پنجره عشق

(آخر)

Payam Javan - - فهرست مطالب - پرید خت کوهپیمان

مرد که وارد شــد از آن همه تغییــر وتحول هیچ لذتی نبرد وبدبختانه آب وبذاق دهانش راه افتاد هرچه گشــت جایی را برای تخلیه آن پیداکند ندیــد همه جا از تمیزی برق میزد وتنها صورت زن از کثیفی دیدار نداشت و در کمال بی رحمی آب دهانــش را در صورت زن خالی کرد و از جا برخواســت ودوان دوان به خانه همســر دومش رفت وای چه میدید. زن خود را هفت قلم آرایش کرده ومنتظر ورود شوهرش بود. این او بود که توانسته به دل خواه شوهرش رفتار کند چون آنمرد پس از شش ماه از ســفر باز گشته بود نیاز به میزبانی تمیز وزیبا روی داشت که از او پذیرایی کند وگرنه خانه چه تمیز وچه به هم ریخته میشــد. در روزهای بعد به امور آن رسید. وحال حکایت من بود طی این مدت تا توانستم کمک همسرم مال اندوختم اصلا به فکرم نرسید که او به عشق ومحبت من هم نیاز دارد. تصورم این بود که اگر پول باشد همه چیز است. گاهی شــبها حتی یادم میرفت دوشی بگیرم لباس تمیزی بپوشم به اطاقش بروم پاک فراموش کرده بودم که او نیازهای دیگــری هم دارد. بله من به این گناهــم اعتراف میکنم اما سزاواربود او هم مرا که تمامی بار سنگین رونق مغازه وخانه را به دوش میکشیدم فراموش کرده وفورا به سراغ یک رقاصه در لاله زار برود واین چنین ارزشــها را لگد مال کند؟ خوب دخترم درد دلت تمام شد. خوبی تو این است که هم خودت را محاکمه کردی وهم همسرت را وحالا منتظر حکم قاضی که من باشم هستی درست است؟ بله نسترن خانم شما بزرگ من هســتی هر آنچه دســتور دهی اجرا خواهم کردو ومن میخواهم در این راســتا گم شده ام را که نیمی از شخصیت وتربیتم اســت پیدا کنم من بدلیل نداشتن مادروپدری که شیفته هم باشند وندیدن عشق ومحبت آنها به یک دیگر هر گز یاد نگرفتم کجا وچگونه باید او را دوســت داشته باشم با همه محبتی که به او احساس میکردم تصورم این بود که باید فقط به خانه وامورات آن برســم شکم او را با غذاهای مورد علاقه اش پر کنم تا بیشــتر دوستم داشته باشد غافل از این که میشود عشق ومحبتم را از راههای دیگر بیشتر به او ثابت کنم ولی او مدام مواظب من بود تاشاید یکروز بیاموزم دوست داشتن تنها این نیست که من خانه ای تمیز وفرزندانی مرتب داشــته باشم من تازه میفهمم دقیقا پس از ازدواج با او نقش یک کلفت را بازی میکرده ام واو با یک بار دیدن یک رقاصه آب و رنگ دار مرا در کاشانه اش جا گذاشت وتنها پرواز کرد نه این که من حالا به این موضوع پی برده ام درست از روزی که او را با آنزن دیدم به دنبال نقص خود گشتم ولی در حضور او وفرزندانم قادر به تغییر خود نبودم وحالا میفهمم چرا دل زده اش کــردم اما دلم میخواهد بدون اینکه او متوجه تغییر ناگهانی من شــود تبدیل به زنی گردم که او دوست دارد. بله متوجه شــدم کمکت خواهم کرد. ولی به شــرطی که قول بدهی اگر ســتارپی به اشتباه خود برد وبرای بردنت به اینجا آمــد کلامی از آنچه بر او وتو گذشــته به زبان نیاوری ومثل روزهای اول زندگیتان در کنارش باشی وفراموش نکنــی او در خانه خود زنــی میخواهد که همیشه عشقش را زنده نگه دارد وتا زنده هســت این محبت خدا دادی در خانه شما جوشــان باشد. واما چه گونه او ایــن راه رفته را باز میگردد وچطور از یاد ببرم که به من خیانت کرده؟ من فکر کنم مــا بارها در مورد گذشــت وفــداکاری بحــث کــرد ه ایم وتوانسته باشم ترا قانع کنم که گذشــت محکم کننده ریشــه عشق ومحبت است. وفرد خاطی پس از به دست آوردن آنچه را که از دست داده همیشه خود را مدیون فداکاری وگذشت طرف مقابــل میداند بخصــوص اگر شخص فدا کار هر گز از آنچه که باعث شرمندگی او شود حرفی به میان نیاورد وبرای همیشه گذشته را فراموش کند. آنوقت است که چشمه خشک شده عشق دو باره جوشان میشود ومیتوان روزهای تازه ای داشت که شاید در گذشــته تجربه آن روزها را نداشته اید وزندگی رنگ تازه ای به خود خواهد گرفت واما چگونه میشود این ره گــم کرده را باز به لانه عشــق آورد وبا تــار وپود محبت در بستری از صفا وصمیمیت برای همیشه اسیر خود کرد وبرای روشــن ماندن این کاشــانه چراغی که جنســش از یکدلی وســوختش از فداکاری دو جانبه است آویزان نمود تا هر گز هیچ یک از شما راه خود را گم نکنید بله در عالم خیال با قوه تخیل وقدرت واقعی عشق ســاخت وساز چنین کاشانه که هیچ .کاخی میســر وممکن است تابرای همیشه خوشبخت مانــد دخترم من از روی تجربه چنین قاطعانه با تو ســخن میگویم چرا که هم جنس وجود تو بی غش است وهم همسر آب ندیــده ات میدانــی که چه میگویم حکایت همســر تو شخصی را ماند که آب ندیده وقتی به دریا میرسد بدون این که بداند شنا بلد نیست وممکن است درآن غرق شود بی گدار به آب میزند وغرق میشــود . اما خوشبختانه او ترا دارد تا در ساحل است دستش را بگیر ومانع غرق شدنش شو.من برای کمک به تو برنامه ای را میریزم وتو هم باید خوب به حرفهای من گوش کنی چون زندگی کردن هنر میخواهد ومیدانم تو آن را داری .چــه باید بکنم؟ خواهــم گفت فقط کمی صبر داشــته باش چرا که این برنامه یک سرش در تهران توسط فرزندانت باید اجرا شــود . در همین چند روز آینده شــروع خواهیم کرد نگران نباش . پس از اینکه حرفهای ما به این جا رســید وعمه خانم هم به جمع ما اضافه شــد به اتفاق هم عصرانه مفصلی خوردیم وچون من کمی خیالم از این که حالا حامی ودلســوزی دارم راحت شــد به اطاق عمه خانم رفتم تاکمی استرا حت کنم . خانم جان را با عمه تنها گذاشتم ولی از قبل خواهش کــردم فعلا او چیزی را نفهمد چون میدانم نگران خواهد شــد وخانم جان این قول را به من داد وگفت مطمعــن بــاش. دو هفته ای از رفتن بچه ها گذشــته بود وســامان چندین بار تلفن کرده واز من میخواست به تهران بروم. وقتی من از ســمانه پرســیدم آیا او پی به چیزی برده ســمانه گفت من در این مورد اصلا برایــش حرفی نزده ام. خیالم راحت شد ولی همچنان آتش زیر خاکستر بود وما در آرامش به دنبال موقعیت مناسب بودیم. تا اینکه یکروز نسترنخانم مراصدازدوگفت امروز کهعمهخانمبرای دیدن دوستش به خانــه او رفته باید

برنامه را پیــاده کنم وتــو در کنارم باش تا در تمــام جریانات قرار بگیری. ســپس گوشی تلفن را برداشته منزل ما را در تهران گرفت آنسوی خط سمانه گوشی را بر داشت وپس از احوال پرســی خانم از او پرسید تنها هستی؟ سمانه گفت آره بابام هنوز خونه نیامده وسامان هم الان از راه رسید. خوب دختر خوبم اول به من بگو بدانم آیا برادرت را در جریان اتفاقی که برای مادر وپدرت افتاده قرار دادی یا هنوز چیزی به او نگفته ای؟ او گفت چند روزقبل ســامان نســبت بــه حرکات پدر مشــکوک شــده واز من میپرســید چرا پدر هیچ احوالی از مادرمان نمی پرسد تاکنون ندیده بودم او این قدر از نبود ن مادر راحت باشد. ودر عین حال وضع رفت وآمد او هم تغییر کرده ومیبینم گاهی شبها تا دیر وقت به خانه می آید میشود بدانم چه اتفاقی افتاده؟ ومن چون نمی توانستم دروغ بگویم به ناچار همه چیز را برای او تعریف کردم. ودر این موقع خانم گفت پس بهتر شــد اگر ممکن اســت گوشــی را بده به او میخواهم صحبت کنم. الو ســامان جان حالت چطور است؟ خوبم خدا را شــکر. من میخواهم از تو خواهشی بکنم وباید برای نجات زندگــی پدر ومادرت کارهایــی را انجام بدهی وگزارش کارت را هــر روز در اختیار من بگذاری تا در انتها بگم نتیجه چه خواهد شــد. چشم خانم جان بفرما . از فردا چند روز مرخصی بگیر ودنبال این کار باش اگر نشد زمانهای بیکاری را صرف انجام این ماموریت کن. آنهم به چشم. از تو میخوام فردا شب قبل از این که پدرت مغازه را تعطیل کند ســری به لاله زار زده ودر کافه شکوفه نو به سراغ زنی بروی که معروف به نغمه است ودر صورت امکان با او قرار ومداری بگذاری وسعی کنی با اسم مستعار واین که شغلت تاجر بازار هستی واز شهرســتان به تهران برای معامله وخرید وفروش میآیی و با اودوســت شوی ببینی این زن چه گونه با پدرت دوســت شــده وقاب او را دزدیده وقتی خوب وارد به ماجرا شدی روی اصلی او را به پدرت نشان دهی. البته میدانم که به این سادگی که من میگویم نیست ولی درواقع من هدفم را به توگفتم بقیه ماجرا بستگی به هنر نمایی خودت دارد در عین حال مواظب باش این گونه زنها مانند عنکبوت تا چشم باز کنی به دور دست وپایت تار تنیده اند وتو خیلی جوانی از همه مهمتر نمی خواهم پدرت متوجه این مطلب شــود که مادر چیزی از رابطه او واین زن میداند مســئله کاملا مخفی بماند بین منو تو وماد . خانم جان اگر چه کاری بسیار سخت وخطر ناک اســت ولی من به خاطر مادر وپــدرم آنرا انجام میدهم خیالتان راحت باشــد. ونتیجه را به من اطلالاع اطلاعبده . چشم حتما به مادرم سلام برسانید وبگید خیالش راحت باشد .خدا نگهدار . یک هفته از این موضوع گذشــته بود که تلفن خانه به صدا در آمد وچون کسی در سالن نبود من گوشی را برداشتم. صدای ستار بود وای خدای من دست وپای خودراگمکردمدرســت مثل آنروز خواســتگاری کــه ســینی چای را جلوی او گرفتم وناگهان چشمم به صورت

Newspapers in Persian

Newspapers from USA

© PressReader. All rights reserved.