قص ‌ههایی‌که‌به‌سر‌رسید‌هاند...

نگاهی به مجموعه داســتان «خرده روایتهای بیزن و شوهری»

Iran Newspaper - - News -

«خرده روایتهای بیزن و شوهری» عنوان مجموعه داســـتانی نوشته مهسا ملک مرزبان اســـت که انتشارات «بان» و «آگه» بهصورت مشـــترک آن را منتشر کردهانـــد. آنگونـــه کـــه از عنـــوان اصلی کتـــاب برمیآیـــد، خواننده انتظـــار دارد قصههایـــی را در این مجموعـــه بخواند که ناشـــی از نبود زن یا شـــوهر در زندگی شـــخصیتهای داستان باشد. اما پس از مطالعه تمام شـــانزده داستان کوتاه این مجموعه به این نتیجه میرسیم که این خرده روایتها داســـتان آدمهایی است که زمانـــی در زندگی کســـی بودهاند، اما اکنون به هر دلیلی در این زندگی حضور ندارند. این افراد شاید زن یا شوهر کسی بوده و شـــاید هم نبودهاند و البته که این نبـــودن، حتمـــاً هـــم دلیلی بـــرای اندوه و دلتنگـــی صـــرف نیســـت و گاهـــی هم میتواند ســـبب خرســـندی و آســـودگی باشـــد. اما به نظر میرســـد نویســـنده با بهرهگیـــری از نام نمایشـــنامهای تحت عنوان «خرده روایتهای زن و شوهری» اثر اریک امانوئل اشمیت خواسته ذهن مخاطب را به مســـیری رهنمون کند که نه حـــاوی تمام ماجراهای کتابش، بلکه شامل بخشی از آن است.

بدون تردید، انســـان پیوسته در ذهن خـــود مشـــغول پرداخـــت و بازســـازی ماجراهایی اســـت که جایی آنها را دیده، شنیده یا خوانده است. روایتهای ملک مرزبـــان به گونـــهای ســـاخته و پرداخته شـــده که برای خواننده کامالً آشنا و قابل تصور است. برخی از شخصیتها آنقدر به آدمهای زندگی ما شـــبیهاند که بعید است در خالل دیالوگها و توصیف فضا و موضوع قصههایشان در جایی از ذهن خود به شـــباهت و اشـــتراکی برنخوریم. روایتهایـــی ملمـــوس بـــا پیرنـــگ تنهاییهای زنان و مردانی که رفتهاند یا باقی ماندهاند. پدربزرگ و مادربزرگی که در زمان خود قهرمـــان یا ضد قهرمانان داستانهایی عاشـــقانه بودهاند؛ مردانی که در حوادث غیرمترقبه با مرگ دست و پنجه نرم کردهاند؛ زنانی که را به دلیلی منصفانه یا غیرمنصفانه مردی که نیمه گمشـــده خود میپنداشـــتند، ترک کرده یا از ســـوی وی تـــرک شـــدهاند؛ آنانی که قرار اســـت با نوعـــی بیماری بـــه مبارزه بپردازند و با رفتنشـــان دیگرانـــی را تنها بگذارنـــد و باالخره کســـانی که خواســـته یا ناخواســـته مســـبب رخداد شـــدهاند، خاطرات بازمانده از خود را به ماجراهای این روایتها تبدیـــل کردهاند. درونمایه این داســـتانهای کوتاه ساده که نویسنده عنـــوان خرده روایـــت را بر آنهـــا گذارده، رفتـــن برخی و باقیمانـــدن برخی دیگر است. این رفتنها ممکن است بهدالیل مختلفـــی نظیـــر مـــرگ، قطـــع رابطه، طالق، بیماری، حادثه ...و رخ داده باشد. بنابرایـــن ماندنهـــا نیز گاهـــی اجباری و گاهـــی اختیـــاری بـــوده، بهگونـــهای که میتوان گاهی واژه «رهایی» را جایگزین «تنهایـــی» پـــس از برخی رفتنهـــا کرد، اگرچه ممکن اســـت با چاشنی اندکی از دلتنگی در مرور خاطرات نیز همراه شده باشد.

راویان داستانها اغلب سوم شخص انتخاب شـــدهاند تا راوی بتواند با دستی بازتـــر فضـــای قصـــه را توصیـــف کـــرده و بـــه خواننـــده در تصویرســـازی ماجـــرا کمک بیشـــتری کند. اما در ســـه داستان «کرگـــدن»، «تـــه تغاریچـــه» و «حلوای ماهرخ»، این راوی اول شخص است که مخاطب، داستان را از زاویه دید او تجربه کـــرده و به نوعی بـــا او همـــدرد و همراه است. در این سه داستان، راوی جریان را از دید خودش تعریف و قضاوت میکند و اجازه بررســـی افکار و احساســـات دیگر شـــخصیتها را به خواننـــده نمیدهد. زمان داســـتان نیـــز اغلب بـــه روایتی در گذشـــته پرداخته تا پیشینه شخصیتها را بـــه وضعیت کنونی پیوند بزند. از آنجا که خرده روایتهای کوتاهی در این کتاب گردآوری شده، انتخاب مکان داستانها نیز بـــا توجه بـــه ســـادگی و کوتاهی آنها منطقی به نظر میرســـد. خانه، مغازه، خیابان، محـــل کار، بیمارســـتان و حتی درون ماشـــین، مکانی مناسب برای هر یک از رویدادهای داستانی این مجموعه اســـت. هر یک از روایتهـــای این کتاب دارای کشمکشهای خاص خود هستند. کشـــمکشهایی مناســـب و به اندازه، که در چنـــد صفحه محـــدود بتوانـــد ذهن خواننده را به جایی قّالب کرده و تا انتهای قصه درگیر کند. اغلب این کشمکشها از نوع فـــرد علیه خود و حاصـــل واکاوی ذهنی شـــخصیت اصلی قصه است. در داســـتانهای «ته تغاریچـــه»، «نرگس و ثانیههای رهایی»، «هشت دری» و «یک روز کامالً معمولی» ناظـــر درگیریهای ذهنی شـــخصیت اصلـــی در خالل یک اتفاق عادی و روزمره هستیم. اما در بطن داســـتانهایی نظیر «آلبوم»، «کرگدن»، «عکس» و «حلوای ماهرخ» به کشمش میـــان دو فرد، بیشـــتر پرداخته شـــده که همیـــن موضـــوع موجـــب ایجاد فـــراز و فرودهایـــی در خالل قصهها شـــده و کل کتاب را از یکنواختی نجات داده اســـت. همچنین در داستان «جناب بهمن» به کشمکش فرد با طبیعت پرداخته شده که خواندن توصیف این نوع کشـــمکش نیز در جای خود خالی از لطف نیســـت. از ســـوی دیگـــر میتـــوان گفـــت ترکیب نشـــانهگذاری و انواع کشمکشها در این کتاب به مدد روایتهـــای خطی آمده و از برخی رخدادهای بسیار ساده، روایاتی ج ّذاب ساخته است.

نشـــانهگذاری راهی برای انتقال پیام از طریق نوشـــتار اســـت. در داستانهای ایـــن مجموعـــه بـــا اندکی جســـتوجو میتوان بســـیاری از نشـــانهها را یافت و از آنهـــا بهعنـــوان حلقهای بـــرای اتصال بیـــن قصههـــای زنجیره ایـــن مجموعه بهره گرفت. اســـتفاده ویژه از استعارات، تشابهات، اشارهها و کنایهها ابزاری است کـــه نویســـنده در این راه از آنها اســـتفاده کرده اســـت. بهرهگیری از اشـــیایی نظیر آلبـــوم عکس، ماشـــین تحریـــر قدیمی و صندلی لهســـتانی و شـــاخصهایی از وابســـتگیهای دوســـتانه و خانوادگـــی و فامیلی در شـــکل دادن به فضای ذهنی مأنـــوس بـــرای مخاطبانی از هر ســـن و جنس، از جمله همین نشانهگذاریهای موفق به شـــمار میرود. نمونهای از این دســـت، کارکرد شـــاعرانه «بید» و «باد» در داســـتان «حلوای ماهرخ» اســـت. در بخشـــی از اوایـــل داســـتان که اوضـــاع از دید راوی بر وفق مراد اســـت و خاطرات ملـــس مربا پختن مـــادر را مرور میکند، میخوانیـــم: ...« بید شـــاخههایش را به دست باد سپرده بود تا حسابی به همش بریـــزد و مجنونَترش کنـــد.» و جایی در اواخر داستان که دیگر خبری از خاطرات شیرین نیســـت، همان «بید» و «باد» در قالـــب واژگانی دیگر، تلخـــی قضیه را به ذهن خواننده منتقل میکنند: «...همان بـــادی که به بید مجنون میزد و حالمان را جا میآورد، حاال به اضطرابمان دامن میزد.»

دســـت آخر اگر بخواهیم به پرســـش کلی که درباره هر کتابی مطرح میشود، بپردازیمکهمفهومیامحوروحدتبخش «خـــرده روایتهـــای بیزن و شـــوهری» چیست و چه پیامی را به خواننده منتقل میکند، میتوان این گونه تفسیر کرد که حافظه ما پر اســـت از عطرها و صداها و تصاویری از آدمهایی که چون مسافرانی از زندگیهایمـــان گـــذر کردهانـــد. موقع رفتنشان شـــاید دلمان لرزیده و قلبمان شکسته و احساسمان مجروح شده باشد. شـــاید هم گاهی از رفتن و نبودن کســـی احساس ســـبکی و رهایی کرده باشیم یا حتی خودمان نیز از زندگی خیلیها عبور کرده و برای همیشـــه ردی از خودمان در خرده روایتهای ذهن آنها به جا گذاشته باشـــیم. قصههایی که حتی اگر کتابشان بسته شده باشد، باز هم گاهی کسی آنها را با لبخندی شـــیرین یا تلخ ورق خواهد زد. شاید پیام نویســـنده را بتوان در چند جمله ساده از داستان «ته تغاریچه» این گونه برداشـــت کرد که: «قصه آدمها که به سر برسد تازه میتوانی بنویسیشان. همینجاست که میفهمم انگار قصه او هم برای من سر آمد.»

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.