نبودنت

نثری از آیدا پوریا

Payam Javan - - هیپنوتیزم و کاربــرد آن -

من با تو دنیای دیگری دیدم کنارت به هر لحظه ی زندگی فقط خندیدم به دنبالت به اوج دوست داشتن رسیدم و کلام عشق را برای وصف احساسم پسندیدم نگاهت آرامشی شد در اعماق آسمان که در فرسنگ ها کویر هم بیاورد باران نوجوان بودیم پر ز احساس و شور دل به دل گره داشتیم و چشم به راه دور قدم هایت با قدم هایم همگام بود دستانم به دستانت محکم در قلاب بود دل و نگاه هایمان به هم دوخته، ولی... هنوز چشمانم به این مسافت دل نیاندوخته این اواخر همش هوایت را میکنم زیر چشمی به آینه نگاهت میکنم تو که نیستی، بر آینه فقط عکس توست ولی باز با شوق بسیار تماشایت میکنم نیستی و نبودنت غوغاست آتشیست زیر خاکستر، ولی... نگران نباش، نمی سوزاند که آتشی تنهاست آنقدر که زیر خاکستر مانده بی جان شده سرد شده، یخ و زمستان شده امسال زمستان چه زود آمد نبودنت به این سرما زندگی آورد آنقدر نیستی و نمیایی که تنها شدم دیگر به اجبار با نبودنت هم صدا شدم نمیدانی من و نبودنت با هم چه بازی ها ساختیم فراموشت نکردم، بازی ها را همه به تو منتهی ساختیم نبودنت هم از تو برایم گلایه میکند حتی او هم بی اشک به حالم گریه میکند زندگی عوض شده بازی هایش ملس شده دیگر حس نمیکنم فاصله ها هم لمس شده تو دیگر اینجا نیستی دنیای من، با کیستی؟! درس؟کار؟مشغله؟!! سهم دستان من با نیستی؟! دوری بد است، راه بد است، دلتنگی بد است، مسافت را نیز تحمل میکنم، ولی.. مشغولیت ذهن و جسمت دیگر بس است تو هم بی تقصیری، میدانم لیکن جواب دل را من نمیدانم

Newspapers in Persian

Newspapers from USA

© PressReader. All rights reserved.