داستان کوتاه

Amordad Weekly Newspaper - - نوس -

خود را به پیرامون اردوگاهی که برای آنها در ساحل فراهم کرده بودند میرساندند و از بــاالی فنسهــای اردوگاه برای آنها انواع خوراکی و تنقالت را پرتاب میکردند. آوارگان گرســنه و خســته از ایــن همه مهربانی به شــور آمده بودند و انگار جانی تــازه یافته بودند. ماتیلدا خود را به پشــت فنسهــای اردوگاه رســاند در حالیکــه چشمانش از شــادی میدرخشید. ناگهان گرمای دســت نوازشــگر دختر جوانی هم سن و سال خودش را احساس کرد. ماهرخ به همراه پدرش برای دیدن تازهواردان به بندر آمده بود. پدر ماهرخ تنها پزشــك شهر بود که خود را بــرای معاینه بیمــاران احتمالی پناهجو به اردوگاه رســانده بود. بیشتر پناهجویان بیمار و ناتوان بودند و باید به تندی درمان میشــدند. از آن روز به بعد تقریبا هر روز ماهرخ به بهانهی دیدار با ماتیلدا به همراه پدرش بــه اردوگاه پناهجویــان میآمد. اگرچــه در آغــاز آن دو نمیتوانســتند با هم ســخن بگویند ولی ماهرخ میکوشید رفتهرفته چند واژهای روســی از پدرش که به شــوند (:دلیل) تحصیل در روسیه بر آن زبان کموبیش چیره بــود بیاموزد و بتواند بــا ماتیلدا که او هم کــم و بیش به زبان روسی آشنایی داشت گفتوگو کند. هر روز که میگذشت دوستی میان دو دختر جوان بیشتر میشــد. تا اینكه مسووالن اردوگاه پناهجویان به پاس خدمات دکتر حشــمت گذاشــتند که ماتیلدا به خواســته دکتر و خواســت خودش همونــدی از خانوادهی آنها شود. ماتیلــدا بندر انزلــی و ایــران را به فرنام (:عنــوان) خانهی دوم خــود پذیرفته بود. ســالها گذشــت و ماتیلدا دین خود را به سرزمین و مردمی که روزی او را به گرمی در آغوش خود جای داده بودند ادا کرد. اکنون هر ســال آرامگاه پرســتار ماتیلدا در تنها گورســتان لهســتانیهای شــهر بندری انزلی در ســالروز مرگش از سوی دوستدارانش گلباران میشود.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.