان دیگر، به رغم دشتی، و تهیه استشهادنامه در تایید راهزنیها مورد سوال قرار گرفته است.

قبلأ از لطف و حســن نظر جناب دکتر ســیروس پرهام ممنونم. ایشــان را در بســیاری از آرای خود صاحب نظر میدانم و محبتشان در مورد بنده هم برایم خرسندکننده اســت. اما درباره ایرادهای ایشــان باید بگویم وجود آدمی بنــام «صولت الدوله قشــقایی» دلیل قانع کنندهایســت بر اینکه خان بزرگ واقعیــت تاریخی دارد. حتی پیش از «صولتالدوله» ایلخانیهای دیگری با همین اســم و رسم بودهاند مثل محمدقلی خان ایلخانی. از این گذشــته یک نویســنده بی آنکه حق خیالپردازیهای واهی را به خود بدهــد، میتواند و مجاز اســت که چند جشــن را که در جاههای مختلفی دیده، در یکجا جمع کند.

ادامه دارد ...

گفت وگو با محمد بهمنبیگی نویسنده «بخارای من، ایل من» منبع: ماهنامه فرهنگی و هنری کلک فروردین 1370 - شماره 13 )ادامه(

Newspapers in Persian

Newspapers from USA

© PressReader. All rights reserved.