تاریخ یهود (بخش )33

Amordad Weekly Newspaper - - News - نویسنده اردالن کوزهگر

تاریخ یهود را از «کتاب یکم ســموئیل» تا آنجا پی گرفتیم که شائول پادشاه بنیاسراییل شد، اما خداوند به زودی از او روی گرداند و داوود جوان را پادشــاه برگزیدهی خویش دید. از آن سوی داوود هم در شــمار نگاهبانان ویژهی شائول به خدمت او درآمد و شائول هم بدو دلبسته شد. به زودی نبردی میان فلستینیها و بنیاسراییل درگرفت. در این میان «جلیات» (گالیت)، پهلوان فلستینی که ســه متر بلندا و زرهی سنگین از جنس مفرغ بر تن داشت، بنیاسراییل را به جنگ تنبهتن فراخواند، ولی همه از او ترسیدند. تا اینکه داوود جوان خواهان نبرد با او شــد. شائول زره و جنگافزار خود را بــدو داد ولی داوود، که آنها را سنگین یافت، از پذیرش آن خودداری کرد و تنها با یک فالخن دستی به نبرد جلیات رفت و سنگ صافی را با فالخن به پیشانی جلیات زد که سنگ بر سرش فرونشست و سببساز مرگ او شد. آنگاه داوود با شمشیر جلیات سر او را برید. فلستینیها که پهلوانشان را کشته دیدند بیمناک و پراکنده گشتند و بنیاسراییل یارای نبرد یافتند و ایشان را تارومار نمودند. پــس از این رویداد داوود نامی به هم زد. پســر شــائول «یوناتان» شــیفتهی داوود شد و با او پیمان دوســتی بست و شائول نیز داوود را یکی از فرماندهان سپاه خود نمود، ولی اندکی پس از آن چون شــائول توجهها را بدو دید دچار رشک و بیم گردید. پس بدو کارهای دشــوار سپرد تا بلکه در جنگ کشته شود ولی داوود هر بار پیروز میشد و آوازهاش بیشتر میپیچید. شائول دو بار از او در خشم شد و نیزهاش را به سوی او پرتاب کرد ولی داوود جان به در برد. ســرانجام شائول بدو وعده داد که دختر کوچکش «میکال» را به همسری داوود دهد، ولی کابین او را صد قلفهی (پوســتی که در هنگام ختنه میبرند) فلستینی مشــخص کرد. شائول امیدوار بود که داوود این بار کشــته شود، ولی داوود باز هم پیروز شد و به جای صد قلفه دویســت قلفه برای شائول آورد. پس شــائول دخترش را به همسری داوود درآورد. سرانجام شائول آهنگ کشتن داوود کرد. داوود به یاری یوناتان و میکال از خطر رست و آواره شد. او پیوسته از جایی به جای دیگری پناه میبرد. از جمله به شهر «نوب» نــزد «اخیملک» کاهن رفــت و از او نان و شمشیر جلیات را گرفت، هنگامی که شائول از این رویداد آگاه شد اخیملک و خاندانش را از دم تیغ گذراند و تنها «ابیاتار» پسر اخیملک جان به در برد و به نزد داوود گریخت. داوود در روند این دربهدری، خاندانش را نزد پادشاه موآب به پناهندگی فرستاد. خود داوود هم در هنگام گریز از ســتیز با فلستینیها غافل نبود، چنانکه شــهر «قعیله» (شهر کوچکی در شــمال باختری حبــرون) را از تــازش آنان رهانید و خــود اندکی در آنجا ماند، تا زمانی که شائول و سپاهش به شهر نزدیک شدند و داوود باز گریخت. ســرانجام روزی شائول و سپاهیانش در پی داوود به «عین جدی» (در کرانهی باختری «دریای مرده») رســیدند و شــائول برای قضای حاجت به غاری رفت که از دســت روزگار داوود و نیروهایش در آن پنهان بودند. نزدیکان داوود از او خواســتند که شائول را بکشــد، ولی داوود پنهانی گوشــهی ردای شــائول را برید و هنگامی که شائول از غار بیرون آمد، داوود از پیاش دوید و پارهی ردا را بدو نشان داد و با زاری از پادشاه خواست که از خونش درگذرد. شائول هم بسیار متأثر شــد و گفت که او را نمیکشد، ولی گفت که میداند که داوود پس از او به پادشــاهی خواهد رســید و از او خواســت که پس از رسیدن به پادشــاهی به خانوادهی شائول آسیبی نرساند.

یارینامه «کتاب مقدس» فارسی YROV ‪(QF\FORSHGLD -XGDLFD‬

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.