همرنگ جماعت شــد

Payam Javan - - فهرست مطالب -

اکبر زیرکانه پرسید شــما عادت دارید نامه های مهمانانتان را بخوانیــد؟ متصدی با ترس و دســتپاچگی گفت: نه قربان نخواندم، پس از کجا فهمیدی او سرهنگ بود؟ قربان از لباس ایشان دانستم، تنها بود؟ آره قربان، شماره این موبایل را نداد؟ نه قربان، اکبر پشــت سر هم سؤال می کرد بیچاره متصدی هتل حسابی خودش را باخته بود و مانند کسی که ضربه ای به سرش زده باشند گیج گیجی می رفت و سعی می کرد در جواب دادن به ســؤال اشتباه نکند. اکبر ادامه داد تلفن شما صفحه نمایــش دارد؟ بله قربان. اکبر به چهره متصدی هتل نگاه کرد و متوجه شد او از سؤال های مکرر ترسیده پس برای اینکــه جو را عوض کند به آرامی و نزدیک به او گفت: من به عنوان پلیس مهمان هتل شــما نیستم این همه قربان قربان نگو روشــن شد؟ او که از ترس دیگر قادر به فکر کردن نبود گفت: بله قررر.... بله آقا متوجه شدم. اکبر با تأکید گفت پس سعی کن فراموش نکنی و مشغول گرفتن شماره ای شد زنگ تلفن هتل به صدا در آمد متصدی خواســت گوشی را بردارد که اکبر گفت صبر کن فقط شــماره روی صفحه نمایش را یادداشت کن و به من بده یکی هم برای خودت نگه دار که هر موقع در هتل نبودم و موردی بود به من زنگ بزنی یادت باشد این شماره تلفن یک مورد محرمانه است جایی درز نکند فقط خودت بدانی و هیچ وقت فاش نشــود. متصدی که فکر کرد مورد اعتماد یک مأمور امنیتی واقع شده لبخند ملیحی زد و آهسته گفت: مطمئن باشید آقا. اکبر فکر کرد اگر بیشتر ادامه دهد ممکن اســت کار را خراب کند چون کم کم از حرکات متصدی هتل که از ترس بــا حالت مخصوصی جواب حرف های او را می داد داشــت خنده اش می گرفت بدون هدف با موبایل یک شــماره گرفت و سریع به طرف آسانسور رفت و تا آسانســور راه افتاد دست گذاشت روی شکمش و شروع به خندیدن کرد و آنقدر خندید که اشکش در آمد. با اینکه شــب از نیمه گذشته بود و به صبح نزدیک می شد اکبر هنوز نخوابیده بود. حرف های پدر ســاغر حسابی او را مشغول کرده و دائم ذهنش در تکاپو بود و با آنها ور می رفت. اکبر دیگر به فکر ســاغر نبــود و این برایش عجیب بود نمی دانست علتش نامزد داشتن ساغر است یا صحبت های پدر او این اثر را رویش گذاشته است. صبح با صدای زنگ موبایل از جا پرید گوشــی را برداشت... الو بفرمائید... اسی هستم... کجایی؟ توی خیابان... من تا یک ساعت دیگر آماده می شوم بقیه بچه هارو جمع کن و یک جا بمونید من باهاتون تماس می گیرم. ســاعتی بعد همگی در یک تریا دور یک میز نشسته بودند و اکبر شروع به صحبت کرد... بچه ها کار ما در روز روشن و در شلوغی انجام می شود بنابراین باید رعایت هرگونه احتیاط را بکنیم موفقیت ما در گرو زرنگی خودمان اســت باید رفتار و حرکاتمان کاملاً طبیعی باشد و از حرف های بی ربط دوری کنیم و مهم تر از هر چیز خونســرد باشــیم و ادامه داد خب بچه ها تمام وسایل و ابزار لازم آماده است؟ بله آماده است... اول نقشــه را برایتان توضیح می دهم و با نگاهی به اطراف تا مطمئن شــود کسی متوجه آنها نباشــد سرش را نزدیک تر برد... من می خواهم هر چند تا از صرافی ها را که می توانیم دلارهاشون رو جمع کنیم، به این ترتیب که با عنوان مأمورین آگاهی جهت کنترل پول های خارجی به علت وارد شدن ارز تقلبی از قبیــل دلار آمریکا، پوند انگلیس و... اکبر لحظه ای سکوت کرد و گفت به نظر من اگر فقط دلار را مدنظر بگیریم بهتر اســت تا نظر شما چه باشد؟ آنها هم حرف اکبر را تأیید کردنــد. اکبر در ادامه صحبت گفت: به هر حال ارز را تحویل می گیریم و رسید رسمی با مهر و امضاء نماینده دادگستری می دهیم و به آنها می گوییم بیســت و چهار ساعت بعد در صورت جعلی نبودن مستقیماً به آنها برمی گردانیم. خب کسی ســؤالی ندارد؟ فری گفت: چند درصد موفق می شــویم؟ جواب داد این سؤال را هر کدام روی یک کاغذ جدا جواب بدهید تا بگویم چند درصد موفقیت داریم. همین کار را کردند و اکبر تک تک یادداشــت ها را نگاه کرد اسی سی و پنج درصد احتمال موفقیت را داده بود. فری پنجاه درصد امید داشــت. رامین و کورش هر دو یک نظــر داده بودند و روی هم هشتاد درصد شده بود. یعنی هر کدام چهل درصد. اکبر گفت: من مطمئن هســتم صد در صد موفق می شویم شماها هم باید به خودتان بقبولانید که همین طور است چون وقتی به کار خود اطمینان نداشــته باشید زمان لازم کارایی خود را از دســت می دهید و من قول می دهم درجه هیجان این کار از تمام کارهای قبلی شــما بیشتر باشد و این چیزی است که شــما دنبالش هستید. اگر دیگر سؤالی نیست بروم سر تقســیم نقش ها همه گفتند: موافقیم. اکبر گفت: نقش نماینده دادگستری با خودم چون دیالوگ دارد و من تمرین زیاد دارم، اسی با لباس سرهنگ، فری لباس سروان و رامین و کورش هر دو لباس سربازی چون موهایشان کوتاه است و احتیاج به تراشیدن ندارد. لباس ها را بپوشید و در منزل جلوی آینه تمرین کنید و دو روز دیگــر به هتل بیایید البته با لباس هایی که با آن تمرین کرده اید، این بخاطر عادت کردن به آن لباس ها لازم است، یادتان باشــد وقتی به هتل می آییــد کاملاً مانند نظامی ها رفتار کنید، پس تا دو روز دیگر از هم جدا می شویم... کارت مخصوص من را بدهید برگه های یادداشت هم مخصوص من است آنها را هم به من بدهید. بعد از جدا شدن از یکدیگر اکبر رفت از مغازه لباس فروشی یک دست کت و شلوار مناسب نقش خودش تهیه کرد و بعد به یک آرایشگاه رفت و موهایش را کوتاه کرد با اینکه خودش گفته بود موفقیت صد در صد اســت کمی دلهره داشــت و نگران بود چون می دانست این دفعه با کارهای قبلی تفاوت دارد اما با اعتماد به نفســی که داشت به خودش قوت قلب می داد. دو روز بعــد اکبر توی هتل در اطاقــش منتظر تماس بچه ها بود. برای چندمین مرتبــه جلوی آئینه بزرگ روی دیوار اطاقش ایســتاد و حرکات دســت و صورت خود را آزمایش کرد گاهی اخم می کرد گاهی لبخند می زد به چپ و راست نگاه می کرد و به اشــکال مختلف به صورت خود حالت می داد در نهایت دستی به صورتش که ریش کوتاهی که آنکادر شده بود کشید یک عینک تیره از جیب بیرون آورد آن را هم آزمایش کرد کمی با لباس خودش ور رفت و سرتاسر اندامش را ورانــداز کرد و زیر لب به خــودش گفت: کاملاً آماده ام. با صدای زنگ تلفن اطاقش از جلوی آئینه کنار رفت و گوشی را برداشت... الو... آن طرف خط متصدی هتل با احترام هر چه تمــام تر و با عذرخواهی از مزاحمت گفت: جناب پویا جناب سرهنگ همراه یک نفر دیگر در اینجا منتظر شما هستند چی دستور می فرمائید بمانند یا آنها را به اطاقتان راهنمایی کنم... همانجا باشند از آنها پذیرایی کنید تا ده دقیقه دیگر می آیم و بدون اینکه منتظر صحبت دیگری باشد گوشی را گذاشت. یک مرتبه دیگر وســایلش را کنترل کرد کیف سامسونت را برداشــت و راه افتاد در پایین همه چیز مرتب بود بچه ها را که دید از آمادگی کامل آنها خشنود شد، اسی و فری هر دو با لباس سرهنگ و سروان پشت میز نشسته بودند و مشغول نوشــیدن چای بودند آنها تا اکبر را دیدند از جا بلند شدند و سلام نظامی دادند خوش و بشی با هم کردند و سه نفری دور میز نشستند... اکبر پرســید کورش و رامین کجا هستند؟... پایین توی ماشین... چرا با شما اینجا نیامدند؟ ... اسی سرش را نزدیک آورد و گفت:... خودت گفتی کاملاً طبیعی و مانند نظامی ها باشیم اکبر گفت: درســته ولی... فری پرید وسط حرف او و گفت خب سرباز که نباید همراه مافوقش پشت میز بنشــیند و چای بخورد اکبر زد زیر خنده و گفت: آفرین می دانستم گروه شما خیلی هوشیارانه عمل می کند برای همین اســت که معتقدم صد در صد در این کار موفق هستیم. آنها که از این تعریف به خودشان می بالیدند لبخندزنان گفتند: تو خوب می توانی با کلمات بازی کنی و این طریق رفتار چقدر خوب اســت به آدم روحیه می دهد، اسی گفت: خُب جناب ســروان پویا با این متصدی هتل چه کرده ای که از شنیدن اسم تو مثل مجســمه می شود چیزی نمانده بود من دسته گل به آب بدهم!!! چطور؟... وقتی ما آمدیم بالا و ســراغ تو را گرفتیم مانند اینکه قرار است او را اعدام کنند بیچاره به لکنت افتاده بود اگر فری با او گرم نگرفته بود من دیگر نمی توانستم جلوی خنده ام را بگیرم، اکبر با جدیت گفت: ببینید بچه ها اگر بخواهیم جلوی خودمان را ول کنیم کار خراب می شود عمده کار ما در این مورد ایجاد شــوک است و در همان اول ورود به صرافی ها باید چنان ترســی در دل صاحب آن وارد کنیم که فرصت فکر کردن را از دست بدهد و اینجاست که ما مــی توانیم خیلی راحت مثل اینکه می خواهیم یک بچه را گول بزنیم مجبورش کنیم که حتی پول داخل جیبش را هم به ما بدهد، فری و اســی که دیگر در برابر اکبر کم آورده بودند گفتند بابا تو دیگه کی هستی!!! او هم به شوخی گفت در اینجا سروان پویا ولی در آنجا نماینده دادستان کل کشور هســتم. فری هم خیلی جدی از جا بلند شــد و با گذاشتن احترام نظامی خیلی محکــم و بلند گفت: بله قربان اطاعت امر می شود... متصدی هتل که توجهش به طرف آنها جلب شده بود با احترام نزدیک آنها آمد و گفت چیزی میل دارید بیاورم؟ اکبر از اسی که نقش سرهنگ را داشت پرسید قربان چیزی دستور می دهید؟ اسی هم که حسابی در قالب نقش خودش رفته بود با سر جواب منفی داد و اکبر از فری پرسید شما چی جناب سروان؟ فری بعد از مکث کوتاهی گفت: هر چه شما سفارش دادید منهم همان را می خورم. اکبر رو کرد به متصدی هتل و گفت: آب خنــک لطفاً !!! وقتی متصدی

هتل رفت، فری گفت بی معرفت آب خنک هم شد پذیرایی، مــی گفتی قهوه بیاورد... اکبر گفت دوباره فراموش کردی ما چــه کاره ایم؟ ما در ظاهر مأمور هســتیم و با خنده ملیحی گفت: از قدیم هم گفته اند ال مأمور و معذور... این دفعه سه تایی با هم گفتند بابا تو دیگه کی هستی؟ ساعت نزدیک ۸:۵۰ دقیقه را نشان می داد آنها بعد از بیرون آمدن از هتــل و بعد از یک گردش ۴۵ دقیقه ای در خیابان ها تصمیم به شروع اجرای نقش گرفتند اکبر پرسید همگی آماده اید؟ کســی سؤالی ندارد؟ و ادامه داد اگر مشکلی برای انجام کار هست از همین جا برگردیم و صرف نظر کنیم چون بعــد از اقدام به کار باید با تمام قوا و اعتماد به نفس کامل تا ته خط برویم، همه بعد از تأیید حرف های اکبر اعلام آمادگی کردند و اکبر گفت: راننده به طرف هدف به پیش... رامین که به عنوان راننده با لباس سربازی اجرای نقش می کرد و آنقدر تمرین کرده بود که با شــنیدن دستور اکبر که خیلی جدی بیان شــد گفت: اطاعت قربان و پایش را روی پدال گاز فشار آورد و با سرعت به طرف بازار صرافی ها به پیش راند. اکبــر که از دو روز قبل تمام مغازه های صرافی را پا زده بود به بهانه تبدیل پول های داخلی به دلار چند صرافی کلان را در نظر گرفته بود کاملاً می دانست که باید از کجا شروع کند و در کجا پایان دهد. ماشین آنها بعد از ورود به محل صرافی ها جلوی اولین مغازه موردنظر ایستاد. اکبر به کورش گفت: تو بیرون مغازه باش و کاملاً اطراف را زیرنظر بگیر و هر مورد مشکوکی که به نظرت آمد فوری با موبایل جناب سرهنگ تماس بگیر به رامین هم گفت تو توی ماشــین با حالت آماده باش به طوری که فکر کنی هر لحظه لازم به اقدام به فرار است و پنج دقیقه بعد از ورود ما به صرافی با موبایل من تماس بگیر و رو کرد به اسی و گفت: تو جناب سرهنگ مسئول ابلاغ دستور به صاحب مغازه هستی و تو جناب سروان فقط باید زحمت شمارش و چیدن دســته های دلار را در کیف بکشی و منهم قبض رسید پول های تحویل شده به تو را می نویسم و می دهم دست صاحب صرافی حرف هایم برای همگی مفهوم بود؟ حرف های اکبر که تمام شد همه به طرف محل مأموریت به راه افتادند. اولین نفری که وارد مغازه شــد اسی با لباس ســرهنگی بود. او با ســرعت برگه مخصوص ابلاغ را به دست صاحب صرافی داد و گفت: بعلت انتشــار مقدار زیادی ارز تقلبی مأموریت داریم تمــام ارزهای موجود در بازار را جمع آوری و به آزمایشــگاه بانــک مرکزی تحویل دهیم و در صورت اصلی بودن آنها که فعلاً شــامل دلار می شود بعد از ۲۴ ساعت به شما پس داده می شود، اکبر که در مدت سخنرانی سرهنگ مشغول نوشتن رســید پول ها بود ســؤال کرد چه مقدار دلار موجود دارید تا در ســند بنویســم؟ صاحب مغازه که حسابی گیج شده و رنگ صورتش از شنیدن اسم ارز جعلی سفید شده بود گفت: قوقوررربان قربان پانصد هزار دلار. اکبر گفت: فقط قطعه های صد دلاری بقیه مورد ندارند... بله همه صد دلاری است. اکبر رو کــرد به فری و گفت جناب ســروان لطفاً مبلغ را تحویل بگیرید و این ســند را امضاء کنید تا نزد ایشــان باشد و فردا که در برابر بازپس گرفتن پولهایشان آن را برگردانند، صاحب مغازه صرافی با اکراه دسته های دلار را از گاوصندوق بیرون آورد و روی میز گذاشــت و قبل از اینکه جناب ســروان آنها را بــردارد گفت: قربان این پول ها را ما با دســتگاه آزمایش می کنیم و اگر اشــکالی داشته باشد معلوم است، اکبر پرید وسط حرف طرف و با بی خیالی و خونسردانه گفت: شما می توانیداز تحویل این پول ها به ما امتناع کنید ولی با توجه به اینکه پول های جعلی اخیر کاملاً شبیه به اصل است خیلی ماهرانه جعل شــده با هیچ دســتگاه معمولی نمی توان آنها را آزمایش کرد و باید از طریق شــماره آنها و در ســطح بین الملل کنترل شــود و اگر موردی داشته باشد دیگر از دست شــما کاری بر نمی آید. صدای زنگ تلفن اکبر بلند شــد و حرف او را قطع کرد اکبر گوشی را گذاشت روی گوش، لازم الاجرا قربان؟ حتماً ابلاغ می کنیم، اطاعت قربان، خداحافظ و گوشــی را گذاشــت توی جیب و در ادامه حرف های قبل گفت: همین حالا تأکید شــد که این طرح لازم الاجرا است یعنی انجام آن الزامی است و اگر پول شما حتی جعلی باشد با این رســید که در دست شماست پول سالم به شما عودت داده می شود، صاحب مغازه که با جمله آخر اکبر به نظر می آمد قانع شده است رسید را از فری گرفت و پول ها را تحویل داد فری هم آنها را در کیف گذاشــت و گفت: قربان پول در برابر رسید تحویل شد. از مغازه خارج شــدند و پیاده به طرف مغــازه بعدی که در نزدیکی آنجا بود به راه افتادند و با اشــاره به کورش و رامین فهماندند که کار موفق بوده. مغازه دومی و سومی و چهارمی تا مغازه هفتمی را به همین ترتیب ارزهایشــان را جمع آوری کردند البته همه آنها یک رقم و یک اندازه پول نداشتند از دویست هزار دلار تا حداکثر پانصد هزار تا که جمع همه آنها به حدود یک میلیون و هشت صد هزار دلار می رسید. قبل از اینکه وارد مغازه هشــتم شوند اکبر به اسی گفت این یکــی مبلغ زیادی در گاوصنــدوق دارد ولی خیلی بدقلق و هوشیار اســت باید مواظب باشــیم، بعد از اینکه اسی متن مخصوص ابلاغ را خواند صاحب مغازه گفت: این گونه موارد از قبل هماهنگی می شــد و به ما خبر می دادند تا آمادگی داشته باشیم من فکر می کنم توطعه ای در کار است و ادامه داد ممکن اســت کارت های شناسایی خودتان را بدهید من کنترل کنم؟ ســرهنگ زیر چشمی به اکبر نگاه کرد، اکبر بلافاصله گفت: مانعی ندارد و کارت خودش را بیرون آورد و به دست صراف داد ولی ســرهنگ ایــن کار را نکرد و در حالــی که عرق از پیشانیش جاری شده بود نظاره گر صحنه بود و چون صاحب مغازه مشــغول نگاه کردن به کارت اکبــر بود لازم ندید که کارت خــودش را به او بدهد در همیــن حال صاحب مغازه رفت به طرف تلفن و گوشــی را برداشت سرهنگ خودش را جمع و جور کرد و به اکبر نگاه کرد تا ببیند چه عکس العملی دارد و اکبر خیلی خونســرد و شمرده به طرف گفت: اگر می خواهید با پلیس ۱۱۰ تماس بگیرید بی نتیجه اســت چون آنها از این عملیات اطلاعی ندارند و دســت در جیب کرد و گوشــی تلفن خودش را بیرون آورد ولی با آن کاری نداشت فقط توی دستش نگه داشته بود که ناگهان زنگ آن به صدا در آمد آن را گذاشت روی گوشش و گفت: بله قربان اطاعت و خداحافظی کرد، صاحب صرافی که هنوز داشــت با تلفن ور می رفت و با ســماجت می خواســت شماره ای را بگیرد ولی موفق نشــده بود گفت: جناب سرهنگ می بخشید که معطلتان می کنم ولی باید مطمئن شوم، اکبر گفت: احتیاجی نیست همین حالا دستور رسید که مأموریت به گروه دیگری سپرده شد، و کارت شناسایی خودش را گرفت و عذرخواهی کرد از اینکه مزاحم شده اند در همین حال صدای زنگ تلفن اســی هم بلند شد هیجان زده گوشی را نزدیک گوش برد و گفت: شــما آماده باشــید ما کارمان تمام است و رو به اکبر گفت: ظاهراً مأموریت ما از فاز دیگری آغاز شده. سه تایی از مغازه بیرون آمدند و سریع به طرف ماشین حرکت کردند و سوار شدند اکبر به رامین گفت: سریع حرکت کن و برو و از کورش پرسید چی دیدی؟ کورش گفت: افســر راهنمایی و رانندگی بود اشتباه گرفتم. اکبر گفت: مانعی ندارد ما دیگر نمی توانســتیم بیش از این ادامه دهیم. قبل از اینکه از محل خارج شــوند از روبرویشان چند ماشین پلیس پیدا شــدند که به طرف آنها مــی آمد و خیابان را به روی آنها بستند. اکبر گفت: جناب سرهنگ اینجاست که تو باید هنرت را نشــان بدهی. اسی خواست پیاده شود که اکبر دســتش را گرفت و گفت: تو سرهنگی و آنها حداکثر سروان هســتند پیاد نشو تا آنها بیایند تمام این جریان بیش از سی ثانیه طول نکشید. پلیس ها که جلوی ماشین آنها را سد کرده بودند با سرعت از ماشین های خود پیاده شدند و در حالی که به حالت محاصره موضع گرفته بودند از دو طرف ماشــین به آنها نزدیک شدند یکی از مأموران که درجه ی افسری داشت خیلی خشــن و با صدای بلند گفت: ماشین را خاموش کنید و بی حرکت دستهاتون را روی سر بگذارید، رامین ماشین را خاموش کرد بعد اون افسر در حالیکه داخل ماشین را بررسی می کرد به طرف دیگر ماشــین که اســی با لباس سرهنگی نشسته بود رفت و قبل از اینکه حرفی از دهانش بیرون بیاید اسی یکدفعه خیلی محکم و با حالت دستور فریاد زد سروان بجای اینکه دنبال سارقین بگردید چرا جلوی ما را سد کرده اید؟ و ادامه داد من در تعقیقب ســارقینی که در حال فرار با ماشین بودند هستم ولی شما جلوی عملیات را سد کرده اید هر چه زودتر دســتور دهید راه را باز کنند وگرنه در گزارش خودم این کار شما را اقدام به همکاری با سارقین قید خواهم کرد. اون افسر که از قاطعیت کلام اسی که به خوبی رُل خود را بازی کرد و مانند تیر به هدف خورد با گفتن اطاعت قربان با دست اشــاره کرد تا راه را باز کنند اســی در ادامه گفت: ســروان من یکی از آنها را دستگیر کرده ام و در اختیار من اســت دو نفرشان در حال فرارند و یکی از آنها هنوز در محل متواری اســت شــما با گروهتان این محل را کاملاً جستجو کنید من هم به تعقیب ادامه می دهم اون افسر گفت: اطاعت جناب سرهنگ و ادامه داد اگر صلاح می دانید این یکی را که دســتگیر کرده اید تحویل من بدهید توی ماشین جا داریم. اسی گفت: لازم نیست سروان این را من برای شناسایی محل اختفــای آن دو نفر که در حــال فرارند لازم دارم و به راننده گفت: ســرباز ماشین را راه بینداز و ســریع به تعقیب ادامه بده. رامین ماشــین را روشن کرد وســریع به حرکت درآمد و آنها به تعقیب خیالــی پرداختند بعد از اینکه از محل دور شــدند بیچاره رامین هر چه سعی می کرد از سرعت ماشین بکاهد نمی توانســت حس می کرد پایش به پدال چسبیده، اکبر که بر اثر هیجان زبانش قفل شده بود به خودش نهیب زد و خــودش را کنترل کرد و گفت: رامین چی کار می کنی دیگر لازم نیست سرعت داشــته باشی و رامین که هنوز به خود نیامده بود متوجه حرف اکبر نشــد و همانطور ادامه داد کورش که پشت سرش نشسته بود دست گذاشت روی شانه اش و یــک تکان داد با این حرکت رامیــن ناگهان پایش را محکم کوبید روی ترمز و صدای کشیده شدن چرخ ها روی آسفالت و دود ناشی از اســتهکاک لاستیک همه را به خود آورد. اکبر گفت: رامین آرام باش تمام شــد ســعی کن کنار بگیری تا من برانم. اکبر ماشــین را راه انداخت و گفت بهتر است لباسهایتان را عــوض کنید تا برویم توی یک تریــا چیزی بخوریم که من خیلی گرســنه ام حتماً شماها هم وضع من را دارید و خیلی خونسرد به رانندگی ادامه داد و آنها هم مشغول تعویض لباس های نظامی شدند و چند دقیقه بعد حال همگی عادی شد. توی تریا که دیگر شــده بود محل وقت گذرانی آنها دور یک میز جمع شدند اکبر گارســن را صدا زد و دستور چند رقم غذا و نوشیدنی داد و در حالی که از موفقیت نقشه خوشحال و راضی به نظر می رســید ســؤال کرد خُب بچه ها چطور بود؟ فری گفت: پســر عجب فیلمی شــد من کــه هنوز از شــدت هیجان بدنم می لرزه خیلی ترســیده بودم اگر اسی اون مأمورها را نپیچانده بود الان توی بازداشــتگاه توی سر خودمان می زدیم...

اســی گفت: اگر اکبر نبود من خراب کرده بودم وقتی خونســردی اکبر را دیدم جرأت پیدا کردم و توانستم آن نقش را اجرا کنم. فری گفت: یه موضوع برایم مبهم مونده و رو کرد به اکبر و پرســید ما هر کدام از صرافی ها را که می رفتیم مبلغ های زیادی حاضر و آماده داشتند در صورتی که معمولاً اینها می ترسند این همه ارز را یکجا نگهداری کنند تو از کجا می دانستی این مغازه ها این همه پول دارند؟ اکبــر با لبخند پیروزمندانه ای گفت: خیلی راحــت دو روز قبل رفتم بازار صراف ها به بهانه تبدیل پول به آنها گفتم من نماینده یک شرکت بین المللی هستم و احتیاج به ارز دارم آنها در وحله اول می گفتند مبلغ درخواستی شما را یک جا نمی توانیم تأمین کنیم و باید کم کم و در مدت ده دوازده روز هر روز بیایی تا به مبلغ مورد نظر دست پیدا کنی ولی من با اضافه کردن حق العمل دیگ حرص و طمع آنها را به جوش آوردم و آنها قبول کردند که تمام مبلغ درخواستی من را یکجا تأمین کنند با همه آنها هم در یک روز قرار گذاشتم و بقیه ماجرا را که خودتان تا اینجا در جریان هستید. اسی گفت: این دفعه خالی از شوخی می گویم بابا تو دیگه کی هستی و همگی با هم بابا تو دیگه کی هستی؟ اکبر توی اتوبوســی که به شــهر دیگری می رفت از اخبار رادیو شنید... امروز بازار صراف ها مورد دستبرد عده ای که خود را با لباس مخصوص پلیس به شکل نیروی انتظامی در آورده بودند واقع شد و طی تحقیقات به عمل آمده معلوم شد که آنها از طریق کشورهای خارجی هدایت و حمایت می شــده اند توانســتند حدود مبلغ یک میلیون و هشت صد هزار دلار از هشــت صرافی به سرقت ببرند در این راستا نیروی انتظامی امیدوار است با سر نخ هایی که بدست آورده این افراد را دستگیر نموده و به سزای اعمالشان برساند. اکبر که خیالش از بابت پول ها راحت بود چون آنها را در کیف سامسونت جا داده و به منزل آقای سعیدی پدر ساغر برده و به بهانه مأموریت در یکی از استان های همجوار به او سپرده بود و به بچه ها هم گفته بود فعلاً تقسیم پول ها صحیح نیست تا مدتی بگذرد آنها هم قبول کرده بودند سهمشــان نزد اکبر بماند اکبر در حالیکه هنوز به اخبار گوش می داد با خنده معنی داری زیرلب گفت: آره ارواح ریشتون اگر پشت گوشتون را دیدید من را هم دستگیر می کنید و با آرامش سرش را به صندلی تکیه داد و چشم هایش را روی هم گذاشت و خوابید.

پایان

Newspapers in Persian

Newspapers from USA

© PressReader. All rights reserved.