نبرِد ابرج

آینده ایران در یک شب سرنوشت ساز

Iran Newspaper - - NEWS - نیما زند یافتآبادی پژوهشگر تاریخ پرتره لطفعلی خان زند

در شـــب شـــانزدهم خـــرداد ســـال 1171 هجری شمسی، لبه تیز تقدیر سرنوشـــت ایـــران را طی یـــک نبرد سرنوشـــت ســـاز تعییـــن کـــرد. ذکر این مقدمه ضروری اســـت که حاج ابراهیم کالنتـــر به همراه متحدینی ماننـــد رضاقلـــی خـــان کازرونـــی و شـــیخ نصر حاکم بوشهر ســـودای حکومتی مســـتقل را در جنوب ایـــران در ســـر میپروراند. هنگامی که قـــوای زندیه رهســـپار نبرد با قاجار شـــده بود، با یک خیانت کنترل شهر را بـــه دســـت گرفـــت و دروازههای شـــهر شـــیراز را به روی لطفعلیخان و سپاهیان او بســـت و با تهدید خانوادههای سربازان که اکثر آنها ساکن شیراز بودند، جز عدهای معدود در اطراف لطفعلیخان باقی نماند. اما این پایان راه نبود، لطفعلیخـــان به جنـــوب رفت و با یاری حاکـــم بندر ریگ قوای مختصری را جمعآوری کرد. شکســـتهای پیدرپی حاج ابراهیم و متحدیـــن او از نیروی اندک لطفعلیخان، وی را مجبـــور کرد تا از قاجار درخواســـت کمـــک کند. ابتدا مصطفیخان قاجار اعزام شـــد و شکســـت خورد، ســـپس جانمحمدخان قاجار با نیروی کمکی فرستاده شد ولی او هم شکســـت خورد. حاج ابراهیم و فرماندهان قاجاری در شیراز محصور شده و امیدشـــان کمرنگ و کمرنگتر شده بود، تا اینکه ترس از ســـقوط شـــهر بر وی غلبـــه کرد و چاره را جـــز این ندید که پس از گذشـــت 9 مـــاه از آقامحمدخان قاجار بخواهد که شخصاً به همراهی سپاه دولتی به فارس آمده و آنها را از این مخمصه نجات دهد و او شـــهر شیراز و والیـــات جنوب ایران را به وی تســـلیم کند. لطفعلیخان که پس از خیانـــت حاج ابراهیم کالنتر، تمـــام توان خود را برای بازپسگیری پایتخت زندیان به کارگرفته بود، حضور آقامحمدخـــان در شـــیراز را یـــک کابوس میدانســـت زیرا بخوبی میتوانســـت سرنوشـــت تاریکی که بر خاندان زند و خانواده او ســـایه افکنده بود، پیشبینی کند. تحمل تسلط دشمن بر خانه پدری و ناموس و فرزند او که در شیراز تحت اســـارت بودند ناممکن بود. به محض اینکه آمدن قشـــون سی هزارنفری قاجاریه از شـــمال بر سر زبانها افتاد، یاران را بـــرای یافتن راه چاره به دور خود جمع کرد تا با هرچه در توان دارند عازم نبرد شوند.

لطفعلیخـــان تمایل زیادی به جنگ رودررو داشـــت و به آنها گفت: «جنگ روبهرو به صالح اســـت و به ضوابط فتـــوت و مردانگـــی نزدیکتر اســـت» اما یـــاران او بهدلیل تفـــاوت فاحـــش در تعداد نیروهـــای دو طـــرف، او را از این کار برحذر داشـــتند و به او گفتند کـــه با نتیجه نبرد رودررو با چنین لشکر انبوهی شکست حتمی است. سرانجام با اصرار آنها به حمله غافلگیرانه متقاعد شـــد. تصمیم بر این شد تا خانوادههای ســـربازان از زرقان که پایگاه موقت لطفعلی خان بود، خارج شـــده و به یکی از قلعههای مرودشت برده شوند تا از گزند نیروهای حاج ابراهیم در امان باشند.

غروب آفتاب بود و آســـمان مرودشت و تخت جمشید ســـرخ... نیروی ســـه هزار نفری لطفعلی خان از مرودشت حرکت را آغاز کردند و در عرض چند ساعت، پانزده فرسنگ پیموده شد. آقامحمدخان و سربازان او نیز در منطقه ابرج در نزدیکی ســـد ســـیوند کنونـــی اردو زدند و هشـــتصد نفر تفنگچی دامغانی را به سرکردگی ابراهیمخان به تنگه ابرج که مســـیر احتمالی حمله لطفعلی خان بود فرستاده شد. تا آن شب کســـی تصور نمیکرد که لطفعلیخان بخواهد بـــا آن نیـــروی محدود به آن قشـــون پرتعـــداد حمله کند و تصور همگان این بود که با شـــنیدن خبر ورود قشون قاجار، خـــود را از غائله دور نگاه دارد. به قول عبدالکریم شـــیرازی مؤلف تاریـــخ زندیه: «چون طبع غیورش جز به ســـلطنت روی زمیـــن تن در نمیداد، وجود را بـــا فرمانروایی راغب و بدون ســـلطنت، عدم را طالب بود» تفنگچیان هشـــتصد نفـــری اعزامی به تنگـــه نیز خیال آقامحمدخان را آســـوده کرده بودند. در آن شب ماه روشنتر از همیشه بود و مهتاب تمام دشـــت را روشن کرده بود. جاسوسان لطفعلیخان از موقعیت نفرات قاجار آگاه شدند.

به محض ورود به تنگه و با یک حمله برقآسا، هشتصد نفر تفنگچی مستقر شکست یافتند. بسیاری کشته و برخی اسیر شدند و برخی فرار کردند.حتی فرصتی برای رساندن خبر بـــه اردوی قاجاریـــه نیافتند. زندیان بســـرعت از تنگه عبـــور کرده و در نیمههای شـــب آمـــاده حمله بـــه اردوگاه شدند. نیروی ســـه هزار نفری لطفعلیخان به سه قسمت تقســـیم شـــد و دو گروه از آن به محمدخـــان و عبداهللخان دو عمـــوی لطفعلی خان داده شـــد تا از دو جهـــت به اردو حمله کنند و خود نیز از روبهرو آماده نبرد شد. فریاد حمله کنید لطفعلیخان در ســـکوت دشـــت پیچید و یورش آغاز شـــد. تفنگچیان مستقر در ســـنگرها آتش گلوله را به سوی مهاجمین گشـــودند، اما سواران با ســـرعت هرچه تمامتر خود را به درون اردوگاه رســـاندند و پس از مدتی مقاومت، مدافعین شکســـت خورده و اردو به هم ریخت. چهار هزار سوار قشـــون قاجار در همان ابتدای کار از وحشت پا به فرار میگذارنـــد. امرایی ماننـــد صادقخان شـــقاقی از خوانین معتبـــر آذربایجان که به اجبار بـــه خدمت قاجاریه درآمده بودند به این بهانه اردو را ترک میکنند.

لطفعلیخـــان در کنـــار اردوگاه ایســـتاده و عملیـــات و چگونگی حمله را رهبری کرد. او به عموهای خود دستور داد تا به قلب اردوگاه دشمن پیش بروند. عبداهللخان و افراد او با ســـرعت هرچه تمامتر به چادر آقامحمدخان رسیدند و درگیری شدیدی بین مهاجمین و نگهبانان چادر روی داد. در همین زمان بود که فتحاهللخان اردالن از خوانین معتبر کردســـتان که ملزم به همراهی اردوی قاجار شده بود خود را به لطفعلیخان رســـانید و اظهار ندامـــت و اطاعت کرد وگفت: «با چشـــم خـــود دیدم که آقامحمدخـــان پا به فرار گذاشـــته و نگهبانان اطراف چادر شاهی بدون اطالع از این موضوع مقاومت جانانه میکنند. صالح در این است که تا طلوع آفتاب حمله را متوقف کنید.

نگهبانـــان صبح هنگام بـــه محض اطـــالع از واقعیت تســـلیم خواهند شـــد و ســـربازان فـــراری به خدمت شـــما خواهند آمـــد تا هم خونریزی کمتری شـــود و هم افرادتان کمی اســـتراحت کننـــد.» لطفعلیخان که دیـــد صالح به پایـــان درگیری اســـت، دســـتور توقف حملـــه را داد تا اینکه طلوع صبح پـــرده آن شـــب پرماجرا را کنـــار زد و حقیقت بر مـــال شـــد: آقامحمدخان تمام شـــب در چـــادر خویش باقی مانده و پنهان شـــده بود. پس از طلوع آفتاب، صدای نقارهخانـــه دشـــمن خبر حضـــور آقامحمدخـــان را اعالم کرد. لطفعلیخان دریافت کـــه آقامحمدخان در دورترین نقطـــه از اردوگاه چـــادر زده و ســـپاه پراکنده از هرســـو به او پیوســـته اســـت. افراد لطفعلیخان از خستگی 36 ساعت راهپیمایـــی پی در پی و جنگهای ســـخت کـــه یک نفر در مقابل بیســـت نفر میجنگید بیرون نیامـــده بودند و حالی نداشـــتند که بتوانند در چنین شرایطی حمله را تکرار کنند. آقامحمدخـــان به هفت هزار نفر از نیروهای تازه پیوســـته، دستور نبرد با مهاجمین را داد ولی لطفعلیخان صالح را در توقف ندید و آرام و در کمال وقار، لیک دلتنگ میدان را ترک گفت و روانه مرودشت شد.

وقتی که به آقامحمدخان میگویند چرا دشمن را دیگر تعقیب نمیکنی؟ جواب میدهد: «هرگز به شـــیر گرسنه، هنگامـــی که قصـــد دارد شـــما را ترک کند حملـــه نکنید.» یاران لطفعلیخان خانوادههایشـــان را از قلعه برداشـــته و عازم کرمان شـــدند، درهای آنجا نیز به روی لطفعلیخان بســـته بود و سفری ســـخت از میان کویر ســـوزان به مقصد طبس آغاز شـــد. رویدادهای این شب شوم همه امیدهای لطفعلیخـــان را برای پس گرفتن شـــهر شـــیراز از چنگال قاجارهـــا، که حاال دیگر بالمانع پیش میرفتنـــد بر باد داد. همچنانکه آقامحمدخان به ســـوی شهر میرفت، حاجی ابراهیم از فاصله به پیشـــواز او درآمد و دروازههای شـــهر را به او تســـلیم کـــرد و در عین حال خانـــواده لطفعلیخان، خزانه او و جان و شـــرافت همشـــهریان ســـابق خـــود را در اختیار این مرد سنگدل نهاد. هارفورد جونز بریجز، نویسنده بریتانیایی روایت میکند که در این لحظه آقامحمدخان به حاج ابراهیم گفته بود: «من در طول زندگی با سه ماجرای خارقالعـــاده روبـــهرو شـــدهام: اول ای حاجـــی ابراهیم! با وســـعت و عظمت و ســـیاهی خیانت تو! دوم با شهامت و جســـارت لطفعلیخان در حمله به جبهه پیشـــقراوالن در گردنه تخت جمشـــید و ســـپس در حمله به من! و سوم با سرسختی خودم هنگامی که تقریباً همه چیز از دست رفته بود لیکن من تا سپیدهدم در میدان برجای مانده بودم.»

امـــا در خصـــوص فتحاهللخـــان اردالن کـــه خبـــر فـــرار آقامحمدخـــان را داده بـــود، هارفورد جونـــز بریجز، مدعی است که او از طرف آقامحمدخان مأمور بوده چنین پیغامی را به لطفعلیخان برساند اما این ادعا با شواهد موجود در منابع مغایـــرت دارد، زیرا پس از این ماجـــرا از اردوگاه فرار کرد و چند ســـال بعد در یزد توسط مأموران آقامحمدخان کور شد.

منابع گویای آن اســـت کـــه او از دولتخواهان زندیه بود و مانند صادقخان شـــقاقی کـــه در همان ابتـــدای کار از اردو فرار کرد، بـــه اجبار ملزم به همراهی اردو شـــده بود. اما در خصوص مطلع نبودن آقامحمدخان از دیدار فتحاهللخان و لطفعلیخان با قطعیت نمیتوان نظر داد، شاید فریب دادن فتحاهللخان بخشـــی از نقشـــه آقامحمدخان بوده یا شاید در واقعیت ریســـک ماندن در چادر را به جان خریده بود. این نبرد یکی از نبردهای مهم و سرنوشت ساز در تاریخ ایران است و آینده ایران در یک شب پرنور مهتابی اینگونه رقـــم خورد. این نوشـــتار را با جملـــهای از احمدرضا مؤلف ذیل تاریخ گیتیگشا به پایان میبرم که میگوید: «اگرچه در شـــبیخون، حضرت کاووس فر(منظور لطفعلیخان) روح کیخسرو را شاد و رستم دســـتان را دور از نهاد برآوردند، اما جنـــاب آقامحمدخان نیز پایداری و ثبـــات قدم را به جایی رسانیدند که نام افراسیاب از صفحه عالم محو شد.» منابع: محمدصـــادق نامی اصفهانی، تاریخ گیتی گشـــا، با مقدمه ســـعید نفیسی،تهران۳۶۳۱

علیرضا بن عبدالکریم شیرازی، تاریخ زندیه: جانشینان کریم خان زند، ج۱، ص۰۱، چاپ ارنست بیر، تهران ۵۶۳۱

آخرین روزهای لطفعلیخان زند، سر هارفورد جونز، مترجمین:هما ناطقوجانگرنی،انتشاراتامیرکبیر

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.