Iran Newspaper : 2019-09-21

أخبار : 18 : 18

أخبار

www.iran-newspaper.com سال بیستوپنجم شماره 7161 شنبه 30 شهریور 1398 [email protected] گزارش «ایران» از روند نوسازی مدارس در خوزستان و لرستان مدرسهسازی؛ بر ویرانههای سیل و خانههای سیلزدگان کارگران شبانهروز در پلدختر و معموالن در حال آماده سازی مدارس برای سال تحصیلی جدید هستند گرمــه غروبها تــا دم صبح کار میکنیم. مــا کارهای نشــدیم، حداقل بچــه هامون کارهای بشــن. بچهها باید مدرســه بیان و فارســی حــرف زدن رو یاد بگیــرن. درس بخونن تا بتونن برن شــهر کار پیدا کنن.» آنطور که حســین میگوید، این مدرســه هم اواســط مهرماه آماده میشــود برای همین روســتاییا­ن میخواهنــد چند اتاق را در اختیــار دانشآمــوز­ان بگذارنــد تــا آنها از مهر جا نمانند. در کنار مدرســه اما کودکان در دنیای خودشانند، برخی با پای برهنه، برخی ســوار بــر دوچرخهای کهنه و چنــد تایــی هم به گوشــه دیوار مدرســه تکیه زدنــد و ما را نگاه میکنند. جلوتر که میروم و از مدرسهشــان میپرســم فقط نگاهممیکنن­د،مردماناینم­نطقههمه عربزباننــ­د. آنان در این دیار به ســختی فارســی حرف میزنند. بــرای همین این بچهها به عربی بین خودشان حرفهایی رد و بدل میکنند. میگویمخبرن­گارم،میخواهمدرب­اره شما بنویسم. میخندند، همدیگر را نگاه میکننــد، آنهایی کــه دوچرخــه دارند راه شــان را میگیرنــد و میرونــد وبقیــه هم فقط نگاهم میکنند. نگاهم به روســتای «گرمــه» اســت، در شــهر چاههــای نفت ایــران، خانههایــی از آجرهــای ســفالی و خشــتی کنــار هــم قــرار دارد. از همــان خانههایــی کــه یــک شــبه در محلههــای محروم ســاخته میشــود، درهــای آهنی بدون رنگ در ورودی همه خانهها است، درز کنــاری چارچــوب در تمامــی خانهها بــه قدری باز اســت که حتی اگــر نخواهی میتوانــی تــا انتهــای خانههــا را ببینــی، لباسهایــی کــه روی بنــد اســت و زنانــی کــه در حیاط خانه زیــر نخلها چمباتمه زدنــد. خانهها زنــگ نــدارد، درون یکی از همین خانهها دختران کم ســن و ســالی در کنــار تنور نان میپزند. دختران روســتا مثل پسران نیستند، دختران روستا سربه زیرتــرو خجالتــی ترنــد. مثل ثریا کــه کنار مادرش نشسته، مادر عبای مشکی به تن دارد و دخترش هم ســر تا پایش مشــکی اســت روســری عربــی تیــره رنگی به ســر کرده، ســرش پایین اســت و با ریشــههای روســری اش بازی میکند تــا مرا میبیند بلند میشــود، ثریــا اگــر درس میخواند امســال کالس هشــتم بــود، او به ســختی کلمات را کنار هم میچیند: «راه طوالنیه. مدرسه بازار بود؛ نمیشد رفت. بابا پسرها را میبره. مدرسه برای ما نیست اینجا.» در همــه روســتاهای ایــن منطقــه دختــران فقط ابتدایــی را تمــام میکنند به نیمه متوســطه اول که میرسند درس و مشــق را کنــار میگذارند. مثــل نرگس، رعنا و اســما که مدرســه متوســطه اول در روستایشــا­ن نبــود برای همیــن آنها فقط تا هشــتم خواندنــد. نرگس و رعنــا نامزد کردند و سال دیگر به خانه بخت میروند اســما هم منتظر است تا کســی بیایید در خانهشــان را بزنــد تا زندگــی جدیدش را آغاز کند. اسما فقط تا کالس ششم درس خوانده و حاال کمک مادرش میکند، نان میپزد، غذا درست میکند، کارهای خانه را میکنــد واز برادرانش مراقبت میکند: «اینجا دبیرســتان نیست. مدرســه دورتر بــود نرفتم. اینجــا نمیشــود دورتر رفت. اگر مدرسه بود میرفتم «کلمات فارسی را ســخت کنار هــم میگــذارد میخواهد بگویــد کــه پدرشــان اجــازه نمیدهــد که به روســتاهای دیگــر بروند. مــادرش هم بــه عربی میگویــد: «درس خونــدن پول میخواد.» هدی هاشمی خبرنگار 170 روز بعد از آن روزهایی که ســیل آمد، حاال در شهر شادگان اهوازم.همان شهری کــه شــعرای عربش شــهره خوزســتانن­د، شــهری کــه آوازه ایســتادگی مردمانــش دربرابــر هجــوم ســیل زبانــزد خیلیهــا شــد، اینجــا هســتم کنــار کرخــه و کارون. روبهرویــم تاالب شــادگان اســت و پشــت ســرم خانههــای ویــران شــده مــردم. در شادگانم، در کنار مردمانی همچون اهالی حمیدیه، دشــت آزادگان و سوســنگرد که بــا نخوابیدنهـ­ـا و ماندنهایشـ­ـان از خانه و کاشــانه شــان دفاع کردنــد، همانهایی کــه تــا دیروز دســت در دســت هم ســیل بنــد میســاختند حــاال دســت به دســت هــم دادهانــد تــا دانشآمــوز­ان شــان از مهر جــا نمانند. ســیل کــه آمــد برخی از مــدارس خوزســتان آســیب جــدی دید، دانشآموزان ســرگردان و مدارس ویران شــدند امــا مــردم دســت بــهکار شــده و درخانههایش­ــان را بــهروی دانشآمــوز­ان باز کردند، تا مبادا دانشآموزی به کالس درس نرسد. هــوا داغ اســت و آفتــاب ســخت میســوزاند و زیر آســمان گــرم جنوب به سمت روستای صراخیه راه میافتیم. راه طوالنــی اســت.«صراخیه» به ونیــز ایران شــهرت دارد، روســتایی در دل تــاالب که مردمانش با قایق یا بلم راه به جاده پیدا میکننــد. وارد «صراخیــه» می شــویم با خانههای ساده. در اینجا هر کس به شیوه خــودش خانــهاش را میســازد. برخی با آجر و بلوک سیمانی و برخی دیگر با گل، برخــی خانهها نیز در حصــاری از نی قرار دارند. در میان روستا اما جمعی از مردان جنوبیباچهر­ههایآفتابس­وختهسخت مشــغول کارند، آنها مدرســه میســازند. مردان ســختکوش روستا تالش میکنند که مدرســه را بــه مهر برســانند، اما هوای داغ اجــازه کار نمیدهد گرمای تابســتان خوزســتان مانند ماندن کنار یک تنور داغ اســت و همین هوا نمیگذارد که ساخت و ســاز به آسانی انجام شــود. برای همین شــیفت کاری آنها برعکس است به جای صبح، شبها کار میکنند برخی هایشان هــم صبــح و هم شــب در دو شــیفت کار میکننــد. آنهــا سعیشــان را کردهاند اما مدرســه به مهر نمیرسد و همین شد که مردم این روستا میخواهند خانه هایشان را در اختیــار دانشآموزان بگذارند. این را بزرگ روستای «صراخیه» میگوید؛ شیخ احمد مرد ســن و ســال دار سیه چهره که دشداشــهای ســیاه بر تــن دارد و چفیهای ســفید و مشــکی بــر گــردن انداختــه، هوا آنقدر گرم اســت که هر از گاهی عرق روی پیشانی را با چفیهاش پاک میکند. شیخ احمــد بــزرگ طایفه این روســتا اســت و خیلیها حرفش را قبول دارند، میگوید: ســیل کــه تموم شــد تالشــمون رو کردیم تــا آب بــه روســتا نیایــد، حجــم آب زیــاد بود و مجبور شــدیم از روســتا بریم. وقتی برگشــتیم روســتا ویــران شــده بــود و تنها مدرســه شــهر هم زیــر آب رفت. اواســط تابستون پیمانکار آموزش و پرورش اومد و گفت «میخواهیم مدرســه رو بســازیم تعــدادی از جوانــان روســتاجمع شــدند ودر این مدرسه کار میکنن اما هوا خیلی گرمه.اینجااهواز­هکارتویتاب­ستونسخته. کارگــرا شــبها کار میکنــن. پیمانکارهم گفته آبان ماه مدرســه آماده میشه. برای همین خونه هامون رو به بچهها میدیم تا مدرسه آماده شه.» از «صراخیــه» بهســمت «گرمــه» میرویــم. ماشــین در پیــچ و خــم جــاده مــیرود و کنــار این جادههــای خاکی بجز تاالب، بوتههای خشــک، نخلهای مرده و لولههــای نفــت هــم بــه مــوازات هــم خودنمایی میکنــد. در «گرمه» هم مثل «صراخیــه» بومیهــای محــل مشــغول کارند. چند جوان 20 تا 25 ساله آستین باال زدهاند و میخواهند تنها مدرسه روستا را بســازند. حســین یکــی از همیــن مــردان است، با لهجه شیرین جنوبی اش از روستا ومدرسهمیگو­ید،خودشتاکالس­پنجم درسخوانده،دلشمیخواست­دانشگاه برود اما شــرایط خانواده بهگونهای بود که باید از همان کودکی سر زمین کار میکرد، او حــاال میخواهــد کــودکان روســتایش درس بخواننــد و دانشــگاه برونــد: «آب تنهــا مدرســه روســتا رو بــرد. اگر مدرســه نباشه بچهها چکار بکنن. بیسواد میشن. گفتن کارگر نیســت ما خودمون شروع به کار کردیــم. هــم مدرســه میســازیم هم خــرج زن و بچــه رو در میاریــم. چون هوا مناطــق هم مشــکل معلــم وجــود دارد ما مدرســه هم بســازیم یک کالس یا دو کالس داشــته باشــد آمــوزش و پــرورش باید تأمین نیرو کند. البته اینجا خانوادهها مشــکل فرهنگی هم دارند. ما تالشمان را کردیــم که حداقــل در مقطع ابتدایی و متوسطه اول مدرسهسازی کنیم با تمام کمبودهایی که داشــتیم ایــن کار در حال اجراســت.اگر در روستایی مدرسه نباشد 5 کیلومتر آنطرفتر مدرســه اســت اما اینجا مشــکل فرهنگی دارند. خانوادهها اجازه نمیدهند دختران شان به روستای دیگری بروند ما سعی خودمان را کردیم که یک کالس هم شده بسازیم تا دختران میزننــد این را مدیر مدرســه میگوید که 7سالی است در روستای گرمه کار میکند. آقــای مدیــر مــردی آرام و بــا حوصلــه اســت و برایم از دختران و پســران روســتا میگوید: «اینجا دختران را 14 یا 15 ســاله شــوهر میدهند حتی دانشآموز 9 ساله داشتم که ازدواج کرده بود.ما در متوسطه دوم ریــزش دانشآمــوز­ان دختــر داریم. خانوادههــ­ا شــرایط مالــی خوبــی ندارند. برخی از خانوادهها دانشآموزان شــان را بهخاطر نداشــتن لباس فــرم یا کفش به مدرســه نمیفرستند. دو ســالی میشود کــه بودجــهای از اســتاندار­ی میگیریم تا دختران دانشآموز را تحت پوشــش قرار ترک تحصیل نکنند. مســأله دیگر اینجا زمین نیســت اگر زمین وجود داشــت ما از خیرین کمک میگیریم و میسازیم.» قصــه محرومیــت و تبعیضهــا در خوزســتان قصه پر غصهای است، اینها را مــادر یوســف میگویــد پشــت ســر هم عربی حرف میزند و آقای مدیر مدرســه برایــم ترجمــه میکند: «حالمــون خوب نیســت و پولــی در بســاط نداریــم.. پــول اگر بــود بچههــا دانشــگاه هــم میرفتن. رفــت و آمــدش پــول میخواد. پســرها را میفرســتیم دخترها خوندن و نوشتن رو یاد بگیرن بســه.» اینجا زنانی را که ســن و سالی دارند با اســم پسر بزرگ شان صدا دهیم. ســال گذشــته بــه 50 دختر لباس فرم دادیم و شهریه 0۸ دختر را دادیم. اما این بودجه خیلی کم اســت باید چندین برابــر بودجــه بــرای ایــن دانشآمــوز­ان داشــته باشــیم. یک لباس فرم 150 هزار تومان است و ثبتنام هم 50 هزار تومان میشــود پــدر هــم بیــکار یــا کارگر اســت چطــور میتواند هزینه بچــهاش را بدهد. البته درباره پســرها وضعیــت کمی فرق میکند کودکان کار ما هر روز بیشــتر از روز قبل میشــود. دانشآموزان­ــی دارم وقتی به مدرســه میآینــد خواب شــان میآید میپرســم کجا بودید میگویند در میوه و تره بار کار میکنیم یا در نانوایی.» زمینبدهندم­امدرسهمیسا­زیم ■ از «گرمه» بهســمت «بامدژ» رفتیم و از آنجا هم بهسمت «مسجد سلیمان». ســیل که آمــد ســدهای دز و کرخــه چند برابر شــد و 13 روستای بامدژ درگیر سیل شدند. مردان این شهر هم سیل بندهایی زدند اما شهر زیر آب رفت و مدارس هم تخریب شــدند. پروژههای مدرسهسازی در ایــن مناطق هــم در حال اجرا اســت؛ برخــی از مدارس منطقه بــرای اول مهر آماده اســت و برخیهای دیگر نه. رئیس اداره کل نوســازی مــدارس خوزســتان درباره روند مدرسهســاز­ی در این مناطق میگویــد: «تمام ســعی ما این اســت که مدرسههای تخریب شده را بسازیم. این مــدارس برخیهایــش تا آخر مهــر ماه و برخی تا آبان ماه تحویل داده میشود. در برخی از روســتاها مردم خانه هایشــان را در اختیــار ما میگذارند در برخی مناطق هــم کانکــس میگذاریــم.02 کانکــس خریدهایــم. ایــن مدارس هم که ســاخته شــود کانکسهــا را بــرای دانشآمــوز­ان عشــایر میفرســتیم. البتــه در برخــی از

© PressReader. All rights reserved.