بند ناف ما

Iran Newspaper - - News - هدی ایزدی نویسنده

خوابهــای بامــزهای میديــد. روزگاری را بــه يــاد مــیآورم كه اگر هر روز نه، يک روز در ميان مهدی بــا كولهبــاری از خوابهــای بیربط ســر وكلهاش پيدا میشــد. روزگاری كه دســت بر قضا، من و او، همزمــان يا با يكی دو ماهــی ايــن ور آن ور، در هر تحريريــها­ی با هم همكار میشــديم. خوابهای مهدی، خوابهايی بودند شــبيه همه خوابهای بیربــط، درهــم، شــلخته و گاهــی بانمكــی كه ما هم میديديم. امــا روايت مهدی از اين خوابها، داستان ديگری بود. پر آب و تاب مثل آنونسهای فيلمهای هاليوودی؛ تيتر خوابهای مهدی، هميشــه برای شــنيدن خود خوابها، وسوسهات میكرد و حدس بزنيد چه میشد؟ دنيای خوابهايی كه همه شب قبل ديده بوديم، پيش چشم همديگر جان میگرفت و ما، همه ما، كه از صبح تــا غروب، تمــام لحظهها را شــريک بوديم، در خواب شــب همديگر هم شريک میشديم و اين به لطف عمو شادی بود. مهدی هميشــه تعلق خاطــر ويژهای به جهــان باال، مــاوراء، كائنات يا هر چيزیكهاسمش­رامیگذاريم،داشت.شايدبرایهم­ينهماستكهح­اال سرقفلیهشتگ#شكرت،برایخيلیها­ششدانگبهنا­ممهدیاست.من عكسهای مطبوعاتی خيلی كمی دارم و البته در اكثر آنها با عمو شادی در يک قابيم. شايد برای اينكه در روزگاری همكار و رفيق بوديم كه مختصات حــال و احوالمان -حال و احوال همهمان- شــفافتر، خوشمشــربت­ر و آرامتر بود. روزگاری كه اصلمان ثابت، تاج و تختمان اگر نه عالی ولی جوان و بختمــان رام بود. آنقدری كــه دور هم زل بزنيم به دوربين، بخنديم، ادا درآوريم و قابی را بســازيم كه حاال دور اســت و دير؛ شــيرين اســت و تلخ و البته جامع جميع آن چيزی است كه اين روزها خيلیهايمان كم داريم. همين دو ســه هفته پيش يكی از همين عكسهای دوتايیمان را برايش فرســتادم. نوشــت: «ايزدی، داعشــی بودم در محافظــت از توها. ناموس همشهری جوان، ناموس مويه...»؛ خنديدم و خنديد. نوشت: «دلم تنگ شده واسه اون روزا خيلی جدی و خيلی عجيب. رو پا باشی ايزدی سالمت و تندرســت با كلی احساس خوشــبختی تو هر ثانيه زندگيت...» و نوشتم: «يكیازبهتري­نرفقامی»؛ عمــو شــادی، خيمه روی ســر همه ما بود. همگی در آســتانه ميانســالی، آخريــن دســت و پاهــای بــا هم بــودن را زيــر نــام نامی مهدی شــادمانی میزنيم. كم يا زياد همه ما بند ناف مشتركی داريم كه در آستانه پيری هم همچنان ما را پی خودش خواهد كشــيد. اگر سالها بیخبر از هم باشيم، همه ما در اولين حرف يا ديدار يا پيام، از جايی شروع به صحبت میكنيم كه گويی همين نزديكیها، تحريريه را ترک كرديم و فقط نيم ساعت است كه از هم بیخبريم. اين خاصيت روزنامهنگا­ری است. اين خاصيت با هم خلق كردن اســت. اين خاصيت تولد اســت چرا كه ما در كنار هم ســالها روزانه يا هفتگی، فرزندی را به اسم روزنامه/هفتهنامه به دنيا میآورديم. اين خاصيت شوريدهســر­ی و جوانی اســت. مهدی، در تمام اين ســالها، بزرگترين و مهمترين دليل باقی ماندن اين نزديكی و بريده نشدن بند ناف جمعی از اهالی مطبوعاتًو رفقايش بود و ما، تک تک ما، اين را به مهدی مديونيم. مهدی احتماال تو بدون برنامهريزی، بامعرفتتري­ن ما هســتی كه هنوز هم ما را زير يک سقف جمع میكنی. ديدارهای خيلی از ما هنوز هم برای دور تو جمع شــدن، ممكن میشــد و تو، يادت رفت كه هشــتگ «شــكرت» را برای وجود خــودت در زندگی ما بزنــی. خوابهای بامزهات را به جان خريداريم، هشتگهای منحصربه فردت را هم و البته معرفتی كه قيمتش برای تو، گران بوده ولی بدان كه من، به سهم خودم قدرش را و قدر تو را میدانم. آقای مهدی خان شادمانی، عمو شادی، تو بامعرفتتري­ن همه ما بودی و هستی. هشتگ شكرت را خودت بزن رفيق تا يادمان برود از كی و چطور تک تک ما شروع به «از دست دادن» كرديم. از دست دادن جوانیمان، از دست دادن شوريدهسریم­ان، از دست دادن شــادیهای كوچكمان و حاال از دست دادن اميدوارتري­ن همقبيلهایم­ان را... سفرت بخير عمو شادی؛

بيشتر بخوانيد: درباره مهدی شادمانی و آنچه در روزهای آخر

بر او گذشت همراه با نوشته هایی از

پژمان راهبر مجيد کوهستانی

و هيوا یوسفی در صفحه »15«

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.