سودازدههای بیخویشیم ما

Iran Newspaper - - News - صابر محمدی روزنامهنگا­ر

بلیت را خریده بود و میخواســت باالخره به ســودایی چندین ســاله پاسخدهد؛پروازتهران­ـایروانقرا­ر بود هشت شب دهم فروردینماه 95 از بیابانهــا­ی اتوبــان خلیــج فارسبلندشو­دوچندساعتی­بعد وسطایرواند­رفرودگاهزو­ارتنوتس زمین بنشیند. نه آرزوی دامنههای آرارات داشــت نــه حســرت كرانههــای هــرازدان، نــه اشــتیاق چرخخــوردن در میدان هاراپراک و نه باالرفتن از هزارپله كاسکاد و نه حتی آسودن در پــارک عشــاق؛ مقصــد و مقصــودش مشــخص بــود... اول «نســیم» كه مقدمــهای بود دهضربی در دشــتی، بعد «نمیدانم» كه تصنیفی بود در همان دستگاه، «غریبانه» كه دونوازی سنتور و تندر در حجاز بود و باز هم در دشتی، و نیز «دل بیتاب». بعد استاد قرار بود حنجره را بگرداند به بیات ترک و «امید» و «مدارا» بخواند. بعد گلویی تازه كند و «زمزمه» و «صورتگر» را در ماهور، «دیدار» و «بانگ دهل» را در راســتپنجگ­اه و «باور نکردی» را در افشــاری آواز كند. رویهمهاینه­ابرنامهریز­یكردهبود؛اینكهجنون،فاصله هر تصنیف و آواز با چه ســلوكی طی خواهد كرد و اینكه او قرار است در سالن اپرای ایروان، چطور آرام بگیرد.

از همان بیســتم بهمنماه 49، روزی كــه دلآواز خبر را مخابره كرد، نشسته بود پای سایت تا فروش بلیتها آغاز شــود. دو پنجره روی كامپیوترش باز بود تــا این بار ماجرا را ازكفندهد:دبلیودبلیو­دبلیومحمدر­ضاشجریاندا­تكام و دبلیودبلیو­دبلیــو دلآواز دات كام. حاال هم بلیت ایروان آماده بود و هم بلیت كنســرت، امــا این نامه روی خروجی ســایت چــه میكرد چنــد روزی پیش از انتشــار آن ویدیوی پیغام نوروزیتان: «با همه تمهیــدات و برنامهریزی­هایی كــه برای كنســرت دوازدهــم فروردین ماه 95 شــهر ایروان ارمنستان انجام داده بودیم و همچنان با استقبال گرمتان روبــهرو هســتیم، بــا پوزشخواهــ­ی از شــما دوســتدارا­ن عزیــزم یادآور شــوم به خاطــر وضع پیشآمــده نابهنگام، در تاریــخ مقرر از دیدار با شــما مهربانانــ­م محروم خواهم بود. امید اســت پــوزش مرا بپذیریــد تا در آینــدهای هرچه نزدیکتر توفیق خدمتگزاری همیشــگی نصیبم گردد و از شرمندگیتان­برونآیم».

لعنت به همه «موارد» آقای شــجریان، لعنت به همه مــواردی كــه در «امآرآی»ها دیده میشــوند... ما هنوز هم پاســوز آن «مورد»یــم تصدقتــان. لعنــت به نیامــد ِن آن «آینده هر چه نزدیکتر» كه حاال دارد چهارساله میشود؛ از آن دوازدهــم فروردین، حاال 1274 روز میگــذرد... 1274 روز از آخرینباری كه قرار بود بروید آن باال برایمان بخوانید و نشــد. ایــروان را هیچ وقت ندیدیــم، از در ســالن اپرایش داخل نشــدیم؛ اما آنجا برای همیشــه تاریخ، بزرگترین جغرافیای حســرت ما خواهد بود. ما ســودازده میمانیم، شماقراربیخ­ویشیماباشی­دبهسالمتتا­ن.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.