روزی که مثل همه روزها نبود

Iran Newspaper - - News - آزاده محمد حسین

قــرار بود یک روز معمولی باشــد مثل همه روزها؛ یعنــی میتوانســت اینگونــه باشــد. شــاید بــرای خیلیها هم معمولی بود؛ اما برای من نبود، برای مــا نبود، برای همه ما چند هزار نفری که توانســته بودیم روزها و روزها را بشماریم و سرانجام تکه کاغذ بنفش رنگ را ته کیفمان بچپانیم و بارها نگاهش کنیم که مبادا گم شــود و این شــانس از کفمــان بــرود. آن روز میتوانســت یــک پنجشــنبه معمولــی باشــد، آنچنانکــه بــرای خیلیها بود. برای آنانی که زیر نگاههای کجکیشــان لبخندهای کجکیتری تحویلمان دادند که یعنی «خب که چه؟ همه دردتان همین ورزشگاه رفتن بود؟» اما من، ما، میدانستیم که این نه درد اســت، نه درمان؛ این تنها نشــانی اســت از همه آن ســهمی که در روزگارانی پیوســته، از زنان این جامعه دریغ شده و بابت دریافتش چه تلخیهایی که ایشان نچشیدهاند.

آن پنجشنبه معمولی بود مثل بقیه روزهای هفته و ماه و سال، اما نه برای ما، نه برای من که از اول صبح لرزش هیجانی دستانم را از چشم پســرانم پنهــان میکردم، نــه حتی برای پســرانم که تــاش میکردند آداب ورزشگاه رفتن را یاد مادرشان بدهند و ریزریز میخندیدند از این همه نابلدی؛ نه برای رانندهای که با هیجان آرزو میکرد دوباره زنان را در مسیر آزادی ببیند؛ نه برای دخترانی که برای نخستین بار نگاهشان گــره میخــورد به بنــر زرد رنگی که نوشــته رویــش «ورودی بانــوان» را معرفی میکرد؛ نه برای مردانی که ورزشــکارا­ن را تشــویق کردند برای ادای احترام به سمت زنان بیایند؛ نه برای بازیکنانی که به این خواسته لبیک گفتند و سر به زیر به سمتی آمدند که تا پیش از این مردان، خیلی معمولی آنجا مینشستند؛ نه برای مأموری که با خندهای مادرانه دعا کرد بار بعدی هم ما را به ســمت ســکوها راهنمایی کند و نه حتی برای سربازی که سر پستاش در حاشیه خروجی ورزشگاه، کاهش را مقابل صورتش گرفته بود که مبادا کسی بغض هیجانیاش را ببیند...

آن پنجشــنبه میتوانســت معمولــی باشــد، امــا نشــد؛ ثبت شــد در گوشــهای از تاریــخ این روزگار تــا یادمان بماند معمولــی نبودن بعضی روزها حق مردمان این دیار است.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.