زمینههایشکل گیریپدیدارشناسیازدکارتتاهوسرل

Ettelaat Hekmat va Marefat - - دفترماه - گفتوگو با پرويز ضياءشهابي منيره پنجتني

اصلیترين دغدغهام برای گفت وگوی دفتر نخست متناسب با عنوانش »چيستی و زمينههایشکلگيریپديدارشناسی«اينبودکهبرخیازمهمترينزمينههایشکلگيری پديدارشناسی از دکارت تا هوسرل را برجسته کنيم. اين کار شايد بيشتر به رويايی میمانست تا دغدغهای که بتوان اجرايش کرد. با اين حال پرسشهايم را طرح کردم و در چندين نوبت مختصر و محدودشان کردم و به يک صورت نهايی هر چند ناکامل رسيدم. موضوع پرسشهايی که در اين گفت وگو به آنها پرداختم عبارتاند از نگاهی اجمالی به مهمترين انديشمندان پيش از هوسرل که به نوعی بنيانگذار روش استعاليی بودند يا به شکلی در طرحريزی نظام فلسفیشان از روش استعاليی بهره بردند، تعريف فلسفۀ اولی از منظر پديدارشناسی، مهمترين مؤلفههايی که از انديشۀ دکارتی در جنبش پديدارشناسی رسوخ کرده است، تأثيرپذيریهای هوسرل از انديشۀ دکارت و البته اختالفات مهمش با او، تأثيرگذاری فلسفۀ دکارتی بر پديدارشناسی هوسرل و هايدگر علیرغم تفاوتهای بين دو فيلسوف، تأثيرات انديشۀ بارکلی بر فلسفۀ هوسرل، تأثيرپذيری هوسرل از تجربهگرايان به ويژه هيوم و حتی پرسش از اينکه آيا میتوان گفت هوسرل اصلیترين مسأله در فلسفه پديدارشناسیاش را از هيوم گرفته است. کار دشوار پاسخدادن به اين پرسشها که هرکدامشان میتواند موضوع مقالهای مفصل باشد، بر عهدۀ پرويز ضياءشهابی بود. به درخواست ايشان هيچ گونه ويرايشی و دخل

1 و تصرفی در قلمشان نکردم.

مهمترين انديشمندان پيش از هوسرل که به نوعی بنيانگذار روش استعاليی بودند يا به شکلی در طرحريزی نظام فلسفیشان از روش استعاليی بهره بردند چه کسانی بودهاند؟ در گام نخست میتوان اين پرسش را در دو بخش يونان باستان و قرون وسطی بررسی کرد.

اگر اشتباه نکنم )و کم اشتباه نمیکنم( در ایران میاِن بیشتِر متعاطیاِن فلسفه جا افتاده است که به ازای لفظ"latnednec\zsnart"درزبانهایاروپایی بگویند "استعالیی". کانت نخستین فیلسوفی بود که فاش گفت در شیوۀ ترانساندانتال داشته مقال– و آن هم بدین بیان که نظر کرده است نه در آنچه شناخت تعلق میگیرد به آن بل به نحوۀ تعلق شناخت از آن روی که ممکن نمیشود مگر بر بنیاد اصولی آپریوری/ ماتقدم/ پیشینی.

دکارت،بهگواه ِینامکتا ِباصلیاش،درفلسفهاولی"senoitatidem"/»تأمالت« داشته است – تأمالتی که از رهگذرِ آنها وجود خدا و تباین جوهرِی جان وجسم/نفسوبدنوازآنجانامیرای ِی ِجان/خلودِنفسراچنانبهاثباتتوان رساند که به هیچ روی ذرهای شک را برنتابد.

ربط و نسب ِت »رو ِش دکارت ِی تأمل« به »شیوۀ کانتی - ترانساندانتا ِل مقال« خود از مباحثی است که اجمالش گرهی نمیگشاید و تفصیلش فراخور مقام نمینماید. پس بر س ِر فرقی رویم که میباید میاِن »ترانساندانتالها« در عرف حکمای مدرسی قرون وسطی به ویژه پس از آلبرت کبیر و »ترانساندانتال« در اصطالح کانت و پس از کانت بگذاریم.

»ترانساندانتالها« را، به استنباط منبنده، حکمای ما/ فیلسوفان اسالمی که نق ِشغلطنخواندهاند،»امورعامه«خواندهاند.»امورعامه«کهازمسائلعل ِماعلی/ دانشبرین/فلسفهاولی/الهیاتبهمعنیاالعماست،نعتها/وصفهاییاست، که بر»موضوع« یک علم خاص حمل/ بار میتواند شد– علمی که بدین نامها خوانده شده و هرنام را، البته وجه تسمیهای هست.« موضوع این علم " موجود بماهوموجود/هستچونهستاست.موجود-وجود بهگفتۀارسطوازنظر کلیبودن)کاثولو(ازهمهبزرگتراست. ‪)Aristoteles, Metaphysica,b4,1001 a 21(‬

2 یعنیکلیترینمفهوم/اعممفاهیم»مفهومموجود-وجود« است.اماکلیتموجود –وجودازسنخکلیتمفاهیممقولی-ماهوی–نوعی–جنسینیست.چراکه

Aristoteles,metaphysica,b3,998(«تساسنجهندوجو–دوجوم»وطسراۀتفگهب

یلک.).b22 ِتاینمفهوم-کهبهگفتۀبزرگانیهمچونابنسیناوتوماسآکوینی آنراخردخودپیشازهرچیزوباهرچیزفهممیکند-ورایکلیتاجناسعالیه است. از کلی ِت مقولی متعالی است/فراتر میرود. به تعبی ِر التینی ترانسندنس ( trnscendens ) است.واحد/یک،خیر/خوب،حقیقی/راستونیززیبا)بهترتیب:

‪(unum,bonum,verum, pulchrum‬ مفاهیمی است مساوق/ هممصداق با مفهومِ موجود.اینوصفهاراستمیآیدبرباالیهرچههستازآنرویکههست/ موجودبماهوموجود.اینهاستترانساندانتالها.

سخ ِنکوتاهآنکهمب ِدعومبتکرشیوۀترانساندانتال/استعالییمقالکانت است. پس از کانت هر فیلسوف که خصوص فلسفۀ خود را به این وصف معرفی کرده البته از کانت نشان داشته ولی راه خود را رفته است. از جمع این فیلسوفان یکی هوسرل است که از ایدهها )جلد اول (1913 حتی از هب1908 بعد برنامۀ کارِ فلسفِی خود را پدیدارشناسی استعالیی خوانده است.

فلسفه اولی از منظر پدیدارشناسی چگونه تعریف میشود؟

اگراز»منظرپدیدارشناسی«هوسرلنظرکنیمفلسفهاولیازرویحقیقت فلسفهاولی)بهآلمانی eihposolihpetsreeid(نتواندبودمگرآنکهپدیدارشناسی

استعالیی باشد. به گفتۀ هیدگر در وجود و زمان فلسفه همانا هستیشناسی

پدیدارشناسانه/پدیدارشناسیک(eigolotno ‪)die phänomenologische‬ است. به پدیدارشناسان دیگر– چه مدعی چه راستین - کار نداشته باشیم.

بیان مطلب به اجمالی فراخور حال و مجال آنکه واضع اصطالح فلسفه اولی )به یونانی »هه پروته فیلوسوفیا( ارسطو است که این کارش را نیز چنان چون هرمویبینی و دقیقهیابی فلسفیاش نشانی دیگر است. ارسطو هرانسانیراازرو ِیطبعدوستداردانستنمیدانستودانشدوس ِتراستین را طلبکارِ/ جویندۀدانشی که آن را به نامهاِی حکمت )سوفیا( و الهیات )تئولوگیا( و نیز فلسفۀ اولی خوانده است. پس از ارسطو این علم را »مابعدالطبیعه« )متا فیزیک( و در دوران جدید »هستیشناسی« )انتولوژی( نیز خواندهاند. ما فارسی زبانان که ذوات و صفات در زبانمان– برخالف زبانهای یونانی، عربی، التینی، آلمانی و فرانسوی که در همۀ آنها »فلسفه« لفظیاستمؤنث-مؤنثومذکرنداردشایدبهترباشدبگوییم»فلسفۀاول« )در زبان عربی مؤنث اول میشود اولی( یا نخستین فلسفه. بهتر بودنش به آن است که مگر روی اولیتش/ نخستین بودنش نسبت به علوم دیگر تأکید و ابرامی رود. به شرط آنکه اول را منحصر به اول زمانی ندانیم و از نظر دور نداریم که ارسطو و پیروان او از اقسام تقدم و تأخر/ سبق و لحوق بحث و »تقدم و تأخر ذاتی« را از تقدم و تأخر زمانی»فرق کردهاند. تقدم ثبوتی علت برمعلولهمچنانکهتقدمِاثبات ِیاصلبرفرعتقدمِذاتیاست.فلسفۀاولیکه موضوع آن »اصول و علل اولیه« )»پروتای آرخای کای آیتیای«( و لذا مبادی و اصوِل علومِ دیگر است، به تعبیِر دکارت ریشۀ درخِت علم است.

هوسرل نقش بسته بود که فلسفه را، که از اول هم بنا بود ولی هنوز چنانکه باید میسر نشده است، چون علمی درواخ/ خالی از خلل/ فرسخت/ متقن ‪)als eine strenge Wissenschaft(‬ عرضه بدارد. تا این همواره مطلوب میسر شود باید فلسفه به هیأت پدیدارشناسی استعالیی درآید.

نخستین بودن/اولیت در معنای بنیادین بودِن فلسفه به نزدیِک هیدگِر صاحِب وجود و زمان خود از سنگی که به عنواِن »هستیشناسی بنیادی«

)"Fundamentalontologie"( به سینه میزند پیداست. بنیادِ هر علم محَصل – بیآنکه شاغالن بدان علم الزاما بدان التفات و توجه داشته باشند – بر »هستیشناسی Ontologie"(«یاهیحان )"regionale و بنیاد هستیشناسیهای ناحیهای بر هستیشناسی بنیادین است. از همین جا تقدمِ هستیشناسانۀ )اُنتولوژی ِک(پرسشازمعنا ِیوجودراواینتقدمرانیزبربنیادتقدمِهستانۀ )اُنتی ِک(همانپرسشاستواروآشکارمیتوانکرد.هستیشناسیموضو ِع فلسفۀ اولی را و پدیدارشناسی روش پژوهش در آن را بیان میدارد.

مهمترین مؤلفههایی که از اندیشۀ دکارتی در جنبش پدیدارشناسی رسوخ کرده کدام است؟ اگر بخواهم درباره تأثیرگذاری دکارت پرسشم رااندکیمحدودترکنمبهسراغهوسرلمیروم.شایدبتوانبهمؤلفههایی چون بحران علوم و جایگاه فلسفه و من اندیشنده اشاره کرد. هوسرل به طور مشخص در چه مؤلفههایی وامدار اندیشه دکارتی بوده است؟ با تمام تأثیراتی که هوسرل از دکارت گرفته است، میدانم که اختالقات مهمی با اندیشه او دارد. لطفا بگویید هوسرل در چه مواردی از اندیشه دکارتی فاصله میگیرد؟

بگذاریداینسهپرس ِشبههمپیوستهووابستهرابهالزامِاختصاریکه التزام است به آن، یک کاسه کنم. هوسرل در ابتدای تأمالت دکارتیاش بر این نکته انگشِت تأکید گذاشته است که خوانِش تأمالت در فلسفۀ اولِی دکارت در اینکه پدیدارشناسِی در شرِف تکوین نقِش پدیدارشناسِی استعالیی بپذیرد اثری داشته است مسلم و مستقیم تا جایی که رواست پدیدارشناسی استعالیی را نوکارتزیانیسم)نودکارتروشی/مذهبی( بخوانیم. این قدر هست که پدیدارشناسی، الحق، تهذیب و تکمیل کاری است که دکارت بر عهده گرفته بود ولی چنان که باید از عهده بر نیامده بود. دکارت بر آن شده بود که تمامت علم را بر veritas)یتقیقح به التینی، truth به انگلیسی( بالغ به مرتبۀ یقین certitude) به certainty،ینیتلا

به انگلیسی( بنا نهد. به جستجوی این یقین جمیِع باورهای از قِبَِل حس و عقل درستانگاشتۀ خود را از اعتبار– اعتبار صدق – ساقط کرد. این همان کاری است که هوسرل اصطالحا بدان ´Epoche» تعلیق/ بازداشت« میگوید. کتاب تأمالت در فلسفۀ اولی – که کتاِب اصلی اوست - مشتمل است بر شش تأمل. آنچه اعجاب و تحسین بلیغ هوسرل را برانگیخته دو تأمل اول و دوم است. اگر تأمل اول را به /Antizipation پیشیابی»ehcope´ تعلیق/ بازداشت« گزاره کنیم تأمل دوم را – که از آن کشف »میاندیشم« )cogito( حاصل آمده–میتوانیم پیشیابی تحویل/ )Reduktion(ینادرگزاب - پدیدارشناختی به شمار آوریم.

از نظر هوسرل )cogito(«مشیدنایم» مختصرشدۀ این جمله است که من میاندیشم اندیشه/ اندیشیدهای را ‪.)ego cogito cogitatum(‬ چرا که الزمِ ذاِت اندیشیدن )cogitare( آن است که آن را اندیشنده ای )cogitans(

درمیباید و اندیشهای/ اندیشیدهای/ مورد اندیشه قرار گرفتهای ( icog )tatum . اما اندیشه که همواره همبستۀ / متضایف )Korrelat( من اندیشنده است هرگز یک اندیشۀ تک و تنها، منفرد و مجزا، منفک از اندیشههای دیگرم نیست. بل همواره جزئي است از یک کل، از عالَم، ازعالَِم من، از عالمی که در اندیشۀ من اندیشیده میشود. در تضاعیف خطابههای پاریسی هوسرل میخوانیم:

هر چه در عالم هست /ما فی العالم، هرهستی جایگاهی/ هر وجود مکانی – زمانی به نزدیک من از آن روی هست که من آن را میآزمایم، ادراک میکنم، به خاطر میآورم، به وجهی دربارۀ آن میاندیشم، حکم میکنم، ارزیابی میکنم، آن را میخواهم و قس علی هذا. اینها همه را، همچنانکهمیدانیم،دکارتزیرنام cogito )میاندیشم(آوردهاست.عالم برای من اصال چیزی نیست مگر آنچه در این (اهندیشیدنا)cogitationes

معلوم من واقع میشود و نزد من معتبر است. عالم تمام معنا و اعتبار خود را از همین cogitationes )اندیشیدنها( دارد. کل حیات من در عالم در اینهاست که جریان دارد. من نمیتوانم جز در همین عالمی که در من و از من معنا و اعتبار میپذیرد زندگانی کنم، بیازمایم، بیندیشم، ارج بنهم و عمل کنم. ‪،Husserliana, 1929)‬ ج اول، چاپ دوم ،1963 ص 8 (

مواجهۀ هوسرل با دکارت از آن گونه است که گویی با یک دست پیش میکشد و با یک دست پس میزند. در تأمِل اول گویی دکارت، از رهگذر به شک باز خواندِن ‪)in dubium revocare(‬ پیشداوریها، از اعتبار انداختن نظرگاهها و آزادشدن ازدانستههای سستبنیاد چرا که بر تقلید وگمان بنا نهاده، نارسایی »وضع طبیعی ‪natürliche Einstellung)‬ در عرف و اصطالح

ِِ هوسرل(« را به نهادن بنیادی استوار و پایدار برای علم – علمی یگانه و جمعآورندۀ علوم پراکنده -پدیدار ساخته و از آن به در آمده است. در تأمل دوم از رهگذر برداشتِن نگاه و التفات خود از دانستهها و افکندِن آن به مِن داننده وکشِف من محض به »وضِع پدیدارشناسانه ) iphänomenol gischeeinstellung در عرف و اصطالح هوسرل(« درآمده است. تا این جای کار دکارت را هوسرل با اعجاب و تحسین فراوان – و البته ضمن سعی به ریشهایتر )رادیکال تر( کردن کار وی با حسن قبول تلقی کرده است. اما از تأملسومبهبعدکهناپدیدارشناسانهبرمبنایتصورفطری ‪)idea innata(‬ کاملی که اکمل از آن نتوان اندیشید به اثبات مسایلی از جمله وجود عالم خارج همت میگمارد خالف عهدی که با خود بسته بود به وضع ناپدیدارشناسانه بازمیگردد.

شاید شگفتانگیزی فلسفۀ دکارتی این باشد که نه تنها بر هوسرل بلکه به شکلی بر پدیدارشناسی هیدگری هم اثر گذاشته است. با اینکه هیدگر منتقد دوگانگی سوژه– ابژه است اما فلسفۀ دکارت بر اندیشۀ هیدگر هم در پدیدارشناسی اثر گذاشته است. به نظر شما آشکارترین این خطوط و مرزها در این اثرگذاری چه بوده است؟

دکارت، چنانکه اشارت رفت، بنای فلسفۀ خود را – و به حکم آن که وی را »پدر و مؤسس فلسفۀ جدید« خواندهاند و این لقب، الحق، میبرازدش – بلکه بنای تمامِت فلسفۀ جدید را بر مِن اندیشنده نهاده است. هیدگر بحث دربارۀ پدیدارشناسی را )در پاراگراف هفتم وجود و زمان، ص (38 با این عبارت به پایان آورده است:

»فلسفه هستیشناسِی پدیدارشناسانِۀ عمومی است آغاز بکن به زندآگاهِی )هرمنوتیِک( دازاین که چون/ به مثابۀ تحلیِل اگزیستانس سرانجام سررشتۀ هر پرسش فلسفی را همان جا تثبیت میکند کز آن سرآغاز میگیرد و بدان بازمیگردد«.

اگر دازین را از من اندیشنده و هرمنوتیک هیدگری را از تأمل دکارتی فرق نکنیم و اگر اگزیستانس را به همان معنا بگیریم که دکارت میگرفت شاید دکارت و هیدگر را دو همدِل ناهمزبان بپنداریم. اما هیدگر -که احاطه و اشراف نظرشاش را به تاریخ فلسفه کمتر فیلسوفی داشته است و کمابیش نیمی از مجموعۀ صدواند جلدی آثارش را تفسیرهای نغز و بدیع و مبتکرش بر کتاب های اصلی فیلسوفان بزرگ تشکیل میدهد – شیوۀ برخورد خود را با تاریخ فلسفه ‪"die phänomenogische Destruktion"‬ اصطالح کرده است که آن را به تخریب، ویرانسازی، ساختگشایی و واچینی الیهها ترجمه کرده اند و من به »ور-براندازی« گزاره میکنم و از آن معنایی میخواهم جامع وراندازکردن و برانداختن. طرفه آن که هیدگر هنگامی که وجود و زمان را در دست نگارش داشت در دلش بود که کتاب را در دو نیمه سامان و نیمۀ دوم را به »مطالب اساسی یک وربراندازی پدیدارشناسانۀ تاریخ هستیشناسی از وجهۀ تکیه بر مسألۀ زمانی بودن «)Temporalität( اختصاص دهد. نیمه دوم و بخش سوم نیمۀ اول– که عنوانش را »زمان و وجود گذاشته بود- نانوشته ماند. بنا بود در بخش اول نیمۀ دوم قول کانت و در بخش سوم رسالۀ ارسطو در باب زمان مورد بحث و بررسی قرار گیرد و بخش دوم به دکارت اختصاص یابد و این عنوان را داشته باشد: بنیاد هستیشناختی cogito» sum )میاندیشم هستم( دکارت و اخذ هستیشناسی قرون وسطایی در مسألۀ ‪res cogitans"‬ )شیء اندیشنده(. جالب نظر آنکه:

الف - هیدگر که گویی مصدوقۀ »کل الصید فی جوف الفرا« را در نظر داشته –برای ور- براندازی پدیدارشناسانۀ تاریخ هستیشناسی غیر از کانت و ارسطو دکارت را برگزیده است. کار فلسفی هیدگر بی هر که به سر میشده بی ارسطو و کانت به سر نمیشده است.

ب - گرچه آن روی خوش که هیدگر به ارسطو و کانت نشان داده هرگز به دکارت نشان نداده همین که نقش بسته بود بخش دوم نیمۀ نانوشتۀ وجود و زمان را به دکارت اختصاص دهد، خود دلیِل اثرپذیری درخور توجه وی از دکارت تواند بود.

ج - مواجهۀ هیدگر با دکارت نه »از آِن خود کردِن از دکارت گرفتهها )Aneignung( است و نه »درآمدن از در مناقشت و مجادلت «)Polemik( است با وی. بل نهادن بنای به زعم دکارت استوار و پایدار »میاندیشم هستم ‪«)cogito sum(‬ است بر بنیادی اصیلتر و انضمامیتر– بنیادی برمدار در- عالم – بودن / در- میان – بودن )دازای/ن( و اگزیستانس در معنای خصوص نحوۀ وجود دازاین.

دکارت عالم را که »موجود ممتد ‪)res extensa(‬ است از من که »موجوداندیشنده«امفرقکردهاست.ور-براندازیناظربهموجودممتدبه مقتضای مقام در ضمن بخشی از وجود و زمان نوشته آمده که در آن هیدگر تحلیِل خود را از »عالمبودن عالم ‪«)Weltlichkeit der Welt(‬ از تفسیر عالم نزد دکارت متمایز ساخته است. ور-براندازی ناظر به موجود اندیشنده – چنان که اشارت رفت –همچون وعدۀ سرخرمن به نیمۀ نانوشته احاله شده است. روشن ساختن مطلب در این مختصر میسر نمینماید. تا مطلب را با پیش چشم آوردن شبحی از آن درز بتوان گرفت روایتی کوتاه از چند سطر اول درآمدی بر مابعدالطبیعه چیست؟ کفایت تواند کرد.3

د - دکارت در نامهای به پیکو که ‪Principia Philosophiae‬

)اصول فلسفه( را از التینی به فرانسوی ترجمه کرده بود تمامت فلسفه را به درختی مانند کرده است که ریشههایش مابعدالطبیعه است، تنهاش فیزیک )طبیعیات( و شاخههایش علوم دیگر...

هیدگر به همین تشبیه میچسبد و میپرسد: در کدام زمین/ خاک ریشهها دارد درخت فلسفه؟ ریشهها و به واسطۀ ریشهها تمامت درخت از چه سرزمین– بنیاد )Grund( شیرۀ غذایی و نیرو میگیرد؟ چه عنصر است، پنهان در بنیاد و خاک که به ریشههای بارکش و تغذیهکنندۀ درخت قوام میدهد؟ نظر به اصل و بنیاد اصال چیست مابعدالطبیعه؟

پسجناباستادباتوجهبهتفاوتهایآشکارپدیدارشناسیهوسرلی و هیدگری به نظر شما شاخصه اندیشه و فلسفه دکارتی چه بوده است که توانسته بر هر دو طیف پدیدارشناسی اثر بگذارد؟

پاسخی که به این پرسش میتوانم داد نقل و تصدیق گفتهای است از هگل که آن را در درآمدی پدیدارشناسانه به فلسفۀ دکارت )ص (24 نقل کردهام و به نزدیک من بر هر دو طیف پدیدارشناسی نیز صدق میکند.

... هگل در درس هایش دربارۀ تاریخ Jubiläumausgabe)هفسلف ف،1927 ص 228 ( چون به دک/ارت رسیده چنین گفته است:

حاالست که حقیقتا به فلسفۀ جدید میرسیم و این را از دکارت آغاز میکنیم. با او به فلسفه ای گام مینهیم که الحق مستقل است و به استقالل خود، و به برآمدنش از صرف عقل آگاهی دارد و آگاه است از آن که خودآگاهی از لوازم ذات حقیقت است. اینجا، میتوانیم گفت، در خانۀ خودمان هستیم و به کشتی نشستگانی میمانیم که پس از سرگردانی بسیار در دریای طوفان زده به ساحل رسیده اند. دکارت یکی از کسانی است که همه چیز را از نو آغاز کرده اند و با اوست که فرهنگ، تفکر و عصر جدید آغاز میشود«.

این پرسشتان را »با توجه به تفاوتهای آشکار پدیدارشناسی هوسرلی و هیدگری« طرح فرمودید. به نزدیک من بهتر است »پدیدارشناسی هوسرل« )نه هوسرلی( و همچنین »پدیدارشناسی هیدگر« )نه هیدگری( بگوییم. چرا که پدیدارشناسیهای هوسرلی و هیدگری موهم آن است که سر و کارمان با کلیشههایی است عاریتپذیر و عین ًا درخورِ اخذ و اقتباس. تا آشکارا شود که چنین نیست اشارتی به این گفتۀ هیدگر کافی است:

پدیدارشناسی مطلق، در معنای یگانه پدیدارشناسی وجود ندارد. و اگر هم وجود میتوانست داشت هرگز چیزی چنان چون صناعتی )تکنیکی( فلسفی نمیشد، چرا که در ذات هر روش حقیقی چون راهی به گشایش موضوعها هست که همواره خود را با آنچه از اعمال آن روش گشوده میشود انطباق دهد. درست وقتی که روشی حقیقی باشد و راهیابی به موضوعها را موجب شود، بر بنیاد پیشرفتهای به حصول پیوسته و اصالت بالندۀ روشی که بدان مدد رسانده است ضرورتا کهنه میشود. در علم و فلسفه یگانه نو راستین فقط پرسیدن حقیقی است و نبرد خدمتگزار با چیزها )مسایل اساسی پدیدارشناسی، ص .(402 شک نیست که بین پدیدارشناسی هوسرل و پدیدارشناسی هیدگر

تفاوتهایی است آشکار. پرسیدنی است که: آشکار بر که؟ آشکار است که چیزهایی چنین بر همه کس آشکاره نیست. اگر بگوییم آشکار بر هوسرل - هیدگرشناسان باید این را نیز بگوییم که ...شناسان داریم تا ...شناسان. پیداست که هوسرل – هیدگرشناسی چنان چون هرکسشناسی و حتی خویشتنشناسی بر مراتب است. بر هر کس که کمابیش با هوسرل و هیدگر آشنایی داشته باشد آشکار است که مسئلۀ هوسرل )موضوعی که وی آن را بر عهدۀ پژوهش گرفته است( دیگر است و مسئلۀ هیدگر دیگر. کار به آن نداشته باشیم که این مسئله چیست آن مسئله چیست. به دلیل آنکه هر دو پدیدارشناس بوده اند و پدیدارشناسی نام روشی است که هر دوان به کار بستهاند، نپنداریم )و قصدم از نقِل عبارت هیدگر همین بود که نپنداریم( که آن روش را به یک سان به کار بسته اند. هیدگر در پاراگراف هفتم وجود و زمان - که در آن روش پدیدارشناسی خود را نه فقط به کار بسته بلکه مورد بحث نیز قرار داده است –دو پهلو / ایهامگوییهایی، ظاهراً عالمًا عامداً، دارد که با آوردن تعبیراتی هوسرل وار در عیِن تأسی به هوسرل حساب خود را از حساب وی جدا میکند. از آن جمله است »ناوابسته بودن/ رهایی از بند نظرگاهها «)Standpunktsunabhängigkeit( و»آزادی ازجریانها .«)Richtungsfreiheit( اینها اصطالحاتی است که هیدگر عینا از هوسرل گرفته و به همین جهت آنها را در گیومه گذاشته است ولی بر کسی که میان سطرها را هم میتواند خواند پنهان نمیماند که هیدگر - ضمن قبول دین عظیمی که از هوسرل بر ذمه و به آن در سطرهای پایانی پاراگراف روش و حاشیۀ ناظر به آن تصریح دارد - دستور داشتن اصل االصول پدیدارشناسی: به سوی خود چیزها ‪)zu den Sachen selbst(‬ را بر هوسرل و هوسرلیان همان روا میدارد که ایشان بر »نظرگاهها« و »جریانها«.

نکتهای نیز به نقل از یک پدیدارشناس بارع و متبحر بگویم. استاد گونتر فیگال )Günterfigal( در درسگفتاری زیر عنوان Heidegger" ‪"in der Moderne‬ که فایل صوتی آن در سایت دانشگاه فریبورگ به دسترس است )والمنة للله که درِ سایت باز است( برای نمودن تفاوِت هوسرل با هیدگر، هوسرل را فنومنولوگ و هیدگر را فنومنولوگ خوانده است. توضیح آنکه فنومنولوگ بیشتر بر فنومن/ پدیدار تأکید دارد و فنومنولوگ بیشتر بر لوگوس / گفتار که از مصدر لگین یعنی گفتن و این خود یعنی آشکار ساختن/ از پرده و پوشیدگی به در آوردن است.

اگر موافق باشید به الیبنیتس بپردازیم. به نظرتان جنبش پدیدارشناسی و به ویژه هوسرل در چه مواردی از فلسفه الیبنیتس متأثر شدهاند؟ نگاه غایتشناسانه الیبنیتس در بحث مونادولوژی چه واکنش و تفسیری از سوی هوسرل به همراه داشت؟

موافق نیستم، چون نه فلسفۀ لیبنیتس تو مشت من است و نه جنبش پدیدارشناسی.

پس در پرسشم دربارۀ بارکلی، باید با امید و احتیاط بیشتری پیش بروم. جناب استاد مهمترین اصلهای اندیشه بارکلی که بر فلسفه هوسرل و جنبش پدیدارشناسی اثر گذاشت چه بوده است؟ همچنین میخواهم بدانم هوسرل در تدوین فلسفه پدیدارشناسیاش از تجربهگرایان به ویژه هیوم، در چه مؤلفههایی متأثر شد؟ آیا میتوان گفت هوسرل اصلیترین مسأله در فلسفه پدیدارشناسیاش را از هیوم گرفت و آن هم اینکه چگونه آگاهی انضمامی در حلول محض خود اعیان متعالی را قصد و حتی شهود میکند؟

ترسم که سخنم کژ خوانده شود، ور نه بدین دو پرسِش یککاسهشده نیز پاسخی میدادم همچون پاسِخ پرسِش پیشین. چاره آن است که پیش از پاسخدادن بدین دو پرسش آخرین شما فاش بگویم ) و درست آن بود که از اولمیگفتم(کهمننهآنبسیاردانمکهبهپرسشهاییازایندستپاسخهایی خود نه پرسشانگیز توانم داد.

در پرسشها تأثیر شگرف بارکلی و هیوم را بر فلسفۀ هوسرل و جنبش پدیدارشناسیمسلموختمشدهگرفته اید.دراینکهایندوفیلسوفنیز–بهویژه هیوم–ازعواملمؤثردر تأسیسو تدوین پدیدارشناسیبودهاندخالفنیست. مح ِلنزاعچگونگی،میزا ِنشدتوقو ِتتأثیروبرهۀزمانیآنباتوجهبهسیر فکری هوسرل تواند بود. این قدر هست که اگر وجه ِۀ معنا را دوِن لفظ در نظر داشتهباشیم،جستجو ِیمبادیتمامتعلمانسانیهمانمطل ِبفلسفهدرمعنای مابعدالطبیعهاست.اینکارراتجربیمذهباننیزپیشگرفتهاندولیبهشیوۀخاص خود پیش بردهاند. غافل که مبادی مابعدالطبیعی )متافیزیک( را بهمیانآوردن و بهشیوۀمسایلمافیالطبیعی)روانشناسیتجربی(حلوفصلکردن،کشتیبه خشکیراندناست.ازحقنبایدگذشتکههیومبهلوازمآمپریسمملتزمانصاف داشت که در مقام پاسخ به پرسش از مصدر ادراکات ارتسامی/ انطباعی در جان کارش به شکاکیت کشید. چرا که دید گرچه میتواند منشأ جمیع ادراکات را انطباعاتبداندمیانخودوخداوموجودعینیهیچیکرااختیارنمیتواندکرد یا هر یک را اختیار میتواند کرد. از اعمال روش تجربی نهایت آنچه دستیاب تواندشدمنتجربیاستنهمناستعالیی.

هوسرل اصال ریاضیدانی بود که پرسش از حقیقت و ماهیت مبادی تصوریوتصدیقیریاضیاتبیتابشکردهوبهفلسفۀریاضیاتراهشنموده بود. در خور توجه نام رسالۀ استادی ‪،Habilitationsschrift) (1877)‬ دانشگاه هاله( اوست که عنواِن اصل ِی آن دربارۀ مفهوم عدد ‪)über den Begriff der Zahl(‬ است و عنوان فرعی توضیحیاش تحلیلهای روانشناختی psychologische( .)Analysen رساله را با مقداری بسط و تغییرات در سال 1891 و به نام فلسفۀ علم حساب ‪)Philosophie der Arithmetk(‬ منتشر کرد. در پیشگفتار یادآور شد که گرچه تدوین سیستم جامع فلسفۀ علم حساب نه کاری است فعال شدنی سعی وافر به کار بسته »تا از رهگذر یک رشته پژوهشهای روانشناختی و منطقی مبانی علمی تدوین چنین سیستمی را تمهید کند«. شاید غلو نباشد که بگوییم از این شکرخواب هوسرل را گوتلوب فرگه چنان بیدار کرد که هیوم کانتراازخوابجزمی. هوسرلبههنگامنگارشوانتشارکتابفلسفۀعلم حساب تحت تأثیر تجربی مذهبانی همچون هیوم و جان استوارت میل و بر وفِق شیوۀ مقال غالب در آن زمان به دامِ مغالطهای افتاده بود که خود در جلد اول پژوهشهای منطقی (1900) از آن به نام پسیکولوژیسم)مذهب اصالت روان شناسی( یاد کرده و به اشباع و تفصیل به رد و ابطال آن پرداخته است. از روانشناسی که علمی است تجربی و مسایل پژوهش پذیر در آن و روش معمول در آن یکسره ممکنات زمانی – مکانی، چشم تبیی ِن معقوالِت ناِب/ غیرتجرب ِی ضروریالصدق نمیتوان داشت. از این مجمل هم چش ِم تفصیل نمیتوانداشت.

پينوشتها

.1 ضبط اسامی، پاراگرافبندی، تمام نشانهها از قبیل مایل نویسی، پررنگ نویسی و غیره هم به انتخاب و اختیار ایشان بوده است. // .2 به یونانی تو اُن . تو اُن صف ِت فاعلی ‪)participium praesentis(‬ است از مصدر اَینای = بودن/ وجود داشتن. از به کار بردِن صفت فاعلی یونانی معنایی جامع معانی فعلی و اسمی میخواسته است. به همین جهت با توجه به توضیحات هیدگر در پاراگراف اول وجود و زمان و نیز درسگفتار وی در باب دفتر نهم )ثتا( مابعدالطبیعة ارسطو تو ان را به موجود – وجود گزاره میکنم. // .3 این درآمد )Einleitung( نخستین بار به سال 1949 با چاِپ پنجم مابعدالطبیعه چیست؟ ‪)WAS IST METAPHYSIK?(‬ منتشر شد. اصل این کتاب درسگفتار ورودی Antrittsvorlesung( ) هبدگر است در مقام استاد در دانشگاه فریبورگ در روز 24 زؤیه

.1929 به استادی این دانشگاه هیدگر را به پایمردی و به جانشینی هوسرل بازنشست شده فرا خوانده بودند.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.