ُخلق او همچو خلق پیغمبر

Iran Newspaper - - صفحه اول - احمدمسجدجا­معی عضو شورای شهر تهران

آرامگاه حکیم ابوالقاســ­م فردوســی، در توس امروز، همان باغی اســت که از آن خودش بــود، اما آیا در آن زمان چنین رســمی بود که مردگان را در خانه و بوســتان خود دفن کنند و شــهرها و روستاها گورستان ویژهای نداشته باشند؟ دست کــم در مــورد تــوس چنیــن نیســت و فردوســی را بــه اتهام کفرگویــی کــه رافضــی و دوســتدار آل علــی اســت و «مدح گبرکان» گفته اجازه تدفین در گورســتان مسلمانان ندادند و ناگزیــر دختــرش او را در بــاغ پــدر دفن کــرد و گفتهاند که 06هزار دینار را هم همان دختر به محمود غزنوی پس داد.

بیش از یک قرن بعد ســتاره شــاعر بــزرگ دیگر حکیم مجدود بن آدم ســنایی درخشــید. او در بخش پایانی عمر خود اشــعاری دارد که در مدح کســی نیســت اما در ســتایش اهل بیت اســت و نشــان میدهد سرسپرده خاندان علوی اســت. اوج این آثار در مثنوی حدیقه الحقیقه (باغ حقیقت) است که آخرین اثر باقیمانده اوست.

گفتهانــد که شــاگردان مولوی از وی خواســتهان­د که اثــری مثل حدیقه الحقیقه بگوید و او همان روز 18 بیت معروف نینامه را سرود و آغازی شد برای شش دفتر مثنوی. مولوی خود گفته است: ما از پی سنایی و عطار آمدیم...

به گواهی حدیقه بیشترین نامهای مقدس در این اثر از آن حسین و پدر و مادر و برادر و جد بزرگوار او با اسامی یا القاب آنها است؛ پسر مرتضی امیر حسین / که چون اویی نبود در کونین مشرب دین اصالت نسبش / منصب دین نزاهت ادبش اصل او در زمین علیین / فرع او اندر آسمان یقین اصل و فرعش همه وفا و عطا / عفو و خشمش همه سکون و رضا َخلق او همچو خلق پاک پدر / ُخلق او همچو خلق پیغمبر مصطفی َمر ورا کشیده به دوش / مرتضی پروریده در آغوش بر رخش انس یافته زهرا / کرده بر جانش سال و ماه دعا اما این یک وجه قضیه است. مهمتر آنکه بارها و بارها پدر و اجداد و یاران یزید را نفرین میکند و دشــنام میدهد از این حیث اثر متفاوتی اســت. درست است که فردوسی و رودکی و کسایی دوستدار اهل بیت هستند و ابوالحسن آغاجی همزمان با کسایی سخنان علی امیرالمؤمن­ین را به نظم فارسی کشیده اما کسی از بدخواهان آنها بد نمیگوید. در حالی که سنایی چنین میکند و به آنها ناسزا هم میگوید: در داستان پسر هند مگر نشنیدی / که از او بر سر اوالد پیمبر چه رسید پدر او لب و دندان پیمبر بشکست / مادر او جگر عم پیمبر بمکید خود به ناحق، حق داماد پیمبر بگرفت / پسر او سر فرزند پیمبر ببرید بر چنین قوم چرا لعنت و نفرین نکنم / لعنت اله یزیدا و علی حب یزید سنایی نه در ری، ساوه و آوه و قم و کاشان و بغداد که در غزنین میزیست. یعنــی محیطــی کــه کامالً مردم آن جــز او میاندیشــی­دند. از ایــنرو گروهی از دولتمردان و به اصطالح متشرعان نامهای تنظیم کردند و به تهمت کفرگویی شــکایت به بغداد بردند. آن زمان مقتفی عباســی بر تخت خالفت بود و وزیر ایرانــی و خــوش نــام او انوشــیروا­ن بــن خالــد کاشــانی کارهــا را اداره میکرد. خالفــت بغداد به این شــکایت نامه ترتیب اثر نداد. وقتی رد دادخواســت به غزنه رسید، سنایی چشم بر جهان فرو بسته و او را به خاک سپرده بودند. ادامه در صفحه 3

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.