مدرسهرفتنپ­ولمیخواهد

Iran Newspaper - - أخبار -

از خوزستان بهســمت پلدختر میروم. شــهری در میــان کوههــای ســربه فلک کشــیده منطقه زاگرس. ســیل لرســتان با ســیل خوزستان زمین تا آسمان فرق داشت. باران که زد، رودخانه کشــکان طغیان کرد. بیشتر خانهها و مدارس تخریب شــدند و حاال بعد از 6 ماه همچنان آثار سیل روی تختهسیاهها و کالسهای درس مانده است. اینجا هم مثل خوزســتان است کارگران درگیر ســاخت و ســازند. کار در برخی از مدارس 24 ســاعته اســت گرمای هوا اجازه کار بیشتر را نمیدهد. آنطور که مدیران استان میگویند، در استان لرستان بیش از ۵3 هزار دانشآموز درگیر ســیل شــدند.پلدختر پر از خاک و غبار اســت، بخشــی ناشی از گل و الی خشک شده سیل و بخشی هم ناشی از ساخت وسازی است کــه در شــهر جریــان دارد، در شــهر که تــردد میکنم کــم و بیش بازار ســاخت و ســاز داغ اســت. وضعیت معمــوالن هــم همینگونه اســت، جــاده پلدختر به معموالن از بین رفته اســت و روســتاها هــم با خاک یکســان شــدهاند. همــان روزهایی که لرســتان درگیر ســیل بــود تصاویــر مختلفــی از زیــر آب رفتــن کامل مــدارس اســتان لرســتان و گلوالی انباشــت شــده در آنها منتشــر شــد یکــی از ایــن مدارس دبیرســتان دخترانــه «خدیجه کبری» بود. مدرســهای که در کنار رودخانه بنا شــده و آمــوزش و پرورش هــم بنا ندارد آن را بازســازی کند. مســئوالن میگویند: این مدرسه داخل حریم رودخانه است. وارد مدرسه که میشویم ویرانــه ای پــر از خــاک و گل میبینیــم. فقــط چنــد دقیقهای الزم بود در مدرســه بمانم کــه از خانههای اطــراف چند دانشآموز دختر و پســر با مادران شــان در کنارم حاضر شــوند. زنان با چادرهای رنگی گلدار و بچههــا با لباسهای کهنه و منــدرس. نزدیکتر که میشوند فکر میکنند برایشان چیزی آوردهام. وقتی میفهمند خبری از کمکی نیست و فقط میخواهم گزارشی تهیه کنم برخی هایشان بلند میگویند: «این همــه خبرنگار آمد چه شــد؟» با اخــم و صدای بلند یکی دیگر فریاد میزند: «میآیند عکســی میگیرند و میروند؟»چنــد تاشــان ایــن جمــالت را میگویند و دســت بچههایشــا­ن را میگیرنــد و دور میشــوند آنهایی که میمانند از وضعیت شهرشان گله دارند. میگوینــد نه پولی دارند که خانه بســازند و نه حســی دارند که اول مهر دانشآموزان شــان را راهی مدرسه کنند: «خانه مهم اســت یا مدرســه رفتن »یکیدیگر میگویــد: «مدرســه پول میخــواد. همیــن االن باید کتــاب بخــرم، لوازمالتحر­یر بگیــرم. لباس بخــرم. از کجــا بیــارم.» آن دیگری هــم به همه نــگاهًمیکند و میگوید: «اینها چه دل خوشــی دارن و اصال مدرســه ریخته روی سرمون کجا بفرستیمشون.» همهمهای بر پا شده هر کسی چیزی میگوید هر کسی خواستهای دارد. میپرسم بچهها را مدرسهای ثبتنام نکردید، همــه با هم جواب میدهند. یکســری میگویند: «نه هنور! منتظر ساختن مدرسه هستیم »، یک تعدادی میگوینــد، قرار اســت کانکس بیاورنــد: «باالتر از این خیابان یک مدرسه است که بچهها رو اونجا ثبتنام کردیم. اما خانم این وضعیت ماست. مدرسه رفتن هزینــه میخــواد، لــوازم التحریر و کتابشــون رو چکار کنیم.» اینجا هم کودکانش به ســختی فارسی حرف میزنند از آنها درباره مدرســه، اول مهر که میپرسم همهشــان به لری جــواب میدهنــد.» رامتین یکی از همیــن دانشآمــوز­ان اســت. کالس ششــم ابتدایی اســت مدرســهاش در سیل ویران شــده است: «سیل اومــد رفتیم امتحــان دادیم دیگه مدرســه نرفتیم تا االن که گفتن باید توی مدرسه دیگه درس بخونیم.» بــه او میگویــم کــه کالس هفتــم هســتی چطــور نمیتوانی فارســی حرف بزنی.همه همدیگر را فقط نــگاه میکنند. میگویم مدرســه که میرویــد به زبان لــری حرف میزنید سرشــان را تــکان میدهند. رضا ســعی میکنــد که کلمات را به فارســی ادا کنــد و این چنیــن توضیــح میدهد: «ســر کالس همیشــه لری حــرف میزنیم. معلم هم لری حرف میزنه!» رضا زیرچشــمی نگاهــی به اطــراف میکنــد و میخواهد درباره ســیل حرف بزند: «سیل که اومد ما به مدرسه دیگهای رفتیم.کتاب نداشــتیم برامون کتاب آوردن. فقط امتحــان دادیم. االن بــرای ثبتنام به ما گفتن توی مدرسه دیگه درس بخونیم تا مدرسمون آماده بشــه. مدرســه بــرای مــن راهــش طوالنیه ســرویس نداریــم. کرایه ماشــین هم گرونــه. برای امســال هم هنــوز کتــاب و لــوازم التحریــر نخریدیــم. منتظریــم ببینیم مدرســه به ما کتاب میده. خودم دوست دارم مدرسه برم اما نمیدونم بتونم راه طوالنی رو برم.» از آن وســط محسن؛ ســعید و رضا با شیطنت خاص بلند بلند میگویند: «نه، نه، نه..» نگاه شــان میکنم یکیشــان داد میزند: «نه ما دوســت نداریم مدرسه بریــم. خدا کنــه که مدرســهها زود درســت نشــه.» از روســتاهای معموالن یک ویرانه بیشــتر باقی نمانده اســت. خیلی از روســتاهای معموالن زیر آب رفت و روستاها با خاک یکسان شد. «بابازید» یکی از همین روستاها است که اهالی آن، گوشه و کنار جادهای که از باالیروستا­میگذردپخشش­دهاند،سقفینمیبین­ی که کسی زیرش نشسته باشد، سیل آمده و هرچه بوده با خود برده و نابود کرده است. اهالی روستا به سمتم میآیند، تنها مدرسه را نشانمان میدهند و میگویند میخواهنــد برای دانشآموزان­مــان کانکس بیاورند، کانکــس که مدرســه نمیشــود، آب ندارد، ســرویس بهداشتیندا­رد.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.