نغمه های جاویدان

Payam Javan - - فهرست مطالب -

بهار

اینک روزهای بلند با روشنی عشق و شور. اینک بهار مارس آوریل با لبخند شیرین ماه مه پر گل ژوئن سوزان همه ماه های زیبای آشنا بید بنان در کنار رودهای آرمیده هم چون چتری بزرگ به نرمی خم می شوند. مرغک در دل بیشه ای گرم و آرام جنبش می کند گویی که جهان می خندد و درختان سبز شادند که در کنار همند و با هم غزل می گویند. روز با تاج لطیف و خرم سحر می آید غروب از عشق سرشارست. شبگاه گوئی از میان سایه بیکران و زیر آسمان فرخنده آواز خواننده خوشبختی به گوش می رسد.

آزاد ی

به چه حق مرغان آزاد را در قفس زندانی می کنید؟ به چه حق این نغمه گران آسمان را از بیشه ها و چشمه ها و سپیده دم و ابر و باد دور می سازید و سرمایه ی زندگی را از این زندگانی می دزدید؟ ای بشر. راستی گمان داری که خداوند برای آن بدین موجودات ظریف بال و پر داده است که تو پر و بالشان را بچینی؟ مگر بی این ستمگری خوشبخت نمی توانی زیست؟ آخر این بی گناهان چه کرده اند که باید عمر خویش را در زندان تو بگذرانند؟ از کجا معلوم که سرنوشت این زندانیان بی گناه با سرنوشت ما در آمیخته نباشد. از کجا معلوم که آه پرنده ای که دست ستم ما او را از آشیان جدا می کند و ظالمانه در دام اسارت می افکند به صورت فرمانروایان سفاک و ستمگر به سوی ما باز نگردد؟ او که می داند که از رفتار ما درین جهان چه نتیجه حاصل می شود و از این جنایاتی که ما با لب پر خنده انجام می دهیم در چهار راه اسرار چه برمی خیزد؟ وقتی که این سبکبالان آسمان لاجوردین را که برای پرواز در فضای بی انتها آفریده شده اند در پشت میله های قفس زندانی می کنید، وقتی شناگران دریای نیلگون آسمان را به بند ستم می افکنید هیچ فکر می کنید که ممکن است روزی نوک خونین آنها از میله های قفس بگذرد و به شما برسد؟ راستی هیچ فکر می کنید که هر جا که اسیری از دست جور و ستم می نالد خداوند بدو می نگرد؟ برای خدا کلیه کشتزارهای پهناور را به دست این زندانیان اسیر بدهید. بلبلان را آزاد کنید. پرستوها را آزاد کنید. مراقب قفس هایی که برای زینت به دیوارها آویخته اند باشید زیرا ترازوی نامرئی جهان دو کفه دارد. از همین سیم های باریک و زرین قفس است که میله های آهنین و سیاه زندان پدید می آید و از همین قفس هاست که باستیل های موحش ساخته می شود. آزادی رهگذران بی آزار آسمان و چمن و رودخانه و دریا را احترام گذارید. آزادی این بی گناهان را مگیرید تا سرنوشت دادگستر نیز آزادی شما را نگیرد. اگر ما از جور ستمگران می نالیم برای آنست که خود ستمگریم. ای انسان، آیا راستی می خواهی آزاد باشی؟ پس به چه حق این زندانی اسیر این شاهد خاموش ظلم و ستم خویش را در خانه نگاه داشته ای؟ ای ستمگر چرا فریاد می زنی: )بر من ستم می کنند؟( لختی بدین اسیر بینوا که سایه ی او بر تو افتاده نظر کن بدین قفس بنگر که در آستان خانه ات آویخته ای اما نمی دانی که در پس آن میله هایی که اکنون پرنده ای بی گناه پشت آنها به نغمه سرایی مشغول است. پایه های زندان کار گذاشته می شود.

آواز خوشبختی

گویی که جهان می خندد. درختان سبز شادمانند که در کنار یکدیگرند و با هم نغمه سرایی می کنند. روز با انوار طلایی رنگ آفتاب می آید. غروب از عشق سرشار است و شبانگاه گویی از میان سایه بیکران تاریکی ها می گریزد و آواز خواننده خوشبختی به گوش می رسد.

زن

همه همچنان به پای پنجره ی تو ایستاده اند. سپیده ی فلق دمید. اما این پنجره هنوز بسته است. خورشید می درخشد و می گوید من روز هستم. گنجشگ فریاد می کشد که من ترانه می سازم. قلب من می طپد که من عشقم. من شیدایی و آشفتگیم. زیبایی های تو را خدا برای احساس من آفریده است. من ترا می پرستم به نام یک فرشته می پرستم. من ترا به نام یک زن دوست می دارم.

گور به گل گفت

گور به گل سرخ گفت: ای گل عاشقان با قطره های اشکی که هر شب از دیده ی سحرگاهان بر چهره ی تو می ریزد چه می کنی؟ گل پاسخ داد. اول تو بگو با آنچه پیوسته در کام خود فرو می بری چه می کنی؟ گل گفت: - ای گور تیره. من این اشک ها را در درون سایه آرام آرام به صورت عطر و عسل در می آورم و تحویل مردمان می دهم. گور گفت: ای گل. من از هر روحی که به منش می سپارند فرشته ای می سازم و به آسمانش می فرستم.

ترانه

اگر شعرهای من مثل پرندگان بال و پر داشتند سبک روح و سبکبال به سوی باغ زیبای وجود شما پرواز می کردند. اگر شعرهای من مثل خیال بال و پر داشتند چون جرقه ای به سوی کانون فروزان وجود شما روی می آوردند. اگر شعرهای من مثل عشق بال و پر داشتند شب دراز با یک دنیا پاکی و صفا پیرامون خانه شما طواف می کردند.

گل های بهار

حالا که گل های بهاری از میان چمنزارها ما را به سوی خویش می خوانند بیا. بیا و روح خود را با صفای دهکده با سرسبزی جنگل ها با سایه های دلپذیر شاخ و برگ ها با مهتاب های کنار جویباران نیمه خسته با کوره راه هایی که رهگذران را به سوی جاده ها می برند با هوای عطرآگین بهار روح پرور و افق بی پایانی که چون لب های عاشق بر دامن جامه نیلگون مجموعه آسمان بوسه می زنند درآمیز. بیا تا نگاه اختران پرآزرم که از ورای این همه لعاب و پرده بر روی زمین می نگرند و عطر و زمزمه ای که از میان شاخ و برگ درختان برمی خیزد و دم سوزان نیمروزی کشتزارها و سایه ها و زشتی ها و موج های دریا و سبزی چمن و جلوه طبیعت دست به دست هم دهند و گل زیبایی را در چهره تو و شکوفه عشق را در دلت بشکفند.

ترانه

خانم. شما که به قول خود حرفی نداشتید که به من بگویید چرا پیش من آمدید؟ چرا با این لبخند که شاهان را نیز به دام می افکند دل مرا بردید؟ آخر شما که حرفی با من نداشتید چرا پیش من آمدید؟ خانم. اگر به قول خود چیزی ندارید به من بیاموزید چرا دست مرا اینطور فشار می دهید؟ چرا هنگام راه رفتن اینسان سرگرم رویاهای دلپذیز و شاعرانه خود هستید؟ اگر چیزی ندارید که در این باره به من بیاموزید چرا دست مرا اینطور فشار می دهید؟ خانم. اگر می گویید که بهتر است از اینجا بروید چرا راه خودتان را از این طرف کج کردید؟ شما که می دانید من به دیدار شما از شوق و بیم به خود می لرزم. چرا می گویید که مایل به رفتنید؟ اگر راستی مایل به رفتنید خانم. چرا راه خودتان را از این طرف کج کرده اید؟

Newspapers in Persian

Newspapers from USA

© PressReader. All rights reserved.