مواجهه اقبال الهوري با شعر و انديشه حافظ / گفتوگو با فتح اهلل مجتبائي، مريم حسيني ..............................

Ettelaat Hekmat va Marefat - - Contents -

گفتگو با فتح اهلل مجتبائی مریم حسینی

در این گفتگو استاد دکتر فتحاهلل مجتبائی، عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی، به موضوع سیر تکامل فکری اقبال الهوری، مواجهۀ او با عرفان ایرانی ـ اسالمی و شعر فارسی و خاصه نزاعش با حافظ پرداخته است. به گفته مجتبائی، اقبال با آنکه در سنت عرفان اسالمی پرورش یافته بود، پس از تحوالت فکری و به قصد همساز کردن مواریث فکری و فرهنگی اسالمی با آراء و نظریات متفکران مغرب زمین به نزاعی سخت با این سنت برخاست و به همین دلیل، شعر عرفانی فارسی را در سرودههای اردو و فارسی خود مردود شمرد و در این بین، مخصوصا سخت بر حافظ تاخت. همان طور که در این گفتگو میخوانیم، زبان تند و آتشین اقبال علیه حافظ، طبقۀ درسخوانده و فارسیدان جامعۀ مسلمان هند را برآشفت، چنانکه به تدریج نگاه اقبال و نظرگاه او دربارۀ حافظ تغییر کرد و در سرودههای خود نه تنها هیچ گونه اشاره صریح خردهگیرانهای به نام حافظ نیاورد، بلکه در موارد بسیاری از ساختار کالم خواجه و اوزان و قوافی غزلیات او تقلید و پیروی کرد؛ تا آنجا که »قبای رندی حافظ« را برازندۀ قامت خود دانست. مجتبائی در پایان این گفتگو رأی خود را در باب نزاع اقبال با تصوف و شعر حافظ آورده است که بر طبق آن اقبال نه با تصوف در کلیت آن نزاع داشت و نه با تمامی فکر و شعر و شخصیت حافظ؛ بلکه مخالفت او با شعر حافظ برخاسته از مالحظاتی خاص و برای حفظ و رعایت مصالح جامعه بوده و به گمان خود میخواسته است عامۀ مردم مسلمان را از تأثیر پارهای از افکار به اصطالح منفی و منافی سعی و جهد و عمل، دور و بر کنار نگه دارد. از دقت در سرودههای اقبال تأثیر کالم حافظ به روشنی دیده میشود. او در غزلسرایی بیش از هر شاعر دیگر از

¬ شیوۀ سخن خواجه شیراز پیروی کرده است.

در این مجال بنا داریم تا با شما دربارۀ مواجهۀ اقبال با حافظ و درک و دریافت او از شعر حافظ گفتگو کنیم. در آغاز خوب است که از زندگی و زمانۀ اقبال آغاز کنیم. بهعنوان فتح باب لطفا اندکی در این باره توضیحاتی بفرمائید.

اقبال در دورانی پر تحول و پرتالطم و در جامعهای که دستخوش آشوب و درگیر تعارض افکار و ارزشها بود زندگی میکرد، و انعکاس این احوال در آثار او، از نخستین مراحل حیات فکری تا آخرین سالهای عمرش به روشنی آشکار است. وی در آغاز این دوران، از یک سو از نهضت علیگر و افکار سرسید احمد خان، که درمان دردهای جامعۀ مسلمان هند را در اخذ علوم جدید، پیروی از روشهای آموزشی غرب، و از سوی دیگر به عقاید سید جمالالدین اسدآبادی و نظریۀ وحدت جهانی اسالم او، که در آن روزگار در میان مسلمانان هند رواج یافته بود و طرفداران بسیار داشت دل بسته بود. اقبال سالها درگیر این تعارضات بود و بخش بزرگی از کوششهای فکری او در جهت سازگار کردن این دو دیدگاه و یافتن راهی میان آنها بود. استاد دوران کودکی و نوجوانی او، میر سید حسن، که اقبال تا پایان عمر او به او ارادت میورزید، از پیروان افکار سید احمد خان بود، و نذیر احمد دهلوی، مؤسس انجمن حمایت اسالم، که در روزگار جوانی اقبال در رشد شخصیت فکری و سیاسی او تأثیر تمام داشت، از بسیاری جهات با نظریات سید جمالالدین همسو و همنوا بود. شعر اقبال نیز، که در آغاز به پیروی از سنتهای ادبی گذشته، رنگ عاشقانه داشت و با مضامین عرفانی آمیخته بود، در این دوره بهسوی موضوعات سیاسی و مسائل اجتماعی گرایش یافت، ولی در عین حال زبان و ساختار لفظی سرودههایش به شیوۀ سخنسرایان پیشین بود و تا پایان عمر در شعر فارسی بر همین سبک و روش باقی ماند.

هنگامی که برای ادامۀ تحصیل از زادگاه خود به الهور آمد ‪،(1895 1899-)‬ استادش پروفسور آرنلد او را با فلسفه و تاریخ اروپا آشنا کرد، چشمانداز تازهای در برابر او گشوده شد. در دوران تدریس در دانشگاه دولتی الهور 1905) – (1899 که در انجمنهای ادبی و مجالس شعرخوانی شرکت میکرد، و در بیشتر سرودههای خود از بیخبری و واپسماندگی مسلمانان هند شکوه میکرد و آنان را به بیدار شدن و شناختن وضع و حال خود، کوشیدن و روبهرو شدن با شرایط و مسائل دنیای جدید و فراگرفتن علوم و فنون و روشهای نوین زندگی میخواند، و کسانی را که این گونه آرمان خواهیها را ناروا و نادرست و هرگونه گرایش بهسوی شیوههای تفکر زندگی جدید را انحراف از سنتهای کهن و مغایر با اصالت احکام و قواعد دین می دانستند، نکوهش میکرد. اما چنانکه گفته شد، سالها پیش از آن با نشر افکار سید احمد خان و همفکران او در نهضت علیگر، و نیز با ترجمۀ آثار سیدجمالالدین به زبان اردو، راه گشوده شده بود، و تشکیل مجمع مسلم لیگ ) در برابر کنگره ملی هند( در ،1906 و تصویب و تعیین حوزههای انتخاباتی مستقل برای مسلمانان نشان داد که در جامعۀ اسالمی روح و حیاتی تازه دمیده شده است.

ظاهرا کتاب علم االقتصاد اقبال تحت تأثیر این شرایط نوشته شده است.

بله. علم االقتصاد نخستین کتابی است که در این هنگام از نوشتههای اقبال منتشر شد؛ تألیفی بود به نثر اردو.

هدف اقبال از تألیف این کتاب چه بوده؟ علم االقتصاد اقبال گرچه در ظاهر کتابی بود برای تدریس این علم در مدارس، لیکن غرض اصلی او آشنا کردن جوانان مسلمان هند با اصول و مبادی کار و معیشت در اوضاع و احوال تحول یافته و دگرگون شده عصر جدید بود. در این هنگام فکر و شعر اقبال از حدود مطالب و مقاصدی که گفته شد تجاوز نمیکرد، و در حقیقت بیان شاعرانه و هیجانانگیز همان افکار و نظراتی بود که پیش از او عرضه شده بود و در فضای آن روز هند و در میان مسلمانان آن سرزمین رواج داشت. عنوانهای نخستین سرودههای او به زبان اردو، چون »فالح قوم«، »نالۀ یتیم«، »تصویر درد«، »دین و دنیا«، »فریاد امت«، »فریاد به حضرت سرور کائنات«، نمودار موضوع و مضامین آنهاست، و کال بیان زبونیها و سستیها و جهل و غفلتی است که گریبانگیر مردم مسلمان شده است.

از چه زمانی اقبال به نقادی و بازبینی مواریث فرهنگی اسالمی پرداخت؟ اقبال در 1905 به تشویق استادش پرفسور آرنلد به انگلستان سفر کرد و در دانشگاه کمبریج به تحصیل فلسفه و اقتصاد و حقوق مشغول شد. در اینجا بود که تمدن غربی و آثار و نتایج آن را از نزدیک مشاهده کرد، از اوضاع و احوال سایر ملتهای مسلمان و سیطرۀ قدرتهای استعماری بر شئون حیاتی آنان آگاهیهای درستتر و روشنتر بدست آورد، به علل فقر و ادبار و واپس ماندگی آنان در جهان بیش از پیش وقوف یافت.

از سوی دیگر آشنائی نزدیک با فرهنگ غرب و افکار و آراء فالسفهای چون کانت و هگل، و خصوصًا نیچه و برگسون، و نیز گفتگوهائی که با استادش مک تگارت داشت، تأثیری عمیق در زمینههای ذهنی او بر جای گذارد و به دامنۀ دید و دریافت او گسترش تمام بخشید.

در 1908 که به الهور بازگشت، مرحلۀ جدیدی در حیات فکری و روحی او آغاز شده بود، و میکوشید که مواریث فکری و فرهنگی اسالمی خود را نقادانه بازبینی و تحلیل کند، از ترکیب و همساز کردن آنها با آراء و نظریات متفکران غرب دیدگاه تازه ای پدید آورد، و برای رهایی مسلمانان از ذلت و اسارت چارهای بیابد. تالطمها و نوسانهای روحی او در این دوره در مکاتباتی که با برخی از دوستان، از جمله عطیه بیگم داشته، و نیز در یادداشتهای روزانه ای که در سال 1910 نوشته است دیده میشود.

اقبال در خانوادهای عارف مسلک بهدنیا آمد. نخستین استاد او در معارف اسالمی پدرش، و پس از او میر حسن بودند که هر دو ادبیات عرفانی اسالمی را -بیشتر به زبان فارسی- خوب می دانستند. اقبال از همین دوران با مثنوی مولوی و اشعار سعدی و حافظ آشنا شده و غزلیات نظیری و عرفی و کلیم و صائب و بیدل و غالب را خوانده بود، و نیز به افکار ابنعربی و عبدالکریم جیلی، و کال به نظریههای وحدت وجودی دلبستگی خاص داشت. پیش از سفر اروپا مقاالتی دربارۀ انسان کامل جیلی نوشته بود، و در اروپا نیز در رسالۀ دکتری خود، رشد متافیزیک در ایران )این کتاب با عنوان سیر فلسفه در ایران به قلم دکتر امیر حسین آریان پور از انگلیسی به فارسی ترجمه شده است( که در 1907 به دانشگاه مونیخ عرضه شد، بزرگترین فصل را به بحث درباره تصوف و اصول و مبانی آن اختصاص داد و در آن نظریات عرفانی جیلی را، که از نمایندگان برجسته عرفان وحدت وجودی است بتفصیل و با بیانی ستایشآمیز بررسی کرد.

اما پس از بازگشت به هند در ،1908 از یک سو در پی تأمل در مشکالت و مسائل مردم مسلمان آن سرزمین و کوشش در یافتن علل و اسباب آن، و از سوی دیگر در نتیجه مطالعاتی که در احوال مردم مغرب زمین کرده و تأثیراتی که از آراء و افکار متفکران آن سامان پذیرفته بود، تحولی بزرگ در اندیشه و نگرش او پدید آمد.

کدام یک از فیلسوفان و متفکران بر اقبال تأثیر نهادند؟ »اصالت اراده« شوپنهاور، »ابر مرد« نیچه، »نیروی حیاتی« برگسون و نظریات او دربارۀ آزادی اراده و اختیار و اصالت خودی فرد، محورهایی بود که ذهن اقبال بر گرد آنها دور میزدند: مسلمانان باید بتوانند در گیرودار حوادث آزادانه عمل کنند، به جنبوجوش درآیند، نیروهای حیات خود را فعلیت بخشند، و با رویدادها برخوردی مثبت و فعال، نه منفی و انفعالی، داشته باشند. اقبال با تاریخ گذشته فرهنگ اسالمی آشنایی داشت، عادات و روشهای سنتی مردم خود را میشناخت، و میدانست که عرفان و تصوف خانقاهی از قرنها پیش در زندگی اجتماعی مسلمانان و مبادی ارزشگذاریهای آنان، خصوصا در ایران و هند، سهمی بسیار بزرگ و بنیادی داشته و در حیات فکری و روحی آنان بیش از هر عامل دیگری مؤثر بوده است. در سالهای پیش از انتشار اسرار خودی، که نخستین منظومه منتشر شده او به فارسی است، اقبال سرگرم شکل دادن به فلسفه »خودی« خود بود، و در ضمن آن احوال به بازنگری تأثیرات تصوف در جامعه اسالمی پرداخته بود. آشنایی نزدیک با ادب صوفیانه و تفکر و تأمل نقادانه در این آثار در جهت دادن به اندیشههای او تأثیر بسیار داشت، و در جریان این تأمالت بود که بسیاری از دیدگاههای پیشین او دگرگون شد.

ظاهرا حافظ نیز از نقد و انتقادهای گزندۀ او مصون نماند. بله او با عرفان و وحدت وجودی و بزرگترین نمایندۀ آن، محیالدین بن عربی، به مخالفت برخاست، شعر عرفانی فارسی را که نزدیک به هزار سال در این بخش از جهان زبان اندیشه و دل و روح مردمان بوده است بهعنوان »خیاالت عجم« مردود شمرد. شعر حافظ را که قرنها بهعنوان عالیترین نمونه فکر و ذوق شرقی و ایرانی شناخته شده بود زهرآگین دانست، وحدت وجود ابنعربی را »غیر اسالمی« و »مخالف اسالم« و »مخالف تعلیمات قرآن« و فصوصالحکم را سراسر »زندقه« و الحاد شمرد. و او همچنین، در منظومۀ اسرار خودی در یک جا شعر حافظ را با بنگ و حشیش حسن صباح یکسان میگیرد: بگذز از جامش که در مینای خویش

چـون مـریــدان حسـن دارد حشیــش و در جای دیگر در مقایسۀ حافظ با عرفی شیرازی میگوید: باده زن با عرفی هنگامه خیز زندهای، از صحبت حافظ گریز

و در طبع اول این منظومه که در 1915 منتشر شد این ابیات را دربارۀ خواجه آورده بود: هوشیار از حافظ صهبا گسـار جامـش از زهـر اجل سرمایـهدار رهـن ساقـی خرقـه پرهیـز او مـی عـالج هــول رستاخیــز او نیست غیر از باده در بـازار او از دو جـام آشفته شد دستـار او آن فقیـه ملـت میـخـوارگـان آن امــام همـت بـیـچـارگـــان نغمـۀ چنگـش دلیل انحـطاط هـاتــف او جبرئیــل انحــطاط مار گلزاری که دارد زهر ناب صیـد را اول همی آرد به خواب بینیاز از محفـل حافـظ گذر الحـذر از گـوسفنـدان، الحــذر

تصویری که اقبال میخواست از حافظ و شعر او عرضه کند چنین بود.

با توجه به رواج و مقبولیت فوقالعادۀ شعر حافظ در شبهقاره، این نقد و انتقادات تند و آتشین چه واکنشهایی را در میان اهل ادب شبهقاره برانگیخت؟

طبقۀ درس خوانده و فارسیدان جامعۀ مسلمان هند اینگونه بیحرمتی به حافظ را برنمیتافت، و پس از انتشار منظومۀ اسرار خودی سیل اعتراض و نکوهش، و حتی ناسزاگویی بهسوی اقبال روان شد.

اغلب نشریات ادبی فرهنگی اردو زبان، از اواخر سال 1915 و سالهای 1916 و 1917 صحنۀ مجادالت و مناقشاتی بود که دراینباره میان موافقان و مخالفان آراء اقبال درگرفته بود، و تندترین حمالت از جانب خواجه حسن نظامی دهلوی، سجادهنشین درگاه نظامالدین اولیاء عرضه شد. اقبال خود، هم در چند مقاله، و هم در نامههایی که به دوستان و نزدیکان نوشت، به دفاع از نظریات خود در رد آراء ابنعربی و مکتب او پرداخت و با لحنی بسیار نرمتر گفت که مخالفت من با اصل تصوف نیست، بلکه با آن گروه از صوفیانی است که دانسته یا ندانسته، بهنام اسالم و به نام پیروی از سنت نبوی، اقوال و اعمالی دارند که با مبانی دیانت در تضاد و تعارض است. در مقالهای که زیر عنوان اسرار خودی و تصوف در 15 ژانویه 1916 در نشریۀ وکیل منتشر کرد، دربارۀ حافظ چنین نوشت: به اعتبار شاعری، من حافظ را بسیار بلندپایه میدانم. لیکن به اعتبار مصالح قومی، برای تعیین قدر و منزلت هر شاعری معیار دیگری الزم است. به نظر من معیار درست آن است که اگر کالم شاعری ممد و نیروبخش اغراض زندگی باشد،

شعر او خوب است، و اگر منافی زندگی باشد و نیروی حیات را کممایه و پست کند، چنین شاعری خصوصًا از لحاظ مصالح قومی شعرش بد و زیانآور است. تأثیری که حافظ با شعر خود بر دل خوانندگان میگذارد، در شرایط زمانی و مکانی کنونی بسیار خطرناک است.

در نامۀ دیگری در همان سال به یکی از دوستان خود چنین نوشت: به نظر من شعر حافظ خصوصًا، و شعر فارسی )عجمی( عمومًا، بر زندگانی عامۀ مسلمانان تأثیر بسیار ناگواری داشته است. مخالفت من با آن از این لحاظ است. انتظار اعتراض و ناسزاگوئی مردم را داشتم، ولی بر ایمان من گوارا نبود که حق را نگویم. شاعری برای من وسیلۀ معاش نیست که از اعتراضات مردم بترسم. و باز در نامۀ دیگری در همان اوقات به مهاراجه کشن پرشاد، نظرگاه خود را در چند جمله چنین بیان کرد: »من به شاعری حافظ معترفم. به نظر من شاعری چون او تا به امروز در شرق پیدا نشده است. لیکن تأثیری که شعر او بر دل خوانندگان میگذارد نیروی حیات را سست و زائل میکند.«

اقبال در این هنگام بر آن شد که برای بیان مقاصد و روشن ساختن دیدگاه خود کتابی دربارۀ اصول و مبادی تصوف بنویسد، و وجوه درست و نادرست و مثبت و منفی آن را از هم جدا کند، و یکی دو فصل مقدماتی آن را نیز نوشت که بهکوشش صابر کلوروی در الهور منتشر شده است. ولی اشتغال او به سرودن منظومه رموز بیخودی، که دنباله و مکمل اسرار خودی است، او را از ادامۀ این کار بازداشت.

از قرار معلوم واکنش تند دوستداران حافظ در هند بیتأثیر نبود و بعدها او لحن مناسبتری برای انتقاد از حافظ به کار برد.

بله نتیجۀ این مشاجرات و گفتگوها آن شد که اقبال در رموز بیخودی جز چند اشارۀ طعنآمیز به »برفاب عجم«، »خیاالت عجم« و »باد عجم«، بهتصریح از حافظ سخنی نگفت، و در طبع دوم اسرار خودی در ،1919 قطعهای را که دربارۀ حافظ گفته بود )و نقل شد( کال حذف کرد. وی خود در نامهای که در 17 ماه مه همین سال به اسلم جیراجپوری نوشت به این موضوع اشاره کرده است:

از آنچه دربارۀ خواجه نوشته بودم، مقصودم تنها تشریح و توضیح اصول و قواعد ادبی بود، و به شخصیت فردی و چگونگی معتقدات شخصی او ربطی نداشت. ولی عوام این تفاوت باریک را درنیافتند، و در نتیجه مشاجراتی دربارۀ آن درگرفت. اگر اصل در ادبیات آن باشد که زیبایی خوب است، خواه نتایج آن مفید باشد خواه زیانآور، پس خواجه حافظ از بهترین شاعران است. به هر حال، من آن اشعار را حذف کردم و بهجای آن سعی کردم که اصولی که درست میدانستم را توضیح دهم.

وباز در نامه دیگری دراینباره به اکبراله آبادی چنین نوشت: از آنچه دربارۀ خواجه حافظ گفتم، مقصودم آن نبود که دیوان او را به ترویج میپرستی نسبت دهم. اعتراض من به خواجه از نوع دیگری است. آنچه در اسرار خودی گفته شد، نقادی دیدگاه ادبی خاصی است که از قرنها پیش در میان مسلمانان رواج داشته، و بیشک در زمان خود مفید و مقتضی بوده است. این نقادی بههیچروی به بزرگی مقام حافظ و به شخصیت او مربوط نیست. در اشعار او نیز مقصود از می آن چیزی که مردم در میخانهها می نوشند نیست، بلکه مراد حالت سکری است که در مجموع کالم وی آشکار است.

پس رفتهرفته نگاه اقبال به حافظ تغییر میکند و انتقادات او هم به این شاعر بزرگ تعدیل میشود؟

بله. بهتدریج نظرگاه او دربارۀ حافظ تغییر میکند، و پس از انتشار اسرار خودی نهتنها هیچگونه اشارۀ صریح معترضانه به نام حافظ در سرودههای خود نمیآورد، بلکه در موارد بسیار، خصوصًا در غزلسراییهای خود از ساختار کالم خواجه و اوزان و قوافی غزلیات او تقلید و پیروی میکند، تاآنجاکه قبای رندی حافظ را برازندۀ قامت خود می داند: عجبمدارزسرمستیمکهپیرمغان قبایرندیحافظبهقامتمندوخت

ولی بااینهمه، باز هم در اشعار بعدی او کنایههای طعنآمیز و اشارات معترضانه پوشیده به گفتههای حافظ اندک نیست و هر چند که دربارۀ مناسبات فکری اقبال و حافظ و تأثیرپذیری او از کالم خواجه سخن بسیار گفته شده و کسانی چون دکتر یوسف حسنخان در کتاب پر ارج حافظ اور اقبال )حافظ و اقبال( و پرفسور محمد منور در کتاب عالمه اقبال کی فارسی غزل )غزل فارسی عالمه اقبال( در این باب بهتفصیل تحقیق و بررسی کردهاند، لیکن ظاهرا تاکنون اینگونه تعریضات و اشارات تلویحی اقبال به شعر و فکر حافظ را در کنار گفته اقبال به شعر و فکر حافظ از نظرها پوشیده مانده است. در موارد بسیار، هنگامی که شعر حافظ را در کنار گفته اقبال میآوریم ارتباط فکری آنها بهروشنی آشکار میشود، و تناسب مضامین و بستگی معانی به گونهای است که گویی اقبال با خواجه در مناظره و مجادله و گفتگو است. بسیاری از موارد اختالفنظر میان اقبال و حافظ را در این گفتگوها میتوان دید.

مثال چه نمونههایی سراغ دارید؟ حافظ گفته است: آدمیدرعالمخاکینمیآیدبهدست عالمیدیگرببایدساختوازنوآدمی

خواجه از این عالم خاکی و آدمیان خاکنشین نومید و در آرزوی ساختن عالمی دیگر است. ولی اقبال امیدوار است، و یقین دارد که همین آدم خاکی اگر در پی کمال خویش باشد و بهخودیخود برسد، عالم خاکی را نیز به کمال مطلوب و صورت آرمانی خواهد رساند: گشـادیپـردهزتقدیـرآدمخـاکی کهمابهرهگذرتودرانتظارخودیم

حافظ میپرسد: شود آیا که در میکدهها بگشایند گـره از کار فروبستۀ ما بگشایند

اقبال پاسخ میدهد: آنکـه از کار فروبسـته گـره بگشـایند

هست و در حوصلۀ زمزمهپردازی هست حافظ گفته است: خیال حوصلـۀ بحـر میپـزد هیهـات چههاست در سر این قطرۀ محالاندیش اقبال با لحنی طعنآمیز میپرسد: ز خود گذشتهای، ای قطره محال اندیش؟ شدن به بحر و گهر برنخاستن ننگ است حافظ شکوه میکند: دلم ز صومعه بگرفت و خرقۀ سالوس کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا؟ اقبال میگوید: بیا که در رگ تاک تو خون تازه دوید دگر مگـوی که آن بادۀ مغانه کجاست

حافظ گفته است: آسمان بار امانت نتوانست کشیــد قرعـۀ فال به نام من دیوانه زدند

اقبال میگوید: ای امیــن از امـانــت بـیخبـــر غم مخـور، انـدر ضمیر خود نگر

حافظ گفته است: هزار نکتۀ باریکتر ز مو اینجاسـت

نـه هر کـه سر بتراشـد قلنـدری دانـد

اقبال نیز، بی آنکه سر بتراشد، از آیین قلندری با خبر است: بیا به مجلس اقبال و یک دو ساغر کش که گرچـه سر نتـراشـد قلنـدری دانـد حافظ گفته است: اگر آن ترک شیرازی بهدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخـارا را اقبال تنها با دعای فقیرانه دل ترک شیرازی را بهدست میآورد: به دست ما نه بخارا و نه سمرقندی است دعــا بگـو ز فقیـران به تـرک شیرازی حافظ گفته: یوسفگمگشتهبازآیدبهکنعانغممخور کلبـهاحـزانشودروزیگلستـانغممخـور اقبال چشم به راه یوسف گمگشته نیست، زیرا تپش خون گرم زلیخا را که یوسف را از کنعان به مصر کشید در کسی نمیبیند: دگر از یوسف گمگشته سخن نتوان گفت تپـش خون زلیخا نه تـو داری و نه من حافظ گفته است: مباش بیمطرب که زیر طاق کبود بدین ترانه غـم از دل به در توانی کرد گدایی در میخانـه طرفه اکسیریست گر این عمل بکنی خاک زر توانـی کرد اقبال مضامین این غزل را به شیوۀ فکر خود بهگونهای دیگر گسترش میدهد: مقدار است که مسجود مهر و مه باشی ولـی هنـوز ندانـی چهها توانـی کرد... حیات چیست؟ جهان را اسیر جان کردن تـو خود اسیر جهانی، کجا توانی کرد؟

با این توضیحاتی که فرمودید، ستایشهایی که اقبال در خود از تصوف و عرفان بهعمل آورده چه توجیهی مییابد؟

آنچه گفته شد یک سوی دیدگاه اقبال دربارۀ حافظ بود. اقبال نه با تصّوف در کلیّت آن نزاع داشت، و نه با تمامی فکر و شعر و شخصیت حافظ. وی چنانکه گفته شد از دوران کودکی در خانوادهای صوفیمنش پرورش یافته بود، هم پدرش شیخ نور محمد، و هم استادش میر حسن شمسالعلما او را با ادبیات عرفانی فارسی و عربی و اردو آشنا کرده بودند. وی از همان آغاز به سلسلۀ قادریه، که پدرش بدان تعلق داشت، پیوسته بود، و تا پایان عمر از دلبستگی او به عرفان نظری و افکار صوفیانه هیچ کاسته نشد. در جاویدنامه که از سرودههای اواخر عمر اوست کار عرفان را برتر و واالتر از کار حکمت و فلسفه میداند: کارحکمتدیدنوفرسودناست کـارعـرفاندیـدنوافـزودناســت آن بسنجـد در تــرازوی هنـــر ویـن بسنجـد در تــرازوی نظــر آن بـه دست آورد آب و خـاک را ویـن بهدسـت آورد جـان پــاک را

وی در دو قطعۀ دیگر در پیام مشرق اندیشه هگل و شعر گوته را در برابر عرفان وکالم رومی یا »پیر عجم« و »پیر یزدانی« خود نارسا و ناچیز میشمارد.

اقبال جوهر اندیشه و سرمایۀ زبان و بیان خود را از شعر فارسی گرفته بود، و خود همیشه به این حقیقت واقف و معترف بود. در ارمغان حجاز، که آخرین منظومۀ اوست و پس از مرگش طبع و نشر شد، گوید: نصیـب از آتشــی دارم که اول سنائـی در دل رومـی برانگیخـت

هیچ شاعر و اندیشه وری در جهان اسالم به اندازۀ او از سخن جاللالدین بلخی رومی بهره و تأثیر نگرفته و چون او از پیر رومی ستایش و تکریم نکرده است، و این تأثیر و بهرهگیری در ارکان فکر او، یعنی در تصور او

آثار از انسان کامل و در نظریۀ خودی او به روشنی آشکار است. »پیر رومی« یا »مرشد رومی« برای او انسان کامل و مظهر کمال انسانیت است. مـرشـد رومــی حکیـم پاکـزاد سـر مـرگ و زندگـی بر ماگشـاد

و در قیاس حکمت بوعلی سینا با عرفان پیر خود گوید: بوعـلی انـدر غبــار ناقــه گـم دست رومـی پرده محمـل گرفت این فروتر رفت و تا گوهـر رسیـد و آن به گردابی چو خس منزل گرفت

در جاویدنامه راهبرد و راهنمای او در سیر افالک و عروج به عوالم روحانی جاللالدین رومی است، و اوست که اسرار و رموز این عوالم را بر مرید خود میگشاید.

مخالفت او با شعر حافظ نیز، چنانکه خود بارها گفته است و ما به برخی از موارد آن اشاره کردیم، برخاسته از مالحظاتی خاص و برای حفظ و رعایت مصالح جامعه بوده، و بهگمان خود میخواسته است که عامۀ مردم مسلمان را از تأثیر پارهای از افکار به اصطالح منفی و منافی سعی و جهد و عمل دور و برکنار نگه دارد. در سال 1914 که نظم اسرار خودی بهپایان می رسید، وی در غزلی چنین گفت: عجب مدار ز سر مستیم که پیر مغان

قبای رندی حافظ به قامت من دوخت صبا به مولد حافظ سـالم ما برسـان

که چشم نکته وران خاک آن دیار افروخت ولی چند سال بعد، در ،1923 هنگامی که همین غزل را در منظومۀ پیام مشرق درج کرد، به مالحظاتی که ذکر شد، از دو بیت باال، بیت اول را حذف کرد و در بیت دوم »مولد حافظ« را به »گلشن ویمر«، یعنی شهری که مدفن گوته در آن است، تبدیل نمود: صبا به گلشن »ویمر« سالم ما برسان

که چشم نکته وران خاک آن دیار افروخت

بهرغم همۀ این انتقادات اقبال به حافظ آیا میتوان در اشعار او تأثیر کالم حافظ را نیز یافت؟ چون تقریب ًا غیرممکن است کسی پس از حافظ به فارسی شعر بسراید و از تأثیر کالم این غزلسرای بزرگ ایران دوربماند.

بله. از دقت در سرودههای اقبال، خصوصا در غزلهایی که از آغاز تا پایان حیات شاعری خود گفته است تأثیر کالم حافظ بهروشنی دیده میشود، و در غزلسرایی بیش از هر شاعر دیگر از شیوه سخن خواجه شیراز پیروی کرده است. وی گرچه در برخی از مبادی فکری، چون مسئله جبرواختیار و رابطۀ عقل و عشق با حافظ موافقت نداشت، لیکن غالبا میان خود و حافظ نوعی نزدیکی و تجانس روحی و ذوقی احساس میکرد. به خلیفه عبدالحکیم که از دوستان نزدیکش بود گفته بود برخی اوقات چنین احساس میکنم که روح حافظ در من حلول کرده است، و این سخنی است که پیش از آن به عطیه بیگم نیز گفته بود. و در یکی از یادداشتهای روزانه خود در 1911 چنین نوشته است: »حافظ روح ناخودآگاه بلبل را در الفاظی چون گوهرهای تراش خورده میگذارد«، و خود گفته است که در گیرودار مشکالت به دیوان حافظ روی میآورده و از سخنان خواجه تسکین و تسلی مییافته است.

اقبال به گوهر فکر و روح حافظ پی برده بود، رندی و آزاداندیشی او را میشناخت، و ستیهش او را با ریاکاری صوفیان و زاهدنمایان میستود، ولی از سوی دیگر از سحر سخن و تأثیرگذاری کالم او، و نیز از سادهدلی و تأثیرپذیری مردم عامی باخبر بود، و بیم آن داشت که کنایات رمزآمیز و اشارات ایمائی خواجه را به معانی ظاهر حمل کنند و مجاز او را حقیقت پندارند. در خاتمه گفتههای نارسای خود، بیتی از سرودههای اواخر عمر اقبال را میآورم، که نهتنها پاسخ خود او به سخنانی است که در روزگار جوانی دربارۀ حافظ گفته بود، بلکه نموداری روشن از نظرگاهی است که در دوران پختگی فکر و پس از گذشتن از مراحل مختلف به شعر حافظ حاصل کرده بود. گمان مبر که بهپایان رسید کار مغان هزار باده ناخورده در رگ تاک است.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.