محمد علی یزدانفــر

Payam Javan - - فهرست مطالب -

صدای پا

مُعتَکِف گشتم به خلوتگاه دوست مرغ دست آموزم و هر جا رَوم با دلی مشتاق و چشمی اشکبار گر که بر خاک افکند با تیغ تیز گوشه ی چشمم نشَسته همچو اشک خلوتی دارم به شب ها، با خیال نرم نرمک میخزد بر بام دل

***** هر چه می بینم بدنیا، اوست اوست باز پروازم فِتَد بر بام دوست هر شبم با وی هزاران گفتگوست باز با خونم نویسم، دوست، دوست بنگرم هر جا، جمالش روبروست یار تنهایی من، ساز و سبوست آری آری، این صدای پای اوست

گلایه

ز هجر مرغ دلم دوش بال و پر می زد نسیم صبح بهاران ز کوهسار دوید هنوز مرغ شب آهنگ از رهی بس دور نسیم صبح مرا برد سالیانی دور خوش آن بهار دل انگیز و خاک مشک آمیز میان جنگل انبوه و شاخه های درخت کنار جوی و شب ماهتاب و نغمه ی ساز چه دلپذیر شبی بود، در کنار نگار نگاه وی چو غزل های حافظ شیراز میان قلب من و چشم وی چه رازی بود چه روزها و چه شبها که وی به خانه ی من

***** ولی زمانه دگر گشت و مطرب تقدیر به هر که تکیه زدم، چون زمانه رو گرداند کجا گلایه ز قحط وفا برم، ای کاش چو دید تیر نگاهش به دل فرو بنشست به گریه شرح غم هجر مو به مو گفتم به نادک نگهش زد شرر به خانه ی دل دگر ز قافله خاکستری بجا مانده است بساز خسته و بشکسته، مطرب بی دل سرشک عشق هم امروز، بی بها گشته است کجاست آن که کتاب دلم تواند خواند

***** سخن به نزد سخندان ببر، وگرنه چه سود چه جای شعر و کلام است، در چنین بازار قلم شکستن و دم بستن، این بهین هنر است

***** گشوده پنجره دیدم، سپیده سر میزد به پشت پنجره ی من خزید و در می زد ز عشق دوست، بسی نغمه تا سحر می زد ز یاد و خاطره ها، بر دلم شرر می زد که ماهتاب درخشان، سر از خزر می زد دویده بر سر کُهسار، تاج زر می زد عجب نبود، گر آتش به خشک و تر می زد که حسن طلعت وی، طعنه بر قمر می زد ز سِرّ عشق، سخن های بی شُمَر می زد ز برق هر نگهش، قلب تندتر می زد برای غارت دل، بی بهانه سر می زد

***** بجای شور و نوا، نغمه ای دگر می زد هم او عدو شد و بر ریشه ام تبر می زد که شعله دامن دنیای حیله گر می زد بجای مرحمی از مهر، نیشتر می زد به خنده باز دوباره دم از سفر می زد چو گفتمش که مزن بیش، بیشتر می زد بجای گرمی از آن، دود آه بر می زد بجهد، بیهُده مضراب بی اثر می زد کجاست بوسه، که بر چشم های تر می زد کجاست آن که دم از عشق، مستمر می زد

***** به شوره زار که باران بی ثمر می زد به صدر رفته خَزَف، طعنه بر گُهر می زد در آن دیار که خَر مُهره، لاف زر می زد

پرستوی مهاجر

چه سود شکوِه از این روزگار، چون فریاد فشرد باغ دلم، از جفای باد خزان کبوتران حَرم لانه ها رها کردند هزار خاطره از خاطرم برفت، ولیک کجاست کوچه ی باغ بهشت در شیراز کجاست کوه دماوند پر شکوه و رفیع من آن پرستوی مهجورم از دیاری دور مرا که نام پیام آور بهاران بود «از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت» چه غمگنانه شب و روز بگذرد پی هم هزار خوشه ی امید را بپروردم بسی است شِکوه، که کس نیست آشنای کلام

****** میان همهمه ی باد، می رود بر باد صفا و نزهت و شادی، دگر ز دست بداد چرا به تیر زنی مرغ خانگی صیاد خیال و نقش وطن هرگزم نرفت از یاد کجاست باغ اِرَم، جویبار رُکن آباد ز بیستون چه خبر، یادواره فرهاد که سالهاست بهارم دگر برفت از یاد دگر پیام و کلام از بهار نیست به یاد فِسُرده گشت گلستان، خمیده شد شمشاد دریغ، بیهُده این عمر می رود بر باد دریغ و درد که آتش به خرمنم اُفتاد چه چاره زان که جهان است، برچنین بُنیاد

نامه رسان

نگهم بنگر و برخوان، تو همه راز نهان خامُشم گر چه بهر جمع، ولی در نِگَهَم نزد اغیار ز دل فاش سخن نتوان گفت گوش بر بند ز بیگانه و تَغتین رقیب سخن راست نهفته است، به ژرفای نگاه گر توانی که خط نامه بخوانی ز نگاه دیده ی خویش در آئینه نظر کردم، دوش روزی افروخت دلم زآتش چشمی جانسوز سالها رفت ولی آن چه بجا ماند، افسوس قصه ی عشق نگنجد به الفبای کلام

*** بینِ ما این نگه ماست، شده نامه رسان رازها خفته، که هرگز نتوان کرد بیان قاصد چشم دهد، نامه به دستت پنهان که چه کرده است فلانی و چه گفته است فلان ورنه بسیار بگویند، چنینیم و چنان چه نیازی است به تحقیق و دلیل و برهان دفتری قصه بدیدم، که نوشته است در آن شرری از نگهی جَست و بپا شد طوفان دل بشکسته، تنی خسته، سرایی ویران با چنین کلک و زبان، شرح و بیانش نتوان

Newspapers in Persian

Newspapers from USA

© PressReader. All rights reserved.