درنگی بر قطعاتی از پدیدارشناسی روح هگل در مناسبت فلسفه و دانش

Ettelaat Hekmat va Marefat - - دفتر ماه -

* میثم سفیدخوش

برداشت نادرستی دربارة ایدئالیست بودن فیلسوفی چون هگل در بخشهایی از جامعة فلسفی ما وجود دارد که بر پایة آن گمان کردهاند چون وی ایدئالیست است پس همه چیز را ذهنی میداند. اگر این چنین باشد کسی مانند هگل نباید قائل به هیچ دانشی باشدکهبه نحومتقنواقعیترامیشناسد.گاهیچنینقضاوتیاززبانبرخیمتخصصان فلسفه دربارة کانت هم شنیده میشود، چه برسد به هگل که زمینههای بدفهمیاش بیشتر است. این نوشته میکوشد تا اندازهای به یک بعد از مسئلة دانش در فلسفة هگل بپردازد کههمانمناسب ِتدانشپدیدارشناس ِیهگلیودانشبهطورکلیاست،برپایةجمالتی از پیش گفتار کتاب پدیدارشناسی روح و بخش »دانستِن مطلق« آن. طبیعتًا در همین اندازه هم باید آن برداشت عمومی قدری اصالح شود ولی برای درک و توضیح مسئلة مذکور بررسیهای گستردهتری نیاز است و این نوشته تنها در حد طرح تصوراتی اولیه برای تحلیل بحث است.

درآمد افالطوندررسالةجمهوری،کهبهگمانممیتواندازجهاتییکیازالگوهای مهمهگلدرطراحیکتابپدیدارشناسیروحبودهباشد،نظریهایدربارةفلسفه بهمثابهدانشپیشمیاندازد.ارسطودرکتاباپسیلونمابعدالطبیعهتقسیماتاین دانش را بیان کرده و معلوم میکند که هر دانشی از آن حیث که علتی از اشیا را توضیحمیدهدشایسته میشودتادانشنامیدهشود.دردورةجدید،تحوالت اندیشهایوفرهنگیبهسمتیپیشرفتکهآرامآرامفلسفهنهتنهاگاهیجامع همةدانشهاقلمدادنمیشدبلکهاصالدانشبودنآنمناقشهبرانگیزشدهبود. دراینشرایط،فیلسوفا ِنسن ِتایدئالیسمآلمانیدرآغازِبرنامةفلسفیخودتالش کردهاندتاهرکدامبهشیوةخودمناسبتدانشوفلسفهراموردبازخوانیجدی قراردهد.اینمسئله،باتفاوتهایی،همبرایکانتجدیبودهاستوهمبرای فیشتهوشلینگ.ظاهراًهگلدردورةینادرارتباطباایناندیشهورزانوهمهنگام درفاصلهگیریازآنهابااینمسئلهدرگیراستونتیجةآنپدیداریدانشیبهنام دانش پدیدارشناسی است. در این نوشته این مدعا را پیشمیاندازم که برای هگل،اگرانواعدانشهاداریمودانشمنطقهمبهمعنایموردنظرخودشدانش ناب است، دانش پدیدارشناسی آن دانشی است که »نظریة دانش« را بهدست میدهد.برایپیشبردطرحخود،نخست،چهارنکتهرایادآورمیشوم:

1.برایهگلپدیدارشناسیتنهانامیککتابنیستبلکهبخشیازدستگاهِ دان ِشموردنظراوست.اینبخشازدستگاهویالگوییبراینگرشبهحقایق دانشی است که آن را در اینجا »الگوی پدیدارشناسانه« مینامیم. دربارة سرشت این الگو در این کتاب البته اختالف نظر زیادی میان شارحان وجود دارد که گزارشیاجمالیازآنودالیلاحتمالی اشراچندسالپیشدرمقالهایبهدست داده ام1؛ به نظر نویسندة این سطور میرسد که آن اختالف ها را با یک رویکرد میتوانیمجمعکنیموآنایناستکهپدیدارشناسیهگلیالگوییبرایتوضیح نحوةتشکلدانشدرهمةمراحلتاریخیومفهومیآناست.صورتمناسب اینتفسیررامیتوانماینگونهتعبیرکنمکهپدیدارشناس ِیروحپدیدارشناس ِی دانش است و به این اعتبار میتوان آن را »نظریة هگلی دانش« دانست. به دیگر سخن، هگل گویی در این اثر در پی آن است تا بگوید دانش چیست و چگونه تشکلمییابد.اگراصطالح»فلسفةعلم«امروزدرجامعةماتنهابرآنچهسنت آنگلوساکسونازایناصطالحمرادمی کندداللتنداشت،شایدمیتوانستیماین اثرهگلرااثریدر»فلسفةعلم«بهمعنایهگلیاشدرنظرگیریم.

.2 منظور من از »علم« یا »دانش« همان اصطالح آلمانی Wissenschaft است و نباید آن را با دانستن به معنای )Wissen(ماع یا دانستهها )Kenntnisse( و مانند آن یکی گرفت. در فارسی بنا بردالیلی»دانش« را برایWissenschaft مناسبتر از »علم« تشخیص میدهم و در نتیجه هرگاه از واژة »دانش« استفاده میکنم همان رادرنظردارم؛البتهاگربهناگزیردرمواردیازواژة»علم«یا»علمی«استفاده کنم باز هم بر همان داللت دارد. دربارة Wissenschaft هممیدانیمکهبهمعنایدانستن دستگاهمندیاستکهبرخوردارازنوعیاعتبارکلیوضروریاستوهگلدر کتابپدیدارشناسیروحبارهاازآنبهطورسادهیادرترکیباتیمانند wissenschaftlich یا Wissenschaftlichkeit و مانند آن استفاده کرده است. روشن است که وقتی هگل ازاینواژهاستفادهمیکندبستهبهگامیکهاصطالحمذکوردرآنقرارداردسطح وژرفایمعانیدستگاه،کلیتوضرورتومانندآنتفاوتهاییدارد.درواقعاز سوییهگلازاینواژهبرایاشارهبههمةشاخههایدانشیاستفادهکردهاستو براینمونهازترکیب Schädelwissenschaft بهمعنایجمجمهشناسیاستفادهکرده کهیکیازشاخههایدانشدرآندورهبودهاستیاریاضیاترادانشخواندهاست ومانندآن.ولیازتوضیحاتهگلبرمیآیدکهسرآخرحداعالییبرایدانشقائل استکهبهموجبآنتنهاگویییکدانشبهراستیصالحیتدانشخواندنپیدا میکندوآنمعناازدانشحتیباروحیکیگرفتهمیشودوفلسفهرارقممیزند. نکتةمهمایناستکهاگرمیگوییمبرایهگلیکدانشمصداقتاموتماممفهوم دانشاستبهاینمعنانیستکهایندانشدرتقابلبادانشهایدیگربهچنین مقامیرسیدهاستبلکهآگاهییگانهایدرفرایندرشدیکهازآگاهیطبیعیآغاز شدهوتجربةتأسیسوعبورازدانشهایمتمایزراازسرگذراندهبهصورتجامع بهاینموقعیتدستمییابد.جامعی ِتخرد ِیروحدرمقامدانشهمراهبارسیدن به Begrief است2.ضمن ًااگرچه Wissen دانستن به معنای عام است، ولی هگل در بخشی از پدیدارشناسی روح با افزودن صفت »مطلق« ‪)absolute Wissen(‬ به آن، معنای خاص دانش را از آن مراد میکند. در واقع همة مراحل رشد آگاهی نوعی Wissen هستندکهمراحلاولیةآنابتدایی،طبیعیوبیواسطههستندودرآخرین مرحلهبهدانستنمطلقکهجامع،حقیقیوباواسطهاستمبدلمیشود.

.3 در ارتباط با مصداِق مفهومِ دانش گفتنی است که تا زمانة هگل هنوز تااندازهای گفتمان دانشی جاری، دست کم در آلمان، درک فراگیری از فلسفه داشت و آن را در عرض دانشهای دیگر و شاخهای در درخت دانش نمیدانست. در واقع هنوز هر آن دانشی که جستجوگر حقیقت بود، و نه خدمتگزار سیاست یا سالمت یا دین، به نحوی دانشی فلسفی به شمار میآمد خواه این حقیقت ریاضی باشد، خواه مابعدالطبیعی و منطقی و خواه طبیعی یا

انسانی3.اینتعبی ِرفراگیرآرامآرامدرحالشکستهشدنبودوبازتابآنهمدر نظام تقسیم دانشکدههای دانشگاهها رفتهرفته آشکار میشد. هگل از سویی نظریبهآنفراگیریداردوازسویینیمنگاهیبهاینتفاوتگذاری.درمورد نخست،آنجاکهفلسفةموردنظرشنوریبههمةدانشهامیاندازد،نمیخواهد مانندفلسفةعلمانگلیسی زبانهاخدمتگزاردانشهاباشد؛وآنجاکهبهاستقالل فلسفهتوجهمیکندیکسرهدامنآنرااززمیندانشهابرنمیکشدتایاآموزهای درکنارآموزههایدیگردانشهاشودیا،دلزدهازدانشبودن،کارخودرابهسطح تأمالتآزاداگزیستانسیالیستی-رومانتیکبکاهد.هگلتالشمیکندتاپیوند ژرففلسفهودانشراحفظکندوارتقابخشدتاجاییکهتفاوتیمیانآنهادیده نشود.ویدرپیشگفتارکتابپسازنقدرویکرداستداللی جدلیبهنقدرویکرد کسانی میپردازد که پیوند مذکور را نادیده میگیرند و با ارجاع فلسفه به شهود، حسمشترکومانندآنهادانشیبودنفلسفهرانادیدهمیگیرندونوعیفلسفة طبیعی ‪)natürliche Philosophie(‬ به معنای برآمده از طبیعت و سرشت انسانها را تصریح 1989,64(دننکیم ,legeh)4.اینفلسفةطبیعیبایدصورتدانشبگیرد

و مبدل به دانش راستین شود. دانش راستین برای هگل دانست ِن مطلق است به شرط اینکه بدانیم دانستن مطلق مجموعة حقایق ازپیشحاضر که باید کشف شوندنیست.دانشانتزاعیازنظرهگلحرکتدیالکتیکیداردولیقالبیابی آنهمموجبپدیداریاشدرزمانمیگردد.درهمانسطحمنطقی،امرمطلق که بنیاد دانش است حرکت ویژهای دارد و اینگونه نیست که در آغاز در کمالش باشد؛»آن]ام ِرمطلق[ذات ًایکنتیجهاست«(42,9891 و)Hegel, هر نتیجه طبیعتا از پ ِسگونهایشدنوفرآیندحاصلمیشود.هنگامیکهروحبهوضعیتدانست ِن مطلق میرسد دانش به معنای راستین محقق میشود زیرا » تنها دانش است که دانستِن حقیقِی روح از خودش است« .)Ibidem,586( روشن است که در اینجا منظوراز Wissenschaft یادانش،فلسفهاستکهگامنهاییپدیدارشناسیاستو بادانستنراستین(nessiwserhaw)یادانستنمطلقیکیاست.

.4 هگل کلیت برنامة اندیشة فلسفی خود را »دستگاه دانش« ( System ‪)der Wissenschaft‬ نامگذاریکردهاستوپدیدارشناسیروحرادرسال7081 بخشنخستایندستگاهمعرفیمیکرد.البتهبعدهاتصمیمشدربارةجایاین بخشدردستگاهنظریاشوحتینامدقیقبرنامةکاریاشتغییرکردولیچیزی که تغییر نکرد حساسیت هگل دربارة اهمیت دانش دستگاهمند به تعبیری بود

کهخودشازدستگاهداشت.درالگویینایی7-6081هگلنقشبسیاربزرگی برایدانشپدیدارشناسیدرنظرگرفتهبودکهدرالگوهایبعدیبهنظرکم رنگ شد یا اینکه بخشهایی از مسئولیت آن را به دوش بخشهای دیگر دستگاهش گذاشت.آنچهمندرایننوشتهمدنظردارممتکیبرروایتیناییپدیدارشناسی استونهروایتبرلینیآنکهدردانشنامةعلومفلسفیمتجلیشدهاست.

مسئولیتپدیدارشناسیبرایتحققفرایندتاریخیارتقایدوستیدانش به خود دانش

هگل در پدیدارشناسی روح دربارة تعهدی که به دوش گرفته است بیان روشنی دارد و آن هم این است که میخواهد در فرایند تبدیل دوستی دانش به خود دانش نقشی بازی کند:»آنچه من خودم را بدان متعهد کردهام مشارکت در این است که فلسفه نزدیک به صورت دانش شود – به این هدف که عنوانش ]مبنی بر[ عشق به دانستن را بتواند کنار گذارد و ]بهجای آن[ دانستن بالفعل باشد«(41 .)Ibidem, از نظر وی چنین رشدی امری ضروری است و نه تمایلی فردیکهاکنونمثالبرایخودشپدیدآمدهباشد؛همچنینضرورتمذکورهم درونی است و هم بیرونی، هرچند به نظر میرسد که این دو ضرورت در تاریخ فلسفهبهمعنایموردنظرخودهگلبههممیرسند.نمایشفلسفهتنهاراهنشان دادن ضرورت دروني ارتقاي دانندگي به دانش است و این بدین معناست که پدیدارشناسيبانشاندادنیانمایشیاعرضةنحوةظهورآگاهيدانشیمسیري رابهنمایشگذاشتهاستکهعبارتازمسیرارتقايدانستنبیواسطهبهدانش است.آنچههگلدردیباچةپدیدارشناسیدربارةارتقایآگاهیطبیعیبهآگاهی دانشی بیان میکند توضیح همین فرآیند است. افزون بر این در جای دیگری میگوید:»اساس ًااینشد ِن(nedrew)دانشیاشدندانستنهمانچیزیاستکه اینپدیدارشناسیروحبهمثابهنخستینبخشدستگاهدانشبهنمایشمیگذارد« ‪.)Ibidem, 31(‬ این جمله به روشنی برنامة پدیدارشناسی را به عنوان یک بخش از دستگاهفلسفیهگلتصریحمیکند.

صور ِتدانشومعنایپدیدارشناخت ِی»دستگاهدانش«

پس از درک اجمالی برنامة پدیدارشناسی هگل پرسش مهم این است که دانش موردنظر پدیدارشناسی چه صورتی دارد که دو هزار سال پس از تشکل دستگاه دانشها گویی هنوز محقق نشده و پدیدارشناسی ما را به آن دعوت میکند؟ پاسخ کوتاه پدیدارشناسی این است: » آن قالب حقیقی که حقیقت در آن وجود دارد تنها میتواند دستگاه دانشِی خودِ حقیقت باشد«(41 .)Ibidem,

دانش باید دستگاهمندانه حقیقت را دربرگیرد. ولی آیا مگر پیش از این چنان نبوده است؟ مگر ارسطو در کتاب اپسیلون مابعدالطبیعة خود دستگاه دانشها را معین نکرده و برای هر دانشی موقعیتی را تعیین نکرده است؟ ریاضیات، طبیعیات، الهیات، منطق، اخالق، و مانند آنها هر یک با الگوی مشخصی جای خود را دارند و دستگاهی را ذیل مفهوم کلی »حکمت« رقم میزنند. همچنین نمیتوانیمتصورکنیمکهدانشهایپیشینپراکنده گوییبودهاندودستگاهمند بیان نشدهاند بلکه دستگاهسازی دانشی الگوی اصلی چیره بر دانش بوده است. ضمنا اندیشه ورزان اغلب به نسبت دانشها با هم نیز میپرداختند و اینگونه نبوده که هر دانشی راه خود را رفته باشد. پس چرا هگل ما را به دانش دستگاهمنددعوتمیکند؟

اگر پاسخی باشد احتماالً در معنا و چند و چوِن»دستگاه« است. اصوالً کیفی ِتدستگاهمند ِیدانشدرگذشتهخودِمشکلاست.اینمشکلراکانت بهترازهمهنشاندادهبود.کانتدرسنجشخردنابازدوپدیدةجزماندیشی و حرکت کورمال کورمال در ساختار دانش بشری در گذشته شکایت میکرد. جزم اندیشی عبارت است از اقدام به شناخت یک موضوع پیش از آنکه بدانیم دستگاه شناختی ما توانایی شناختن آن موضوع را دارد یا نه، آن هم به صورتی که به رغم این نادانی، مدعیات جزمی به دست دهیم و حتی دستگاهی از این نظرات جزمی فراهم آوریم. حرکت کورمال دانش هم البته از پی همان نادانی میآید ولی چون اصول مشخص و مبرهنی به دست نمیآید ما در بحر حدسیات یا فنون عملی راهگشا غرق میشویم. کانت خودش بر این نظر بود که تا دورة خودش برخی دانشها توانستهاند از حرکت کورمال رهایی یابند و از این حیث به دانش مطمئن تبدیل شوند ولی باید به جهت شناختشناسی هم بنیادگذاری شوند تا دچار جزماندیشی نشوند. ولی متافیزیک هرگز نتوانسته بود از جزم اندیشی رهایی یابد. از نظر کانت میدان متافیزیک رزمگاه دستگاه های فلسفی شده است و چنان تقابلی میان آنها درگرفته که دانشی بودن آن دستگاهها زیرسوال رفته و نوعی حس یکسان انگاری نسبت به آنها شکل گرفته است)سنجش خرد ناب،xa .( کانت در بخش »دیالکتیک خرد ناب« با نشان دادن اینکه ریشة این نزاِع دستگاهها در خود خرد است، عمًال عبور متافیزیک از این رزمگاه را ناممکن نشان داد زیرا خود خرد در کاربرد سازنده )konstitutiv( و متعالیاش »مادرِ تناقضها« است و نه رافع آنها5. اگر متافیزیک میخواهددستگاهمشروعیازدانشباشدبهنحویکهگرفتارتشتتدستگاه ها نشود باید موضوع و شیوة کار خود را تغییر دهد و نه آموزة چیز یا موجودی بلکه پیش آموزة دانش به طورکلی شود. کانت در بخش »معماری خرد ناب«

به صورت دقیق و مفصلی معنای دستگاه را بررسی میکند. از نظر او دستگاه عبارت از »یگانگی شناختهای متنوع ذیل یک ایده« است)همان، .(A832 از نظر او دستگاه یک کل مفصل بندی شده و نه یک انبوهه است و تاهنگامی که این کل کم و زیاد شود هنوز دستگاه نشده است. تنها تغییری که در دستگاه ممکن است رخ دهد پرورش یا کارآمدترشدن یا تواناترشدن اجزا بدون تغییر نسبتهای آنها است. به این ترتیب دستگاه مورد نظر کانت، دست کم در مورد شناختهای خردی، اگر دستگاه است عمال تاریخ ندارد. برای کانت اصوال شناخت Erkenntnis(یخیرات تخانش)historische بر پایة دادهها است و شناختخردیچونبرپایةاصولاستغیرتاریخیاست)همان638A(.اگراز

کانتبپرسیمکهدستگاههایگوناگونفلسفیراچگونهداوریمیکندخواهد گفت که بنابر دیالکتیک سنجش خرد ناب تاآنجاکه عقایدی دربارة چیزها یا جوهرها عرضه کردهاند آنها شبه دانش و از همین رو شبه دستگاه هستند. فلسفهتنهادریکصورتبهمعنایمشرو ِعواژهدستگاهمنداستکهدان ِش قانونگذاریخردباشد.ویژگیچنیندستگاهییگانگیغیرتاریخیاشاست و نشانهاش هم این است که آموختنی نیست زیرا تنها امورتاریخی را میتوان آموخت)همان(؛ مثال دیدگاههای افالطون یا ارسطو را میتوان آموخت ولی دستگاه کلی فلسفه مجموعهای از عقاید نیست که در تاریخ تشکل یافته باشد و اکنون بشود آن را آموخت. تنها چیزی را که میتوان آموخت چگونه فلسفیدن است و نه خود فلسفه6. هگل پس از کانت دیگر نمیتواند از مفهوم »دستگاه« در معنای سنتی آن بهره گیرد هر چند همة وجوه معنای کانتی آن را همنخواهدپذیرفت.

آنچه پدیدارشناسی هگلی برپایة منطق دیالکتیکی اش به نحو نفیی پیش میاندازدایناستکههیچدستگاهینمیتواندباردوابطالدستگاههایدیگر مدعی انحصار حقیقت بوده و از همین رو مدعی باشد که »تنها دستگاه حق« است. در واقع آنجاکه رد و ابطال مطلقی از دستگاههای متنوع در کار است، به رغمظاهرش،هیچحقیدرکارنیستوهیچدستگاهیبهواقعدستگاهنیست. اگردوهزارسالدستگاههایگوناگونهمدیگرراابطالکنندوهیچسرانجامی درکارنباشدخودِمفهومپذیرفتهشدةسنت ِی»دستگاه«نقضشدهاست.منطق صوریکهازدستگاهبهمعنایسنتیاشحمایتمی کندمدعیآناستکهاگر رعایت شود یک بار و برای همیشه عصمت فکری پدید میآورد: المنطق آله قانونیهتعصممراعاتهاالذهنعنالخطأفیالفکر.حالاگربارهاوبارهامنطق صوری به کار گرفته شود و نتیجة پایانی به دست نیاید معنایش این است که مدعابهشکستانجامیده.دقتکنیمکهعبارت»سرانجام«یا»نتیجةواپسین« بهمعنایبرآمدیکروشصوریکهنقطهایکرانمندوبستهرارقممیزندهمه از ضروریات مدعی سنتی »دستگاه« هستند. ما با منطق صوری غیردیالکتیکی منتظرپایا ِنبستههستیمکهاحتماالًبایدهماندان ِشمتق ِنغیرتاریخیباشد.ولی پدیدارشناسیبه گونهایمتناقضنماجویایدستگاهیاستکهبستهنیست و یا به تعبیر منطقی کشش »بیکرانگی« را دارد. چنین دستگاهی تاب تاریخ راداردیابهدیگرسخندان ِشدستگاهمندموردنظرهگل»شدن«دارد.تاری ِخ دستگاه عبارت از فرایند تشکل قالبهایی کرانمند از حقیقت و توهم پایان بودن آن7 و سپس فرایند توهم زدایی از طریق رفع کرانمندی است.

اکنون اجازه دهید بار دیگر به جملة روشن هگل برگردیم: » اساسا این شدِن دانش یا شدِن دانستن همان چیزی است که این پدیدارشناسی روح به مثابه نخستین بخش دستگاه دانش به نمایش میگذارد« ( ‪.)Hegel, 1989, 31‬

توجه کنیم که کار پدیدارشناسی نشان دادن اجزای دانش و تعریف وظایف و مفاهیم پایة آنها نیست؛ تحلیل مقدمات ضروری برای نیل به دانش هم نیست آنچنان که از منطق قدیم انتظارش میرفت؛ اثبات ارزش دانش از راه ابطال نظرات غلط و طرد دانش نماها یا اموری که مفید دانش نیستند هم نیست؛ اینهاهمهذیلمفهومسنتیدستگاهمطرحبودند.ازسویدیگر،پدیدارشناسی زمینهسازی شناخت شناسانة دانشبودن دانشها هم نیست آنچنان که مفهوم جدیدکانتیدستگاهاقتضایآنراداشت.پدیدارشناسیفرایندتشکلدانشرا نشانمیدهدوبهاینمعنانوعینظریةدانشخواهدبود8.اینکهدانشفرایندیا »شدن«داردتنهابادرکتاریخمندبودنخردتوضیح پذیراست.تاپیشازهگل اگرفیلسوفیچونکانتهماز»تاریخخرد«صحبتکردهتنهامنظورشتاریخ روایتهایعقایدفلسفیبود؛ولیخردبرایهگلتشک ِلتاریخیداردبهاین معنا که هگل، وارون سنت پارمنیدسی دو هزار و اندی ساله، نظریة تساوق خرد و حرکت را جایگزین نظریة تساوق خرد و ثبات میکند. از نظر هگل ام ِرمطلقبهمثابهام ِرجامعونهکل ِیتهیدرآغازقرارندارد9 بلکه»مطلقاصوالً یکنتیجهاست«وبهاینمعناازهمانآغازحاضروآمادهنیستوباید»بشود« و دستگاه خردی امرمطلق هم امری حاضر و آماده نیست بلکه در »شدن« جاری است. برای کانت رسیدن به »راه مطمئن دانش« تنها به شیوة انقالبی میسر است؛ معنای الگوی کانت این است که دانش یک بار و برای همیشه تشک ِللحظهایمیگیرد:تاپیشازاحتماالتالسریاضیاتراهمطمئندانشرا نیافته بود ولی اخگری درخشان در ذهن وی دستگاه ریاضی را یک بار و برای همیشه به دانش مبدل کرد. فیزیک هم به همین منوال ولی دیرتر؛ متافیزیک هم که شبه دانش است با خود کانت دچار انقالب میشود)نک به پیشگفتار دوم سنجش خرد ناب(. الگوی پدیدارشناختی هگل جایگزین همین نظریة انقالبی از دستگاه دانش است. دستگاه برای دستگاه بودن باید پویا باشد و نه ایستا: این است تحول بزرگی که هگل در پدیدارشناسی روح پیرامون مسئلة دانش رقم میزند.

مناسبت زمانه با دانش هگل در پیش گفتار پدیدارشناسی ارجاعات معناداری به زمانة خودش دادهاست.محتوایاصلیاینارجاعآناستکهزمانهایرسیدهکهگوییامتیاز ویژهایداردواینامتیازهممرتبطبادانشاست:هنگامةتبدیلدوست ِیدانش بهخوددانش.همین جاستکهممکناستکسیگمانکندکهالگویانقالبی کانت در حال تکرار است و دقیقهای دیگر هگل خواهد گفت که تمام تاریخ فلسفه تا قبل از او مقدمهای بوده برای فلسفة او!. ولی چنین تعبیری درست نیست. این با منطق دیالکتیکی هگل سازگار نیست. برای تبیین این مدعا نخستبایدنشاندادکهویزمانهاشراچگونهتوصیفمیکند.هگلدربند یازدهم پیش گفتار میگوید:» ... دیدن اینکه زمانة ما زمانة یک زایش و زمانة گذاری به دورانی نوین است دشوار نیست«(81 ‪.)Hegel, 1989,‬ وی در جای دیگری تصریح میکند که » فضیلت فلسفة زمانة ما ارزشش را بهخودی خود در دانشی بودن نهاده است« )Ibidem,66( و بر همین پایه ابراز امیدواری میکند که تالشش برای گذاری که پیشتر سخنش را به میان آوردیم در زمانهاش مقبول نظر افتد بیآنکه چشم به راه پذیرش عمومی باشد.

ولی آیا معنای این سخن این نیست که پدیدارشناسی میخواهد مانند سنجش خرد ناب دانش شدن فلسفه را از راه انقالبی بزرگ محقق کند؟ تا آنجا که میتوان از تصریحات خود هگل فهمید خیر؛ پدیدارشناسی هگلی تالشی در ادامة گامهای گذشته است که همه در راه مطمئن دانش بودهاند جز اینکه گامهایمهمیراتجربهنکردهاند.اگربهاستعارةهگلدقتکنیمدرمی یابیمکه وی با چه دقتی از اتخاذ یک رویکرد انقالبی پرهیز میکند. »زایش« استعاره ای از نظریهای مرحلهای در زمان است که پیدایش گامهایی از پی گامهای دیگر را سرلوحه قرار میدهد که آن گامهای قبلی پدیدآورنده و ضروری هستند. لحظة پیش »نقطة ایستای« قبل نیست. حرکت گام ها پرش از شکاف های پرناشدنی نیست، زیرا چنین پرشی تنها در جایی معنادارد که وساطتی در کار نباشد. ‪Das Moment‬ گامی است که گام دیگر را پدید میآورد و حرکت را به نحودرخودضمانتمیکند.نتیجههمخودشگامدیگریاستکهحرکت راتداوممیبخشد.بههمیندلیلاستکهاستعارةمذکورهگلوضعیتزمانة خودش را از حیث مناسبتی که با دانش دارد به سان وضعیت کودکی معرفی میکند که تنها به همان اندازة کودکی اش از انسانیت برخوردار است: »این امرنوینتنهابههماناندازهازفعلیتیکاملبرخورداراستکهیککود ِکتازه

زاده شده«(91 .)Ibidem, این تازه آغاز نویی برای راه است و نه پایان همه چیز: »در واقع روح نه در سکون بلکه در حرکت همواره پیش رونده فهمیده شده است« ),Ibidem( و لذا نباید روندگی را عارض بر آن دانست و گمان کرد جایی ممکن است دیگر رونده نباشد. دانش که »تاِج جهاِن روح است«(91 )Ibidem, همین روندگی را در بن خویش دارد و تا جایی که رونده است دانش است. آنچهبهبهترینشیوهاینتفسیرازسرشتروندةدانشدرپدیدارشناسیهگل را حمایت میکند تعابیری است که در پایان کتاب پدیدارشناسی و در گامِ »دانستن مطلق« مطرح میشود و جداگانه باید آنها را مرور کرد.

پروردگیپدیدارشناسانةدانش

تاکنون متوجه شدیم که از نظر هگل زمانة خودش نسبت ایجابی مهمی با دانش پیدا کرده است که واالیی ویژهای دارد؛ همچنین این آمادگی زمانه باید معناییغیرخطیداشتهباشدیعنیاینگونهنیستکهدهههاوسدههایگذشته بهصورت پلکانی مسیر رشدی را طی کرده باشند. ولی هنوز به اندازة بسنده روشننیستکهچهتحوالتیازادعایهگلحمایتمیکنند.هگلبایدتعبیری ازتحوالتفلسفهبهدستدهدکهنشاندهدبهچهمعنازمانهاشاقتضایدانشی شدنفلسفهراپیداکردهاست.بحثهگلبایدچنانسرشتيداشتهباشدکهنشان دهدسطحخودآگاهيدرپهنةفلسفهبهکجاانجامیدهوحتياجماالپیشازآنچه مسیريراطيکردهاست،زیرابهنظرمیرسدکهامتیازآنزمانه درخودآگاهی بهایناستکهفلسفهبایدصورتدانشداشتهباشد.هگلظاهراًدرپیشگفتار پدیدارشناسیروحنوعیتاریخفلسفه مطابقالگویخودارائهمیکندتابتواند پرسشباالراپاسخیگوید.مبنایالگویاومطابقتضرورتدرونیوضرورت بیرونیکاریاستکهمسئولیتشرادرپدیدارشناسیروحبهعهدهگرفتهاست: »ضرورت درونی اینکه دانستن ]همانا[ دانش باشد در طبیعتش نهفته است، و تبیینرضایتبخشآنصرف ًانمای ِشخودِفلسفهاست.ولیضرورتبیرونی، تاآنجا که آن، جدا از صدفهمندی شخص و موجبات فردی، به شیوهای کلی فهمیدهشود،هماناستکهضرورتدرونی]است[،یعنیدرآنقالبکهزمانه هستومندیگام هایشراعرضهداشتهاست.اینرانشاندادنکهارتقایفلسفهبه دانش]کاری[بههنگاماستیگانهتوجیهحقیقیجدوجهدهاییخواهدبودکه این هدف را ]در سر[ دارند، زیرا این توجیه ضرورت آن هدف را نشان میدهد، وبهراستیآنرابههماناندازهمحققخواهدکرد«(41,medibi).

هگل برای اینکه ضرورت درونی و بیرونی را به هم رساند باید تغییری در معنای تاریخ ایجاد کند. مفهوم »به هنگام« بودن داللت بر حرکتی در زمان دارد که از صدفهمندی و شرایط فردی مبراست. تاریخ فلسفه تاریخ عقاید متعلق به افراد نیست و نمایش آن عقایدنگاری فلسفی نیست. پس تاریخ فلسفه نه انبوهةعقایددرهماستونهمجموعةمنظمعقایدپیشرونده.هگلدرهمین پیش گفتار پدیدارشناسی روح اشاراتی دربارة متون دیالکتیکی ژرف در جهان باستانمیکندکهشایدنمونهاشدرسدههایسپسینوجودنداشتهباشد.آنچه نظمداردساختارایدههاوخودروحاست.

بهزعممناشکالعمدةرئالیستهاییکهالگویایدئالیستیهگلازجریان تاریخفلسفهراردمیکنندیابدتر،آنرئالیستهاییکهپادرنعلینرئالیسمیعنی باپیشفرضهایرئالیستیدرحالتوضیحنظریةهگلهستنددرایناستکه نمیتوانند حرکت ایده را بدون ارجاع آن به افراد انسانی درک کنند و از همین رو اگر ایدئالیستی چون هگل از حرکت ایده یا روح یا تفکر سخن گفت انتظار دارند که این حرکت به صورت خطی نزد افراد نشان داده شود. از نظر آنها افراد، به مثابه نفوس، جوهرند، و فکر هم عرض است؛ و در نتیجه حرکت ایده، اگر برای آنها قابل تصور باشد، به مثابه عرض نفس تابع نفس است. اینجاست که تفردنفسدامنآنهاراگرفتهوآنهانتوانندهیچدرکیازتاریخفلسفهسوایدرک فردیوعقیدهایبرایخودشانفراهمکنند.برایهگلمفهومبهصورتدرونی خود حرکتی ‪)Selbstbewegung des Begriffs(‬ دارد ‪)Ibidem, 65(‬ و فرد یا فیلسوف خاص یا زمان طبیعی خاص هم تنها نمایش و جلوه است یعنی آن حرکتی که روحازسرمیگذرانددرفردیافیلسوفمشخصیازمانةمشخصبهزبانآمدهو نمایشپیدامیکند.بهاینترتیبضرورتدرونیوبیرونیآشکارگیهرمرحله به هم میرسد، به شرط آنکه روح در حرکت آزاد خود به موقعیتی از تناوردگی خودرسدوزبانونمایشمناسبآنهمفراهمشود.آنچههگلدرجملهایکه آوردممدعیمیشودایناستکهارتقایفلسفهازگامدوستداریدانشبهدانش، امریبههنگاماستیعنیزبانونمایشمناسبشپیداشدهاست.

هگل در پیش گفتار کتاب پدیدارشناسی روایتی از حرکت پدیدارشناختی روحدرمسیرارتقایمذکوربهدستمیدهد.بهنظرمیرسدکهکلتاریخفلسفه جریان حرکت روح پدیدارشونده در گام نهایی کتاب پدیدارشناسی روح به شمار میآید و ازآنجا که پایان نسبتی با سرآغاز دارد بازتابی از آن در پیش گفتار این اثر به نمایش در میآید. در واقع برداشت من که باید درجایی دالیلم را به تفصیل برایش بیان کنم این است که دانش تاریخ فلسفه بسط گام »دانستن مطلق« است، و با در نظرگرفتن اینکه پیشگفتار پدیدارشناسی روح آخرین بخشی است که هگل در این کتاب نگاشته، آن را باید تداوم پایان کتاب و رابط آن با دانش منطق درنظر گرفت. بنا ندارم و نمیتوانم در اینجا گزارشی هرچند کوتاهازروایتهگلازتاریخارتقایمذکوربهدستدهم.تنهامیکوشمباذکر فقراتیبهبرخیازآنهااشارهکنم.اینروایتروای ِتبههنگام ِیگامیاستکه هگل برمیدارد و محتوایش چیزی نیست جز پیدا شدن زبان مناسبی در شأن ارتقایروح؛زبانیکهبرساختةجمالتکلدرحرکتنگرانهیابنابهترجمهای

دیگر»برنهادهایفراکراننگر«(eztäsevitalukeps)است.بنیاداینروایتوحتی

بنیاد زبان نمایش مذکور حرکتی از امرجوهری به امر سوژهای است بدون آنکه گرفتارسوژهگراییشود.

هگل دربارة وضعیت زمانه و مطالبة دانش در آن میگوید:» اگر پدیداری یک چنین مطالبهای در پیوستار کلی ترش فهمیده شود و در سطحی دیده شود کهروحخودآگاهزمانه]یما[درهمینسطحقراریافته،دراینصورت]روشن میشود که[ روح از زندگی جوهری که معموال در اقلیم اندیشهها سرمیکرد، به درآمده است، - ]یعنی[ از این بیواسطگی ایمانش، از برآوردن و تضمین آن یقینکهآگاهیاز]پ ِی[آشتیاشباذاتواکنو ِنکل ِیدرونیوبیرون ِیآن]ذات[ برخوردار ]از آن[ شده است ]بهدرآمده است[.« ‪.)Ibidem, 15(‬ بهطور کلي روح خودآگاهازنظرهگلابتدادروضعیتيخامونپروردهاست.دراینوضعیتروح خودآگاهانتظارداردتاحقیقتمطلقرابهصورتبيواسطهوآنيدریابد.تداوم این وضع، شناخت شهودي را رقم میزند که در ابتدا البته صورت شخصي و حتي حسي دارد و شامل نوعي اطمنیان حسي است. فراروي روح از این سطح بدینصورتاستکهبایدچشمويازامورشخصيوحسيبهامريفراسویي و دوردست دوخته شود و نام این امر را حقیقت متعالي ميگذارد. روح از این کهچونانکرمخزندهايدرامورحسيمستغرقاستخودراسرزنشميکندو نگاهش به آسمان و امرخدایي معطوف ميشود 16( , medibi).اینعطفتوجه

هرچندبهظاهرمستلزمارزشیافتنحقیقتاستوليهمچنانامريبيمیانجی و ایماني است. به نظر هگل این خیرگي به آسمان دوامي نیاورده و چشم روح به زور هم که شده معطوف امور این جهاني می شود .)Ibidem( چرخش چشم به سوی زمین رخدادی است که بارها تجربه شده و واکنشی علیه خیرگی به آن سوبودگی حقیقت است: »زماني دراز نیاز بود تا روشنایياي که گویی تنها امورفرازمینی واجد آن هستند معطوف به سادگي و ابهامي شود که معناي امور این سویی را پوشانده بود، و ]زماني دراز نیاز بود[ تا به امرجاری ]در همین جا و اکنون[ به خودی خود که می تواند تجربه نامیده شود عطف توجه شود و معتبر

دانستهشود«(dibi).

هگل چرخش نگاه و دست برداشتن از فضای وهم آلود را اقدامی جذاب و معتبر میخواند ولی میگوید در پی آن، حس آن چنان در امور زمینی ریشه دوانده که روح را سخت بیخاصیت کرده و آن را چونان خانه به دوشی در بیابان کرده که قطرهای آب میجوید. از نظر هگل »این قناعت در گرفتن یا خست در دادن هیچکدام برازندة دانش نیست« ‪)Ibidem, 17(‬ زیرا نتیجة

نهاییاش سبک سری و بیحوصلگی از یک سو و دل شورة مبهم از چیز نامعلومیاست که در راه است. این وضعیت را کانت هم در سنجش خرد ناب تشخیص داده است. از نظر کانت جدال میان شکگرایان و جزماندیشان چنان باال گرفته است که اطمینان به دانش از میان رفته و نوعی احساس یکسانانگاری که به قول کانت »مادر هرج و مرج و تیرگی است« )کانت، ‪(A x ،1383‬ بر همه چیز چیره شده است. کانت هم بیتفاوتی پدیدآمده در زمانة خود را نتیجة سبک سری نمیدانست بلکه میگفت که چنین وضعی »نتیجة نیروی داوری بالغ دوران است« )همان، ‪.(A xi‬ هگل در میدان دیگری وضعیتیبغرنجدرزمانهاشتشخیصمیدهدکهخوشآتیهاست:برایهگل ابهام و هرج و مرج یا دل شوره برآمده از چرخش نگاه روح و رفت و آمد آن بین زمین و آسمان است، ولی در واقع همین دل شوره نشانهای از حرکتی به پیش است ‪)Hegel, 1989, 17(‬ .

به نظر میرسد تمام تحلیلهای هگل تا به پایان پیشگفتار، توضیح همین ضرورت بیرونی طراحی دانشی نوین برای توضیح نحوة ارتقای آگاهی معمولی به آگاهی فلسفی است که در مجموع تلقی پدیدارشناسانه از آگاهی را رقم میزند. نکتة مهم اینجاست که هگل در دیباچه هم که ظاهرا بحث را با بررسی چیستی شناخت پیمیگیرد مستقیما ذیل همین مسئلهای که طرح کردیم گام بر میدارد. مسئلة هگل در دیباچه هم این است که دانش پدیدارشناسی دقیقا به مثابه دانش چه نوع تلقیای از شناخت میتواند داشته باشد که آگاهی به صورت پدیداری مجموعة کاملی از اشکال خود را از آگاهی طبیعی تا فلسفه به مثابه دانستن مطلق به نمایش گذارد ‪)Ibidem ,76(‬ . وی حتی نشان میدهد که تلقیهای غیرپدیدارشناسانه از شناخت چگونه در واقع از دانش مطلق هراس دارند که دائم در حال تالش برای نشاندادن ناتوانی آن هستند ,72( رد.)Ibidem این تلقی ها نشان دادن شکستها، خطاها، ناپایایی ها و توهم ها دلیلی برای دوری از دانش فهمیده می شوند ولی پدیدارشناسی هگلی بر پایة این اصل که » زندگی روح نه آن زندگی است که از مرگ بهراسد و پاک از فروپاشی بگریزد بلکه آن است که تاب مرگ را دارد و خود را در آن حفظ می کند« 36( ,medibi)دستگاهی برای تجربة خطا و توهم و رفع آن، و باز از نو، به دست میدهد.

سخن آخر دانشپدیدارشناسیازنظرهگلدانشیاستکهخودِفلسفهرانهبهعنوان یک ذات حاضر بلکه به عنوان یک آگاهی که به طورتاریخی و دیالکتیکی فراهم آمده موضوع خود قرار داده است. البته این »موضوع بررسی قرار دادن« به این صورت نیست که به طور صوری مانند گذشتگان، فلسفه را تعریف کرده و مسائل و احکام آن را مشخص و تمییز دهد بلکه با توجه به شکاکیتی که نسبت به امکان فلسفه به مثابه دانستِن مطلق و یقینی01پدید آمده تالش میکند به یارِی تبیین آگاهِی پدیدارشناسانه نشان دهد که چگونه آگاهِی طبیعیبهطورضروریبهآگاه ِیمطل ِقفلسفیارتقامییابدویقینوحقیقت را به طورمطلق به هم میرساند. اگر کانت در سنجش خرد ناب مدعی بود که فیزیک و ریاضیات دانشاند و متافیزیک دانش نما و تنها باید نحوة دانشی بودن دانش ریاضی و فیزیک را توضیح داد، هگل در پدیدارشناسی روح به دنبال این است که نشان دهد چگونه فلسفه که همواره دانش است به این مقام دست یافته است؛ حتی فراتر اینکه، دانش پدیدارشناسی میخواهد بگوید چگونهتنهااینفلسفهاستکهنهمقدمةدانشهایدیگریاخدمتگزارآنهابلکه ضامن زندگی و پویایی آنهاست: »دانشهای دیگر... بدون فلسفه زندگانی و روح« .)Ibidem,63(دنرادن به این ترتیب دانش پدیدارشناسی به مثابه نخستین بخش دستگاه دانش»پدیدارشناسی دانش« است یا نظریة هگل دربارة دانش؛ هم دانش در معنای دانشهایی که امروزه روز این تعبیر را ملک طلق خود کردهاند، و هم دانش در معنای هگلی آن یا دانستن مطلق. دانستن مطلق گامی است که پدیدارشناسی روح به مثابه پدیدارشناسی دانش با آن به پایان میرسد و خود دانش یا همان فلسفة کل درحرکت نگر ‪)spekulative Philosophie(‬ یا منطق آغاز میشود. ولی هر چه که باشد دانش زمانی محقق خواهد شد که در بن پار یا عنصر یا سرزمین خودساختة خود قرار گیرد. این سرزمین کدام است؟: »روح، که خود را اینچنین تنها چونان روح می شناسد، دانش است. دانش فعلیت و قلمرو روح است که خودش آن را در سرزمین )Elemente( ویژة خودش برپا میسازد ‪.)Ibidem, 29(‬

*عضو هیأت علمی دانشگاه شهید بهشتی

پينوشتها

.1 نک به: میثم سفیدخوش، "اختالف در تفسیر ایده یپدیدارشناسی هگل؛ دالیل، دسته بندی و ارزیابی نقدی"، مجله شناخت، 1389 // .2 این اصطالح در فارسی به صورت مسئله سازی »مفهوم« ترجمه شده است و تا جایی که من میدانم هنوز راه مناسبی برای برگرداندن آن یافته نشده است. // .3 مرور کتاب جدال دانشکدههای کانت به خوبی تلقی رسمی از فلسفه را چند سال پیش از نگارش کتاب پدیدارشناسی روح هگل به تصویر میکشد. مجموعة مکتوباتی که بین سالهای 1806 تا 1810 بین اندیشه ورزان آلمانی بر سر دانشگاه و ساختار آن رقم خورد و منجر به تأسیس دانشگاه برلین شد هم از این حیث غنای درخوری دارند. // .4 همة ارجاعات به هگل از این منبعهستند:

‪Hegel, Georg Wilhelm Friedrich: Werke: [in 20 Bänden], »Suhrkamp-taschenbuch‬ ‪Wissenschaft« Bd. 3. Phänomenologie des Geistes. -2. Aufl. - 1989 (Suhrkamptaschenbuch‬ Wissenschaft; 603)‬

.5 با اینکه کانت در مواردی دچار شدن خرد به تناقض را به سرشت آن مربوط میکند )براینمونهسنجشخردناب، (Avii ولی در جاهای دیگری با لحنی احتمالی نقش ایدهها در سرشت خرد را همراه با »مقصدی نیک و خیرخواهانه« دانسته و تناقضگویی را به »تودة خردمندان« منسوب میکند)همان، ‪.(A 669‬ // .6 به این ترتیب، آن شعار معروفی که به کانت نسبت داده میشود که میگوید »آموزگار من آن است که چگونه فلسفیدن را به من بیاموزد و نه فلسفهها« را به این ترتیب بسیار معنادارتر و ژرفتر از یک پند آموزشی است. مسئله این است که فلسفه آموختنی نیست! // .7 اجازه دهید همین جا گریزی به یک بحث مناقشه برانگیز در تفسیر پدیدارشناسی هگل بزنم و آن هم مسئلة »پایان« در این رویکرد است. مشهور است که میگویند هگل فلسفة خودش را پایان فلسفه دانسته است و فکر میکرده با او فلسفه به کمال ممکنش رسیده است. ولی بماند از اینکه هگل، تا آنجا که من در آثار اصلیاش دیده ام، هیچ گاه به روشنی چنین داوریای دربارة فلسفة خودش یا هر فلسفة دیگری نکرده است، بلکه چنین تصوری با مبانی دیالکتیکی فلسفهاش ناسازگاری هم دارد. آنچه چنین سوءبرداشتی را رقم زده مطرح شدن گام

(absolutewissen)«قلطمنتسناد» در پدیدارشناسی روح است و این توهم را ایجاد کرده که گویی مصداق این مرحله همان فلسفة خود اوست. ولی چنین نمونهیابیای درست نیست زیرا دیالکتیک پدیدارشناسانه هرگز نمیتواند در یک مرحلة کرانمند متوقف شود. به نظر من این تفسیرها را بیشتر اهل عمل کردهاند تا اهل نظر؛ آنان که خود را پایان میشمارند باید دیالکتیک را آرام سازند تا خود در این مرحلة ساختگی بمانند و دیگران را نگه دارند و بر آنها فرمان برانند. این در حالی است که دانستن مطلق موقعیتی است که در آن »ناکرانمندی« به رسمیت شمرده میشود و توهم خودپایانانگاری از میان میرود. هگل دربارة آخرین گام پدیدارشناسی که گام دانستن مطلق است میگوید: »همچنین روح در این دانستن]مطلق[ حرکِت قالبهایش را تا آنجا مقرر میدارد که خودِ حرکت با تمایزهای برطرف ناشدنی آگاهی آغشته (Hegel,1989,588)«دوش // .8 به گمانم هگل در پدیدارشناسی روح از این حیث تحت تأثیر »آموزة دانش« (Wissenschaftslehre) فیخته است و گسترشی در آن را پیگیری میکند. // .9 مطلقی که در آغاز قرار میگیرد کلی انتزاعی و تهی است و تنها از راه وساطت است که آنچه در حقیقت باید باشد میشود. این دیدگاههگلرابایدیکیازعناصربنیادی ِنبرایگذارازمتافیزیکرئالیست ِیذاتگرایانة پیشین تلقی کرد که پیامدهای مهمی در دستگاه دانش خواهد داشت. // .10 توجه داشته باشیم که دانش همواره با نوعی یقین ارتباط دارد. هگل در همة گامهای پدیدارشناسی روح رشد یقین را پیگیری میکند تا به دانستن مطلق برسد که در آن » (Wahrheit)تقیقح نه تنها درخود به طورکامل با (Gewißheit)نیقی برابر است، بلکه قالب یقین با خویش را هم دارد، یا در هستومندی اش است« .(Ibidem,582) این یقین یقین حقیقی است و با یقین روانشناختی و یقین بیواسطة ایمانی تفاوت دارد.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.