"روانشناسی و دین" از منظر اریک فروم

Ettelaat Hekmat va Marefat - - دفتر ماه - سید امیررضا مزاری*

نخستین کسی که در باب ارتباط میان بیماری روانی و دین سخن گفت، فروید1 بود. فروید با رویکردی تقلیلگرایانه، رابطۀ میان روانشناسی و دین را رابطهای حداکثری میدانست؛ بهنحوی که منشأ دین را به عوامل صرفا روانی فروکاسته و لذا دین را بیماری جمعی کودکانه تعبیر میکرد. در این راستا اریک فروم2 نیز که در مکتب روانکاوی فروید تعلیم دیده بود، خاستگاه دین را به گونهای دیگر توصیف میکند. به نظر میرسد؛ "نظریۀ شخصیت" فروم که متأثر از عوامل اجتماعی، زیستی، تاریخی، اقتصادی و ساختار گروه است، مبتنی بر این فرض است که جدایی انسان از دنیای طبیعی؛ برای او احساس تنهایی و در نتیجه اضطراب بنیادی را به ارمغان میآورد. فروم درعینحال به این باور اعتقادی ندارد که شخصیت انسان از نیروهای زیستشناختی دارای ماهیت غریزی متأثر است. او در نقطه مقابل تفکر فروید، عامل جنسی را عامل اصلی شکلدهندۀ روانپریشیها نمیداند، بلکه شخصیت انسان را متأثر از نیروهای اجتماعی و فرهنگی میداند و این نیروها نیز، در چارچوب فرهنگ و نیروهای جهانی که در طول تاریخ بر بشریّت سیطره داشتهاند؛ بر فرد اثر میکنند. در همین راستا نگاه فروم به دین نیز در ساختار فکری، روانشناختی و جامعهشناختی او تئوریزه شده است. مقدمه اریک فروم ؛(1900-1980) در فرانکفورت آلمان به دنیا آمد. بعد از ظهور نازیسم در آلمان وی به ژنو رفت و سپس در سال

1934 به آمریکا مهاجرت کرد و در دانشگاه کلمبیا در نیویورک، مشغول به فعالیت شد، سپس به مکزیک رفت و در دانشگاه مکزیکوسیتی کرسی روانکاوی را تأسیس کرد. وی در اواخر عمر خویش به سوئیس بازگشت و در همانجا درگذشت.

فروم نه تنها روانکاو، بلکه فیلسوف، پژوهشگِر کتاب مقدس و منتقد اجتماعی بود که نظریاتش ناظر به ویژگیهای مشترک در فرهنگ انسانی است. او که تحت تأثیر کارل

مارکس،3 کارن هورنای4 و سایر نظریهپردازان اجتماعیگرا قرار داشت، نگاهی ویژه به امور روانشناختی دارد. نگاه تکاملی او به انسان و توصیف خاص وی از مغز در نگاه تکاملیاش؛ یعنی فزایندگی رشد مغز در انسان درحالیکه اغلب غرایز حیوانی را از دست داده بود و این رشد؛ امکان خودآگاهی، تخیل و برنامهریزی و تردید را میسر ساخت، نشان از همین (Fromm,1992:5).تسانبم اساسیترین فرض فروم این است که شخصیت فرد را فقط میتوان با در نظر داشتن سبقه تاریخی انسان شناخت. او بیان میکند که »بحث وضعیت انسان باید قبل از شخصیت واقع شود و روانشناسی باید براساس برداشت انسانشناسی- فلسفی از وجود انسان استوار (Fromm,1947:45).دشاب آنچه بهزعم فروم باید در روانکاوی محل مداقه قرار گیرد، بیرون آمدن انسان از دنیای حیوانی و عصیان در برابر هرگونه انطباق غریزی است. عالوهبراین، عصیان، غلبه و تفّوق انسان بر طبیعت است. گرچه طبیعت هرگز او را رها نمیکند. بنابراین وقتی فروم در بحث شخصیت و مباحث مربوط به روانکاوی از تقّدم تاریخ انسان سخن میگوید؛ اشاره مستقیم به گسست وحدت ابتدایی با طبیعت، یعنی رانده شدن از بهشت میکند و مفهوم دینی را پیش رو میگذارد تا بتواند این انطباق و هماهنگی انسانی را با دوران تطبیق¬یافته تاریخی پیش از انسان پر کند.

ناهماهنگی هستی انسان موجد نیازهایی است که بهمراتب واالتر و عالی¬تر از نیازهای حیوانی است. همانطورکه بیان شد این نیازها منجر به ایجاد نیروی اعاده وحدت و تعادل بین انسان و طبیعت میشود. در ابتدا انسان میکوشد این انطباق را در ذهن خویش و از طریق ساختن تصویر ذهنی کامل از جهان ترسیم کند و این تصویر معیار داوری انسان میشود. از طرفی انسان برای رسیدن به تعادلی جدید باید وحدت و یگانگی را با همه جنبههای هستی خویش تجربه کند. لذا از اینجاست که سرسپردگی به یک هدف یا فکر یا نیروی برتر از انسان، نظیر خدا، تصویر کامل از نیاز انسان مبتنی بر هستی و وجود او را در بر میگیرد.

مبانی فکری فروم

ابتدا اینکه از نظر فروم، تنگنای انسانی که به دلیل آگاهی از موقعیت وجودیاش حاصل میشود، دوگانگیهای وجودیاند که همچون سکه دو روی متفاوت دارند. این دوگانگیها، هم اسباب زبونی و شوربختی انسان را فراهم میکنند و هم امکان

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.