در کوی بهدینان، خاکستری ز کاروان رفته به دور

روزها، سرگذشت؛ زندگینامهی دکتر اسالمی ندوشن

Amordad Weekly Newspaper - - News - نویسنده هومن الزمی

کتــاب چهارجلــدی «روزها، (سرگذشــت)» دربردارندهی زندگینامــهی دکتر محمدعلی اسالمی ندوشن، چکامهســرا (:شاعر)، منتقد، نویســنده، برگرداننده (:مترجم) و پژوهشــگر نامبردار کشورمان است که از سوی انتشارات یزدان چاپ شده است. این کتاب دربردارندهی سرگذشت مردی است که روزگاران گذشته با روزگار کنونی در سرشتش پیوند خورده است. افزون بر این ویژگی ایشان در کشوری که پل میان باختر (:شرق) و خاور (:غرب) بوده زیسته است. اسالمی ندوشن، که زادهی سال ۴۰۳۱ اســت، فرازوفرود کشورمان را به چشم دیده و بــا بزرگانی که امــروزه در جرگهی بنیادهای ادبیات فارســیاند دوســتی نزدیکی داشــته است. برآیند (:نتیجهی) همهی این ویژگیها، جهاندیدگیهــا و ســرد و گرم چشــیدنها زندگینامــهای خواندنــی اســت و چکیدهی زندگی ایشــان مهر به مام میهن است ـ آنجا که خواهان از یاد نبردن ایران است ... خواندن زندگینامهی این ادیب ایراندوســت ـ یا به گفتهی خودشــان راهنشــین چهار مرز باختــر و خاور، جدید و قدیــم ـ را به همهی دوســتداران ایران و ادبیات فارســی پیشنهاد میکنیم و پارهای از جلــد دوم کتاب نامبرده را در دنبالــه میآوریم: «پس از بازگشــت به شــهر در شــهریور میبایســت به دبیرستان بروم. دبیرســتان دینیاری یکی از موسســات کمنام بود که مانند دوـسه موسسهی فرهنگی دیگر از موقوفهی زرتشــتیان مقیم هند اداره میشد. دورهی دبستان را به همراه سه کالس دبیرستان داشــت و آن سال به علت بهبودی کــه در اداره و هیــات دبیــران آن پدید آمد حرفش بر ســر زبانها بــود و از این رو آن را انتخاب کردم. ساختمان مدرســه در قلب محلهی زرتشتیها قرار داشــت و از خانهی ما دور بود، ولی چون دوچرخه داشــتم مشکلی پیش نمیآمد. معلوم شد که عدهای از شاگردان برجستهی شهر در این ســال به دبیرستان دینیاری روی آوردهاند و کالس پررونقــی خواهیم داشــت. محلهی زرتشــتیها که ما میبایست از آن پس به آن رفت و آمد کنیم با محلههای دیگر«شارسان» قــدری متفاوت بود، آرام و کمتحرک، خالی از دکان، با کوچههای ســنگفرش و دیوارهای بلنــد (برای آنکه خانه از تعــرض احتمالی در امان بماند). در خانهها همواره بسته بود و رفت و آمد بیهدف در کوچهها کمتر دیده میشد. ســاختمان مدرسه نوســاز و تمیز بود، با یک حیاط بیدرخت و بیســبزه که محل گذاردن دوچرخه و دویــدن بچهها بود و در دو بدنهی آن اتاقها قرار داشــت با نمای آجر «قزاقی» سفیدپهن. ساختمان اصلی رو به جنوب بود، با خروجــی، یعنی ایوان که بر بلندی چندین پله میخورد تا به حیاط برسد. همهی کالسها و دفتر در این قســمت قرار داشت. روبهروی آن یک شبستان بزرگ واقع بود که میبایست به عنوان تاالر اجتماعات مدرسه و محل برگزاری امتحانات به کار رود. تعــدادی دانشآموز زرتشــتی در کالس ما بودند و من نخســتین بار در زندگیام با افراد غیرمســلملن روبهرو میشــدم و پهلوبهپهلو مینشســتم. تا آن زمان تصــور میکردم که خــارج از دینها میبایســت از نوع و حالت دیگری باشــند. زندگی در محیط یکپارچه و یکدســت این تصور را به مــن داده بود که تفاوت دین تفاوت دنیــا را نیز میآورد، ولی اکنون از نزدیک میدیدم که آنها کموبیش بــا ما یکســان بودند جز آنکه بــا لهجهی متفاوتی حرف میزدند و بوی کهنگی نژاد از آنها استشــمام میشد. بر سر هم، بچههای مودب و حتا باهوشی بودند. در میان آنها نیز ـ چون در میان مسلمانان ـ خوشجنس و ناجنــس، تیز و کند و تخس و آرام بود ولــی ناباب ندیدم ... معلم انگلیســی نیز به علــت آنکه درســش از مرزهای ملی درمیگذشــت جلب نظــر میکرد. جوان زرتشتی خوشســیمایی بود که بیش از دیپلم متوســطه نخوانده بود، ولی از آنجا که زرتشــتیها به علت ارتباط با بمبئی بیشــتر عالقه به انگلیسی نشان میدادند به قدر کافی آموختــه بود که بتواند با ما مبتدیها درس بدهد. چون ســال اول بود که معلم شــده بود خیلــی به خــود میپرداخت، ســر وقت حاضر میشد و درســش را روان میکرد که بچهها ظن تازهکاری دربارهاش نبرند. دو کراوات از بافت محلی خریده بود: یکی سبز و دیگری قرمز. یک روز این را میزد و یــک روز آن را. کلمــات را با لهجهی زرتشــتیـهندی ادا میکرد و دیکتهها را تندوتند تصحیح مینمود تا نشان دهد که بر زبان مسلط است ... در فضای محلهی زرتشــتیها بوی مخصوصی پراکنده بود تجزیهناپذیر؛ شــاید بیتش احساســی بود تا واقعی. بوی زهــم و ماندگی، حاکی از کمتحرکــی، آمیخته به رایحهی بخور که گویا در بعضی از خانهها ســوزانده میشد. این بوی کهنگی یک دورهی بربادرفته را، که تنها با رشــتهی باریکی به این دوران میپیوســت، در خود داشــت. به مردان و زنان زرتشــتی برمیخوردیم که از ســایر مردم شهر متمایز بودند. مردها با پیراهن و شلوار گشاد سفید ـ چنانکه گفتی همیشه گرمشــان اســت ـ ســنگین و بیعجله راه میرفتند، چون کســی که دیر یا زود رســیدن برایش علیالســویه شده است، زیــرا مقصد خود را از دســت داده. زنها در پوشــش رنگارنگ و شلوارهای پرچین و روسری بر ســر؛ آنها نیز همان حالت ســنگین بیعجله را داشتند و در مجموع چنیــن مینمود که گرد کدورتی نازدودنی بر خاطر آنها نشسته است. متروکیت غربتوار بود. گفتی به کمترین ابــراز حیــات در آن قناعت میشــد تا مبــادا بیمار ناپیدایی که در خواب اســت بیدار شــود ... آمیختگی با زرتشتیها، تا اندازهای ما را با ایران باستان (منتها چون کاروان رفتهای که خاکســتری از آن بر جای مانده) ربط میداد. مردمانی بیآزار و در حد خود زحمتکش بودند. در اقلیت بودن هزاروچهارصدساله آنها را کینهور نکرده بود، بلکه ترجیح میدادند که ســر در کار خود داشته باشــند و آرام زندگی کننــد. به همان قانع بودنــد که اجازهی روشن نگاه داشــتن اجاق زرتشت پیر را داشــته باشــند. در لهجه و حرکات و راه رفتن آنها حالت ســنگینی و فروبستگی قومی دیده میشــد و این مراقبت مداوم که مورد ایراد قرار نگیرند.»

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.