آرزوهای بر باد رفته

Iran Newspaper - - News - محمد بلوری ادامه روز چهارشنبه

قســمت هفتــاد و پنجم/ به یاد شــوهر پیــرش افتاد و راهی هتل محل اقامت ســرهنگ شــد. وارد ســوئیت شــوهرش که شد پیرمرد برای اســتراحت روی تخت دراز کشــیده بــود. بــا دیــدن همســر جوانــش بلنــد شــد و نشســت و با نفــرت نگاهش کــرد و گفت: چی شــده برگشــتی؟ اون مهندس قالبــی هفت خط هم جوابــت کرد؟ هر چی پول به حســابش ریخته بودی بــاال کشــید و گفت برو پــی کارت؟ اون حرومزاده هم فهمیــده کــه رقاصــه ســابق کابــاره اللــه زار هم یک روزی بهش خیانت میکنه. مگه مردک شــیاد اومده به لس آنجلس؟ مهسا گفت: مردک شیادی که میگی لنگه خودته اما با این تفاوت که مثل تو قاتل نیست. قاتل یک پیرزن. سرهنگ با خشم و نفرت گفت: تو چی به روزم آوردی؟ عالوه بر خیانتی که مرتکب شــدی پســرم را هم از من گرفتــی. بــا تهمتی که بــه من زدی مــن را قاتل مادرش معرفــی کردی باعث شدی ترکم کنه خدا میدونه به چه سرنوشتی گرفتار میشه. مهسا جواب داد: مگر تو قاتل مادرش نیســتی؟ مگر پلیس نگفته که بهخاطر یک مشــت طال و جواهر پیرزن را کشتی؟ ســرهنگ گفت: واقعاً تو زن پســت فطرتی هســتی. اتهامی که هنــوز به اثبات نرسیده اما به خاطر کینهای که نسبت به من داری پسرم را از من گرفتی حاال با چه رویی پا شدی آمدی؟ تــو دیگه زن من نیســتی. چند روز بعــد با من تماس بگیر تا به ســفارت ایران بریم و طالقت بدم. مهســا گفت: با انقالبی که در کشــورمان برپا شده فکر نمیکنم سفارتخانهای تو کار باشه. ســرهنگ گفــت: مهم نیســت تــو امریــکا حتماً یــک روحانــی پیدا میشــه که طالقمان بده. بعد هم رسماً اقدام میکنیم. حاال چرا آمدی؟ میرفتی پیش فاسق خودت حتماً پیش پاهات گوسفند قربانی میکنه. مهســا با نفــرت چهره درهم کشــید و گفــت: خیال نکــن تحمــل دوری ات را نداشتم فقط برگشتم لباس هایم را توی یک چمدان بریزم. میرم، در ضمن اوراق شناسایی و دسته چک بانک ملیام را هم باید همراهم داشته باشم تا از شعبه بانک ملی اینجا پول وصول کنم. سرهنگ به طعنه گفت: فعالً الزم نیست از حسابت پول برداری قاسم جونت که هســت! اگر از پولهایی که از من کش رفتی و به حســابش ریختی به تو نم پس بده. زن جوابی نداد. لباسهایش را که در کمد آویخته بود توی چمدان مرتب کرد و به یاد پالتواش افتاد. بــرف تنــد و یک روند در پشــت پنجــره رو به خیابــان میبارید. شــهر در هوای مه آلودی زیر پوشش سنگین برف مانده بود و چراغهای گستره شهر انگار در پساب خاکستری وتیره صابون میدرخشیدند. سرهنگ بیهیچ کالمی برای خداحافظی به اتاق خواب برگشت و در را بست. مهران و دختر همراهش در یکی از رســتورانهای حاشــیه شــهر لس آنجلس نشســته بودند و پس از خوردن غذا در رخوت گرمای مطبوع فضای ســالن از پشت شیشه بارش تند برف را تماشا میکردند که پیاده رو خیابان را میپوشاند و انگار سر ایستادن نداشت. دختر پرسید: برنامه ات چیه مهران. تو همان هتل میمانیم؟ مهران جواب داد: تا فردا هستیم بعد پرواز میکنیم به نیویورک. دختر پرســید: تصمیم نداری برگردیم پیش بابات؟ جناب ســرهنگ که به تو چیزی نگفته؟ اگر تو سوئیت باباجونت میماندیم راحتتر نبودیم؟ الاقل از این سرگردانی نجات پیدا میکردیم.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.