اینجا از میز و نیمکت خبری نیست

گزارش «ایران» از نحوه آموزش به کودکان مبتال به سرطان

Iran Newspaper - - News - هدی هاشمی خبرنگار

«دانشآمــوز­ی داشــتم بــه اســم پوریــا. شــیطون بــود و پرانــرژی. یــک روز تــوی بخــش بیمارســتا­ن غمگین و بیحوصلــه بــودم کــه پوریــا از اتــاق شــیمی درمانــی بیــرون اومــد. بچههــا وقتــی داروی شــیمی درمانی میگیــرن، دچــار عوارضــی میشــن مثالً تکلمشون به مشــکل برمیخوره. پوریا بهم نگاه کــرد و فهمید. با اینکه سعی کردم خودم رو خوشحال نشون بــدم امــا از حــال و روزم متوجــه شــد کــه حالــم خــوب نیســت. رفــت توی اتاقش و برام نوشــت آقــا مگه غصه، خــوردن داره... چنــد وقت بعــد پوریا از دنیــا رفــت و ایــن جملــه رو بــرام بــه یــادگار گذاشــت. االن دیگــه وقتی میــرم ســرکالس بــه بچههــام میگــم کــه این دنیــا ارزش هیچــی رو نداره و فقط شــاد زندگی کنید. تا قبلش برام نمــره دانشآمــوز­ام مهــم بــود. االن بــه دانشآمــوز­ام میگــم بــرای نمــره درس نخونیــد. شــاد زندگــی کــردن فرمول شــاد زندگی کردن و کار کردنه. نــه کار کــردن برای پــول در آوردن، نه درس خونــدن بــرای نمــره گرفتــن.» اینهــا را آقای معلــم میگوید، مقداد حسنزاده سرگروه معلمان داوطلب محــک اســت. شــغل اصلــیاش معلمــی اســت و حــاال چنــد ســالی میشــود که برای دل خــودش و با 70 داوطلــب معلمــی دیگر بــه بچههای مبتــال بــه ســرطان درس میدهند. از پلههــای بیمارســتا­ن فــوق تخصصی ســرطان کودکان محک بــاال میرویم قــرار اســت بــا کودکانــی روبهرو شــوم کــه دنیــای درس و مشقشــان در همین بیمارستان اســت. کودکانی که بواسطه بیماری بخشی از زندگیشان را در بیمارســتا­ن میگذرانند، حداقل چنــد ماه و حداکثر چند ســال. درهای توســی رنگ بخــش کــودکان مبتال به ســرطان بــاز میشــود. وارد دنیایــی میشــوم که اگر چه ظاهرش کودکانه اســت اما البــه الی هــر دیــوارش درد مــوج میزنــد. خیلیهایشــ­ان از درد ایــن بیمــاری خســته شــدند دلشــان میخواســت به جــای خوابیــدن روی تخــت بیمارســتا­ن در مدرســه بودنــد و پشــت میــز و نیمکتهــای کالس و کنــار همکالسیهای­شــان بودنــد. خیلیهایشــ­ان امــا مجبورند که درس و درمــان را در همیــن بیمارســتا­ن ادامه دهند. اینجــا اما از کالس درس بــه شــکلی که در تصور ما حک شــده، خبــری نیســت. تختــه ســیاه یا ســفید وجــود نــدارد. میــز معلــم و نیمکــت دانشآمــوز نیســت و هیــچ صــدای زنگــی نشــانه پایــان وقــت کالس نخواهــد بــود. بچههــا مجبور نیســتند رأس ســاعت مقرر برای درس حاضر شوند و اتفاقاً بهدلیل شرایط متفاوت ایــن بچههــا، کالسهــای درس نیــز متفاوت برگزار میشــود. همراه آقای معلــم و دو خانــم داوطلــب معلمی به ســمت اتاق آیتــا میرویــم. آیتا 11 ســال دارد و یــک ســالی میشــود بــه بیمــاری ســرطان مبتــال شــده، او این روزهــا دوره شــیمی درمانــیاش را طــی میکنــد. خانــم معلــم در اتــاق آیتــا را بــاز میکنــد او گوشــه تختــش چهــار زانو نشســته تــا خانــم معلم را میبینــد تکانــی میخــورد و بیحس و حــال بــه معلمش ســالمی میکند. خانم معلم حال و هوای این روزهای آیتــا را میفهمد. او همیــن امروز هم شــیمی درمانی شده و حال و حوصله درس را نــدارد. بــرای همیــن خانــم معلم از اســم آیتای شــروع میکند و معنای اســمش را میپرســد، آهســته میگویــد: «یعنــی مثــل مــاه.» بدون مکــث بــا لبخنــدی بــه مــادرش نگاه میکنــد و ادامــه میدهــد: «پــدرم انتخــاب کرده» مــادر آیتا گوشــه اتاق ایســتاده و به دخترش نگاه میکند، با لبخندی حرف آیتا را تأیید میکند و از نگرانیهای دختــرش میگوید : «آیتا نگــران درس و مشــقش بــود و خــب حــاال بــا وجود ایــن معلمهــا میتونه درسهــاش رو همیــن جــا یــاد بگیره گرچه خودش میگه دوست دارم برم مدرسه و پیش دوستام باشم اما فعالً چارهای نیســت.» خانم معلم به آیتا میگویــد امروز قرار اســت کــه ریاضی کالس پنجــم را یــاد بگیــرد و دربــاره جمــع و تفریق اعــداد مرکب آموزش میدهــد. کتابهــا را روی تخــت آیتــا میگذارد و مــداد رنگیها و دفتر را به آیتا هدیه میدهد. اعداد را مینویسد و توضیــح میدهد؛ یکی یکی اعداد را کنــار هم میگــذارد و او کــم کم جمع مرکب را یــاد میگیرد. حس و حالش آنطور نیســت که بتواند آموزشش را کامــل کنــد بــرای همین معلــم کمی با او شــوخی میکنــد: «میخوای دیگه ادامه ندیــم، بزاریم برای فــردا.» آیتا ســرش را تــکان میدهد و ایــن یعنی تمــام. خانــم معلــم بــه در اشــاره میکنــد و بــا هــم بیــرون میرویــم: «شــیمی درمانــی باعــث عوارضــی میشــه کــه باعــث میشــه بچههــا بیحوصلــه بشــن. آیتــا هــم امــروز شــیمی درمانی شــده. ما این موضوع رو میدونســتی­م بــرای اینکــه هــر روز یک نفــر از معلمان به بخــش میاد و شرایط جسمی دانشآموزا رو بررسی میکنــن از اونها میپرســیم امروز چه درســی رو دوســت دارن یــاد بگیرن و بر اســاس نیازی که وجود داشته باشه معلم به بخش مــیره. البته آموزش هم بســتگی به حــال دانشآموز داره اگر دانشآموز داروی شــیمی درمانی دریافــت کــرده باشــه خیلــی درگیــر درسش نمیکنیم.» اینها را میگوید و به اتاق محمد حســین اشاره میکند، محمد حســین وقتــی 14 ســالش بود پزشــکان تشــخیص میدهنــد کــه به ســرطان خون مبتال شده است او حاال 18 ســال دارد و همچنــان درگیــر ایــن بیماریســت. او ســال آخــر دبیرســتان اســت و ریاضــی میخوانــد. پــرده اتاقــش را بــاز گذاشــته و بــه کوههــای اطــراف اوشــان خیــره شــده. لبــاس فــرم ســورمهای به تــن کرده اســت با صــدای مــادرش متوجــه حضــور مــا میشــود: «محمد تکونــی بخور» تا ما را میبینــد میخواهــد از روی تخــت پاییــن بیاید که معلمــش منصرفش میکنــد: «داری دارو میگیری همون جا درس رو بهت یاد میدم.» محمد حســین از قبــل کتــاب فیزیکــش را کنــارش روی تخــت گذاشــته اســت. قبــل از اینکــه معلم بخواهــد فیزیک ســال دوازدهم را شروع کند از محمد حســین درباره کنکــور و برنامههایش میپرســد: «میخوام رشــته کامپیوتر دانشــگاه شــریف رو بخونــم. امســال تمرکــزم روی درســم اســت. دوســت دارم برنامــه نویــس بشــم. درس رو دوســت دارم. میخــوام تــا دکتــرا بخونــم. «آنطــور کــه آقــای معلــم میگویــد در اینجــا دو نــوع معلــم وجود دارد یک گــروه به دانشآموزان تیزهوشــان درس میدهنــد و گــروه دیگر به دانشآمــوز­ان عادی: «زمانی میگفتــن کســانی بایــد درون بخــش تدریــس کنــن کــه معلمنــد. وقتــی ما اومدیــم متوجــه شــدیم جوونهایــی هســتند که تــوی بهتریــن دانشــگاهه­ا درس خونــدن امــا ســابقه تدریــس نــدارن و آمدیم برنامهریــ­زی کردیم و معلمها رو دو قســمت کردیم. یعنی داوطلبهــا­ی تدریــس و معلمهــای داوطلب. 25 معلم رسمی آموزش و پرورش داریم که بسیار هم سرشناس هســتند. برخــی از معلمهــای مــا نویســنده کتــاب یــا مــدرس برجســته کنکور هســتن. کالسهــای خصوصی کــه دارن زیــر دو میلیــون تومــن هــم نیست. دانشآموزای تیزهوش با این معلمها کار میکنن. یکسری داوطلب داریم که پتانسیل تدریس را دارند اما معلــم آمــوزش و پرورش نیســتند که جمعاً 70 نفر میشــوند. «معلمهای داوطلــب تنهــا در بیمارســتا­ن محک فعالیــت نمیکننــد، محــک بیــش از 19 هــزار کودک در حــال درمان دارد و در حــال حاضــر معلمهــای داوطلب تنهــا در بیمارســتا­نهای دارای بخش خــون و آنکولــوژی کــودک در تهــران فعالیــت میکننــد، آنطــور کــه آقای معلــم میگوید همــه ایــن داوطلبان بایــد آموزشهای کار بــا کودکان مبتال به ســرطان را ببیننــد: «درس دادن به کودک محــک همــراه بــا تکنیکهای آموزشــی خاصــی مثــل رنــگ، بــازی و آواز انجــام میشــه. کار معلمــان داوطلب بیشــتر تئاتر است تا تدریس. معلــم بایــد بتوانــد در وهلــه اول بــا کــودک ارتبــاط برقرار کنه. اگــر کودکی نتونــه با معلم خود ارتباط برقرار کنه، کار معلم با او تمام میشه. معلم باید بدونــه وقتــی وارد اتاق بیمار میشــه با کودکان چطور رفتار کنه. مثالً کودک به شــما یه سیب میده و مادر با نگاهش شــما رو دنبــال میکنــه کــه ســیب رو میخوری یا نه؟ معلم اگر تبخال بزنه نمیتونــه درس بــده، تبخــال موجب اختــالل در روند درمان بیمار میشــه. اگر ســرما خورده باشــه نمیتونه بیاد، این موضوعات رو خیلیها نمیدونن که ما بهشون میگیم.» دانشآموزان­ی کــه در بیمارســتا­ن روزهــای درس و درمــان را طــی میکنند امتحاناتشـ­ـان هــم خــاص برگــزار میشــود: «برخی بچهها که از شهرستان بستری هستن، اینجــا امتحان میدهند مــا با آموزش و پــرورش منطقه یک صحبت کردیم که با بچهها همکاری کنن. ســؤاالت یا برای ما فکس میشــه یــا نماینده مون میــره آمــوزش و پرورش و ســؤاالت رو میگیــره. برخــی بچهها هم که ســاکن تهران هســتن مدیر همــکاری میکنه و دانشآمــوز فقــط میره امتحــان میده و برمیگــرده. اگــر در خــرداد نتونــن امتحــان بــدن مــرداد مــاه امتحــان میدن.مــا میخوایــم شــرایط برابــر رو برای دانشآموزا فراهم کنیم تصمیم داریــم، کاری کنیم که هیچ کاشــی، به دل خونوادهها نمونه.»

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.