در سوگ مردی که زندگیکردن را بلد بود

Iran Newspaper - - News - عبدالرضا منجزی فیلمنامهنو­يس

بعــد از ظهــر دیــروز مجيــد فرازمنــد بعــد از تحمــل یــک دوره بيمــاری درگذشــت. فرازمنــد یکــى از فيلمنامهنو­یســان ســينمای ایــران بــود و به خاطر نوشــتن ســناریوی «ســيزده گربه روی شــيروانى داغ» و «دشــمن» شناختهمىشد.

عصــر شــنبه اســت. بایــد شمارش کنيم برای فردا. عصر یکشنبه طبق روال جلسه شــورای مرکزی کانون فيلمنامه نویسان است. البه الی پيامها فرزانه شــبانى پيام مىدهد که نمىآید. هيچگاه در هيــچ شــرایطى غيبت نکــرده. همهجــا و همهوقت حاضر بود. کمى بعد مىنویسد که مجيد بستری ست و کنار او مىماند. و ماند مثل همه این سالها.

برمىگردم به عقب، به گذشته. عصر یکشنبه است. غــروب پایيــزی دهه شــصت. ولــى محمدی فيلمســاز مستقل سينمای آزاد واسطه آشنایى است. متن مجيد را داد و مــن خوانــدم. بــه قاعــده بود متــن. به انــدازه و درســت. ســينما را بلد بود. فيلم نوشــتن را مىدانست. مهمتــر از فيلــم، زندگــى را بلد بــود. با عشــق، همراهى. هنــر این را داشــت تــا بين کار و عقيــده، زندگــى و اندیشــه، اخــاق و حرفه، خانــه و دنيا، ارتباطــى عميــق برقــرار کند. دروغ نبــود. اهــل حاشــيه و شــو و نمایش هم نبــود. اهل پرســه زدن در گفتــن ...و بــه انــدازه مىگفــت. از جنجال و هياهو پرهيز مىکــرد. تربيت کرده بــود خــودش را. زندگى و توقعــات و آرزوهایــش را. مىدانســت چــه مىخواهــد. نخواســتهه­ایش را از بــر بــود. کار کرده بود روی خودش. در خلوت. در تنهایى. احساســش را با مهارت رشــد داد. با اندیشهکردن، با صبوری و مدارا، با خيرگى و تماشا. آرام بود. آرامتر از همه ما.

به گذشته برمى گردم. غروب چهارشنبه است. باران مىبــارد. یکریز و بىامان. باید در تاالر باشــيم. جلســه فيلمنامه نویسان است. باران امان نمىدهد. از آن دور ســایهای ســمت ما در حرکت اســت. نزدیک مىشــود. فرزانــه شــبانى لبه بارانــىاش را باالی ســر مجيد گرفته تــا خيس نشــود. تا امن بمانــد. دو ردیف مانــده به آخر مىنشينند. هنوز حواسش در پى اوست و در هر فرصتى دستمالى به سر و رویش مىکشد.به اختصار و سنجيده نظــر مىدهند. بىآنکه چيزی بگویند پيداســت که هم نظرنــد. با هــم آمدند. با هــم رأی دادنــد و کمى بعد با هم رفتند. در این ســالها فرزانه نقشى خاق در صنف ایفــا کرد و مجيــد نيز زمينه را بــرای کار صنفىاش مهيا کرد. در مىیابم که شخصيت خاق و حرفهای مجيد از همراهى و هم نشــينى با فرزانه متولد شده. زن و شوهر مثل دو رفيق، کار مىکنند. همدیگر را تکميل مىکنند. چيزهایــى از روح معصــوم فرزانــه در کار نمــود دارد. چيزهایى از صبوری و مدارا و خيرگى و عمق نگاه مجيد نيز در سطر به سطر نوشتهها. بهمرور یکى شدهاند. یک روح در دو کالبد. پيدا بود که در خانه هم همدلى دارند. دو فرزنــد خــود را با رفاقــت بزرگ کردهانــد. بچهها را با موسيقى آشــنا کردهاند. آرش و سروش چنان جدی کار را دنبال مىکنند تا یک گروه حرفهای شکل مىدهند.

برمىگردم به گذشــته: عصر اســت. خبر مىرسد که در حادثهای وحشــتناک هر دو فرزند به قتل رسيدهاند. باورش ســخت اســت. تصور عمــق فاجعــه آدم را از پا مىانــدازد. مجيــد، از پــا افتــاد. نيمــى از بدنــش در زیر بــار فشــار فاجعــه، از کار افتاد. او امــان نمىیابد تا حتى ســوگواری کنــد. نيمــى از وجــودش را مــرگ بچهها درو مىکند.

زندگــى مشــترک تعریفــى دارد. به گمانــم ایندو با عمــل، بــا لحظه لحظــه تجربههای تلخ و شيرینشــان تعریفى غریب از اشتراک نشان دادهاند.

فرزانــه مجبور مىشــود تــا یک تنه کار کنــد. همه جا حاضر باشــد. تا زندگــى ادامه بيابد. مجيــد روی ویلچر نشســت اما خانهنشين شــد. در نوشتن دخالت داشت. در تمام جلســات صنفى حاضر بود. دو ردیف مانده به آخر مىنشســت. گوش مىسپرد و تصميم مىگرفت و رأی مىداد. بســختى و به زحمت. صبح دوشنبه است. پيام مىرسد دفتر عمر مجيد فرازمنــد بســته شــد. بــا آنکه اخبــار بيمــاریاش را پيگيــر بودیــم و مــدام پيگير حالش بودیم. اما همگــى در بهت و حيرتيم.

زندگــى مجيــد و فرزانــه شــبانى چيــزی ورای همــه زندگىهــا و تجربههــای معمول اســت. چيزی فراتر از کليشــههای کســالت بــار امروزی.. ميان آدم و محيط، انسان و دنيای اطرافش باید تعادلــى برقــرار باشــد. درد، رنــج، غــم، بایــد انــدازهای داشــته باشــد. باید متناسب بــا ظرفيــت پذیــرش آدم باشــد. درمانــدها­م او بــا چه روحيهای، با کدام ترفند و مهارتى توانســته این حجم از ســختىها را تحمل کند. عشــق به مجيد راه را برای تحمــل مصيبت بــزرگ هموار ســاخت. ســوخت اما دم برنياورد. ذره ذره آب شــد اما کــم نياورد. مثل کوه در کنــارش بود. مىدانــم این فرزانه بىمثــال، بعد از سفر رفيقترین همراه همه عمرش، راهى برای ادامه دادن، برای زندگى کردن پيدا خواهد کرد. او بلد زندگى اســت. بىشــک، نوشــتن بيشــترین بهانه را بدستش خواهد داد. مجيد فرازمند، چيزی جز خوبى و مهر به یادگار نگذاشته است. در شمارش اعضای کانون شاید یک نفر کم شــده باشد. اما در پ ِس رفتن او، هزار قصه و داستان برای گفتن متولد خواهد شد. مجيد فرازمند نویســنده بود. ميراث او نوشــتن اســت. در گــذر از این همه ســال، این همه مرور، چيزی برای دلخوشى پيدا نمىشود.

بایــد به فردا بروم. بــه آینده. به فردایى که بىشــک فرزانــه و همه یــاران او از متن تمام این مصائب چيزی مىآفریننــ­د بــرای زیبایــى. بــرای زندگــى. کار نویســنده همين است. مجيد، یک نویسنده بود.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.