درد، اشک، دیوار

نوشتن در گوشه و کنار جهان- این قسمت: فلسطین

Jameh Pouya - - فرهنگی‌ چهره - ترجمه: امیر صدری ناتالی هندال

یکیازنویسندگان فلسطینیکهدرحالحاضر در لندن ساکن است، از ورود به کشور منع شد. هیچ دلیلی هم برای این کار ارائه نشد. سپس کسی که در حیفا زندگی میکرد اما در اصل از روستای اقریت، در شمال جلیلیه بود، با همین مشکل روبهرو شد

روبهروی پنجره مینشــینم و صبر میکنم تا او داســتان خود را تمام کند. شکل و شمایل بالرینها را دارد. چشمان عســلیرنگش در برابر روســری تیره تضادی قابل توجه را رقم زده اســت. ما در یک اتوبوس نشستهایم، در یک پست ایست بازرســی در بیت لحم در مسیر بیتالمقدس هستیم. کتابی از شعرهای عربی که در دســت دارم، باعث مبادله کلمات میشود. به من میگوید هر بار که وارد دروازه دمشق میشود، روزی را که برای همیشه او را تغییر داده است، بازسازی میکند. سپس اضافه میکند هماکنون یازده نسخه دارد. نمیفهمم چه میگوید، برای چند ثانیه درخشش نوری در پهنای آســمان ما را منحرف میکند. اما بعد توضیح میدهد:

« من همهچیز را به خاطر میسپارم. من معتــاد به حفظ کردنم. دقیقا لحن صدای فروشــنده کاکها را به یاد دارم، درخشندگی چشمهای خواهرم را، زمانی که خورشید را از پنجره نگاه میکرد و آبشار نورها از پنجره را. من ال مطنابی را به یاد میآورم. چهــره راننده تویوتا کوروالی قرمز را که از کنار ما گذشت، در خاطــرم دارم. شــماره خیابانهــا، گردنبندهای رهاشده، کتابها، همه را حفظ میکنــم. من او را حفظ میکنم. چشمهای به رنگ زغال چوبش را. چانه تیز و دندانهای سفیدش را. اما چیزی را در او فراموش کردهام. او را دوباره حفظ میکنــم. ما با هم شــعر مینوشتیم. ترسهایمان را بــه کوههایــی میفرستادیم که هیچوقت خودمان نمیتوانســتیم به آنها برویــم. فراموش میکنم کــه او هم با من حفظ میکرد. زمانی بود که شعرهای جبرا ابراهیم جبــرا را حفظ میکردیم و وقتــی داســتانهای غسان کنفانی را شــروع کردیم، نیمه ماه، اصرار داشــت آنها را حفظ کنیم. در دیوانگیمان خوشحال بودیم. ما درد داشتیم. وقتی دستانم یخ کردند و قلبم بیهدف میزد، وقتی قلبم شکست را به یاد آوردم. فراموش کردم که او را چگونه به یاد آوردهام. بــاران را هم در نور زرد شبانه فراموش میکنم. قلمی را که به مــن داده بود، فراموش کردم. قلمی که هر بار پیش او جا میگذاشتم تا هر بار که مالقات میکنیم، بتواند آن را به من بدهد. فراموش میکنم که دیگر هرگــز او را ندیدم. فرامــوش کردم چــرا او جهان را فراموش نکرد و با من نماند.

عدد بیســت و سه در ذهنم حفظ شــده است. بیست و ســه ماشین را که از زمان ســوار شدن بر این اتوبوس شمردهام، به یاد میآورم. شما را با توصیف رنگ لباسها یا حالت چهرههای مسافرانشــان خســته نمیکنــم. از رانندگان یا مسافران آنها حرفی نمیزنم. چهرههای پنهانشده زیر ماسکی به نام چهره. هر کس اینجا شــبیه یک مزار است و یک ضربان.

هنگامیکــه بــه دروازه دمشــق میرســیم، یک نســخه جدید از من شروع خواهد شد. نسخه قبلی را وقتی فروشــندههای برگ مو و رادیو، خرما و ادویهجــات فرهنگهــای مختلف را دیدم، فراموش خواهم کرد. هنگامیکه کاالهای آویزانشــده باالی سرم مانند صفحات رنگی کتابهایی در سایزهای مختلف خواهد بود، زمانی که دو دختر با موهای دم اسبی خود بازی میکنند و یک پســر دست پدرش را گرفته و به او کمــک میکند. زمانی که یک مرد با یک ســبد چوبی پر از لیمو سر راه من قرار خواهد گرفت که به سمت دو راهی خیابان میروم. من این نسخه را فراموش خواهم کرد. نسخه مال وقتی است که

او نمیآید. سایههای منعکسشده روی دیوارها بازتابی از آدمهایی است که شبیه سایه حرکت میکنند. من این نسخه را فراموش خواهم کرد. فقط نسخههایی را که بعد از آن بود، حفظ خواهم کرد».

یک ســال بعد. ســاعت چهار. یک نور دیگــر در دوردســت. چشــمانم قادر به بستهشــدن نیستند. چند باره دیدن بدنهای کوچک تکهتکهشــده تحملناپذیر است. غرش خشمی همراه گریه. دریایی فراتر از یک قلب. سایههای پنهانشده در زیر سایهها. چکمهها هوای روی سقف ساختمانها را میفشارند و عبور میکنند. تهدیدها همهجا هستند، حتی در ستونهای روزنامهای که مقابل من اســت. نمیتوانم بخوابم؛ زیرا ترس همراه با قدرت بینهایــت مقاومت در برابر آن، زمانــی برای احتیاط و رهایی من نمیگذارد و زمــان انگار از مدارش خارج شده است. ما راههای غیر معمولی برای رهایــی از هر زخم پیدا میکنیم، مثل شب که تالش میکند تا از مرگ خود که بیداری است، فرار کند. دختر همســفرم در اتوبــوس به ســوی من برمیگردد، به من یادآوری میکند که منتظر اذان و مناجات باشــم. خورشید غروب میکند. زنگ کلیســاها به صدا درمیآیند. من در بیت لحم هستم.

عیسی در اینجا به دنیا آمد؛ اما عیسی را خیلی وقت اســت ندیدهام. تابستان 2014 اســت. ســومین جنــگ رژیم اشغالگر و غزه در شش سال گذشته در جریان است. ما محتاج فقط یک دقیقه هستیم که در آن قلبمان مسابقه سرعت نداشته باشد. فقط یک دقیقه. اما اینجا، یــک دقیقه به معنی یک عمر اســت. هیچکس نمیتواند از سرعت غم و اندوه سبقت بگیرد تا به دردی بخورد. من کنار پنجرهای نشستهام که ساعتها کنارش نشسته بودم. آمار زمان از دستم خارج شده است. پشته کاغذ روی میز مقابل من دست نخورده است. احساسم مشابه احساسی است که یک بار ایستاده باالی قبری در یافا داشتم، دو پرتقال در دستم بود، یکی در هر دست. احساسی که بدل به یک صدا شد، صدایی که گذشتهها را تصویر میکرد. از گوشه چشمانم، ابری را میبینم که با خورشید در جدال است، روی صورتم میآید و میرود. شروع به نوشتن درباره لفتا میکنم.

این یکی از جاهای مورد عالقه من و یکی از روستاهای تأثیرگذار و درخشان فلسطین در منطقه بیتالمقدس پیش از 1948 بود. ســاکنان لفتــا یا اخراج شــدند یا فرار کردند. در اوائل تابستان، پیش از شــروع جنگ رژیم اشغالگر و غزه، چند تن از نویسندگان، کارگردانان و تهیهکنندگان تئاتــر را برای دیدار در آنجا دعوت کردم تا روی یک نمایشنامه درباره این روستای فلسطینی در زمان قبل از ســال 1948 حرف بزنیم. آنچه از روستا باقی است، تحت تهدید دائمی محو شدن و از میان رفتن است.

اندکی قبل از جلســه مــا، یکی از نویسندگان فلسطینی که درحالحاضر در لندن ســاکن است، از ورود به کشور منع شــد. هیچ دلیلی هم برای این کار ارائه نشــد. سپس کســی که در حیفا زندگی میکرد اما در اصل از روســتای اقریت، در شمال جلیلیه بود، با همین مشکل روبهرو شد. چند سال است که ساکنان اقریت تالش میکنند روستای اجدادی خود را بازپس بگیرند؛ اما آنها باید با لشــکری از موانــع ناجوانمردانه بجنگنند. ساکنان اقریت در سال 1948 زمانی که ارتش اشغالگر اعالم کرد این منطقه خطرناک اســت، مجبور شدند خانههای خود را ترک کنند. آنها هرگز اجازه بازگشت نگرفتند. امروز، فرزندان آنها هم مجاز به بازگشت نیستند، حتی کسانی که شهروندان اسرائیلی هستند.

یک نفر دیگر هــم در بیتالمقدس جا ماند. در مســیر ســفر به لفتا، این خانــم با من تماس گرفــت و گفت در شــرق بیتالمقدس درگیریهایی رخ داده که مانع از پیوستن او به من است. این موضوعات در زندگی در فلســطین عادی اســت. قبال دربارهاش نوشتهام. روش آســانی برای توضیــح دررابطهبا آن وجود نــدارد. محدودیتهای آزادی و حرکت بینهایت هستند؛ پستهای بازرسی، خط سبز، مناطق تقسیم شده به ‪،A B‬ و C یا نوع کارت شناســایی یا پاسپورت مخصوصی که هر کدام از آنها دارند. ورود اهالی غزه به کرانه غربی مجاز نیست. ساکنان کرانه باختری نمیتوانند به سرزمینهای قبل از 1948 سفر کنند مگر اینکه مجوز خاصی به آنها داده شود و این هم اتفاقی نادر است. فلسطینیهای دارای شهروندی اسرائیل نمیتوانند در کرانهغربیزندگیکنندوفلسطینیهای در تبعید، پناهنده محسوب میشوند و به دلیل قوانین اســرائیل نمیتوانند در اسرائیل، کرانه غربی و غزه زندگی کنند. ساکنان بیتالمقدس هم که کارت آبی دارند، مدام در خطر ازدستدادن اقامت خود هستند. هر جایی که فلسطینیها در آنجا متفرق شــدهاند، سرزمینهای اشــغالی، کرانه غربی، غزه، اردوگاههای پناهندگان در جهان عرب یا در سراسر جهان، آنها با خطکشیها بهلحاظ ملی یا جسمی، روحی یا احساسی، محدود میشوند. نویسندگان چگونه میتوانند با کلمات چنین حجــم باورنکردنی از محدودیــت، موانع و درد را بیان کنند؟ بــرای بیــش از هفت دهه اســت که نویسندگان فلسطینی به زبان عربی و حروفزبانهایدیگر،مجموعهشعرهای درخور توجه و رمان، نمایشــنامهها و زندگینامههای شــگرف خلق کردهاند. اما نمیتوانم تصور کنم چقدر بیشــتر میتوانندخلقکنند.

تا ســال بعد، زمانی که با دوستانم از دامنههایشیبدارعبورکردیم،نتوانستم به لفتا بروم. اجازه دادیم و سنگها، مثل آبشار ستارگان، ما را هدایت کنند. ساکت بودیم. چه حرفی میتوان گفت در میان ایــن همه زیبایی، این همه وحشــت، این همه غم و اندوه، این همه عشــق؟ گلهای وحشــی با ما حرف میزدند. یاسمنها و اسطوخودوسها با ما حرف میزدند. خانههای سنگی خالی قدیمی، سنگهای میراثدار ما، هویت و فرهنگ و گذشته ما، با ما حرف میزدند. درختان زیتون با ما صحبت میکردند. آسیاب با ما حرف میزد. بهار باستانی با ما حرف میزد. ارواح ســرگردان روستایی با ما حرف میزدند. عروس و دامادی از سال 1947 که حتی یک روز هم پیر نشده بودند، با ما حــرف میزدند و ما گوش میکردیــم. ما اغلب گــوش میکنیم. چیزهایی که میشنویم. اگرچه هیچ چیز دیگری برای ازدستدادن وجود ندارد، اما هیچ قدرتــی هم نمیتواند آنها را از حافظه ما پاک کند.نویسندگان خاطرات را حفظ میکنند. یک بلبل فلسطینی میبینیم. در کنار ســینهاش، نواری به رنگ پرتقالی اســت. وقتی بچه بودیم دوستم همیشــه دنبال آنها میگشت. یکی گفت این نر است، زیرا پرهای سیاه آن در نور خورشید به رنگ آبی درخشان درمیآیند. آبی آنقدر درخشــان مثل یک شعر که ناگهان به شکلی مرموز از وجــودت روی صفحه کاغذ میریزد. ما زیر یکی از سقفهای قوسی خانه قدیمی نشستهایم؛ روی سنگها دراز میکشیم تا خنکمان کنند. روســتا به رنگ سبز عرفانی اســت. تکههای ابرها در میان آسمان مانند ساقههای یونجه، خشن و شاداب هستند. دختر در اتوبوس وقتی

سراغم میآید که من مشغول بازسازی لفتا در ذهنم هستم.

افکارم مغشوش میشــود. به خانههای نهچنــدان دوردســت بیتالمقــدس محاصرهشده در محلههای طلبیه، کتامون و مصرا فکر میکنم، همانهایی که خواهرم در روایت دردناکش در مســتند پژوهشــی چندرســانهایش ‪Dream Homes«‬ ‪»Property Consultants‬ کشف کرده بود.

اینجا متوقف میشــوم. زیبایی یک زخم است. تاریخ یک اتاق است. توفان شفاف است.

واقعا وقتی دختر خیلی کمسنی بودم، معنای ازدستدادن و غیبت را فهمیدم و با شعرهای تلخ همذاتپنداری کردم؟ واقعا وقتی 02ساله بودم در سال 1997 محمود درویش از من خواســت با آلن گینســبورگ برای مجلهاش، الکارمل، مصاحبــه کنم؟ این شــاعر آمریکایی بهعنوان یک یهودی از رفتار خشونتآمیز صهیونیســتها ناراحت اســت و آن را محکوم میکنــد. او در آن مصاحبه به من گفت: «اسرائیلیها بهخاطر کارهای نتانیاهونابودشدهاند.آنهاصلحرانخواهند دید مگر اینکه صلح را بخواهند». حاال سال 2015 اســت و نتانیاهو هنوز هم سر کار است. اما واقعا اگر او نبود، شرایط فرقی میکرد؟ آیا فلسطینیهای ساکن منطقه کرانه غربــی از چیزی که دفتر هماهنگی امور انساندوســتانه سازمان ملل )OCHA(دحتم آن را «سیســتم پیچیدهای از محدودیتها و فشارهای فیزیکی و اداری شــامل موانع فیزیکی (موانع عبور، ایســتگاههای ایســت و بازرسی،بستنخیابانهاومعابر،دیوارها) و محدودیتهــای اداری (مجوزهــای مختلف،مناطقممنوعه،مناطقنظامی) که مانع دسترسی به خدمات و مایحتاج، آسایش در زندگی خانوادگی و اجتماعی، مشکالت اقتصادی و معیشتی میشود» رهایی مییافتند؟ آیا دریای مدیترانه از شمال تا جنوب، از شرق تا غرب، به روی فلسطینیها بازمیشد؟ دریا دلش برای ما تنگ شده است. ســاعت پنج عصــر. یــک روز در تابستان .2015 یکسال از زمان جنگ 50 روزه رژیــم اشــغالگر- غزه و اعالم منزویکردن رژیم اشــغالگر میگذرد، فقــط چند روز پــس از آتشبس غزه، حدود یکهزار هکتار از زمینهای کرانه غربــی در نزدیکی بیــت لحم در طرح شهرکسازیهای صهیونیستها غصب شــد، اتفاقی که مطبوعات بینالمللی آن را «بزرگتریــن غصــب زمین در این نسل» نامیدند. تلفن زنگ میزند، صدایی میگوید: «از پنجره به بیرون نگاه کن» و سپس ادامه میدهد:«به پایین نگاه کــن». این ممکن بود صحنهای از رومئو و ژولیت باشــد، به جز چینهای خسته چهرهاش، چروکهایی که به من میگوید او حتی نمیتواند در خیال هم دلهایمان را گرم کند. اما چه کســی میتواند، وقتــی که هفت مایل بدل به یک فاصله بزرگ و یک مسافرت طوالنی شده است؟ شهرهایی که در طول تاریخ خواهر بودهاند، بیت لحم و بیتالمقدس، حاال با یک دیوار جدا شــدهاند و حتی عشق هم نیاز به مجوز صادرشده ازسوی نیروی اشغالگر دارد.

ما تالش کردیم لبخنــد بزنیم و از میان شــهر قدیمی قبل از بیدار شدن بگذریــم. ما از محله مــادریام، هرات التراجمه، گذشتیم. مدرسه مادربزرگم را دیدم، کارگاههایی که ســابقا صنایع دستی با مروارید در آنها ساخته میشد و خانههای سنگی خانوادههایی که همه در همســایگی هم زندگی میکردند. اینجا جایی است که من خودم را کشف کردم، در میان این سنگ آهکها، این خیابانهای باریک و ســرباال، در میان این صومعهها، در این هزاران پله شهر قدیمی، زیر این گنبدها، با بیتالمقدس در پیش رو و این شخص در قلبم.

به جایــی رســیدیم کــه اغلب از همانجا سر در میآوریم، به حرفزدن مقابل کلیســای جامع یا بــرای اینکه دقیقتر بگویم کاســا نوا. اندکی بعد، از قلبهایمــان، از بدنهایمان، خارج شــدیم. هرگز نمیتوانستیم به زخمها و کلماتمان برســیم. بــه جای گفتن خداحافظ، دستش را در ذهنم به خاطر میسپارم.

حاال دسامبر است. هر سال در چنین روزهایــی، مســیحیان سراســر جهان کریسمس را جشن میگیرند. بعضیها هم به بیت لحــم میآیند. به آنها گفته میشود از زادگاه عیسی مسیح هیچچیز نخرند؛ چرا که اهالی بومی آنجا خطرناک و غیر قابل اعتماد هســتند. حتی بهتر است کیف پول خود را همراه خودشان به این سو و آن ســو نبرند. درحالیکه آنها مشــغول دعاکردن هستند، اهالی بومی برای ورود بــه این اماکن مذهبی باید مجوزهای متعــددی بگیرند. فقط تعداد کمی از توریستها میفهمند که آنچه ســازمان OCHA اعالم میکند، ایــن اســت: « رژیم اشــغالگر بیش از 85 درصد اســتان بیت لحم را بهعنوان منطقه C تعیین کرده است که اکثریت قریب به یقین آن شامل محدودیتهای توسعه اســت، ازجمله تقریبا 38 درصد اعالمشده بهعنوان «مناطق شلیک آزاد»، 43درصد بهعنــوان «ذخایر طبیعت» و تقریبــا 12 درصد برای «طرح توســعه شهرکهای صهیونیســتی» اختصاص یافته است. بیت لحم همراه با بیت جال و بیت سحور سه شهری هستند که از سه طرف با دیوار احاطه شــده و از هم جدا شدهاند. کشاورزان در حداقل 22 مرکز، برای رفتن به سرزمینهای خودشان که پشت دیوارها یا در نزدیکی شهرکهای صهیونیستنشین هســتند، باید مجوز بازدیــد بگیرند یا با مقامــات مختلف هماهنگی کنند. بیش از صدهزارشهروند اسرائیلی در 19 شهرک و اماکن نظامی در سراســر این منطقه، ازجمله در آن بخشهایی کــه عمال بهوســیله رژیم اشغالگر به منطقه شهری بیتالمقدس افزوده شــده است، ســاکن هستند. در همیــن حال آنها سیاســت ســنتی و تبعیضآمیز لغو اقامت فلسطینیها در بیتالمقدس را ادامه میدهند.

درحالیکــه مســیحیان در حال دعاکــردن در این مناطق هســتند، نویســندگان مــا همچنان هشــدار میدهند. قلبهــا بــه درد میآیند. اشکها سرازیر میشود. کلمات زخمی میشوند. درحالیکه آنها دعا میکنند، عشــق از ترانهها و شعرها طلب عشق میکند. درحالیکه آنها دعا میکنند، قتلهای دردناک هر روزه ادامه خواهد یافت.

توضیح: «نوشتن در گوشه و کنار جهان» بخشی از صفحات نسخهدیجیتالاستکهدرآنازنویسندگاننقاطمختلفجهانخواستهمیشود ادبی روزنامه گاردین در دربارهجوامعادبیوفرهنگیمحلزندگیخودبنویسند.درشمارههایمختلف نشریه«جامعهپویا»نوشتههایچندنفرازنویسندگانمناطقمختلفجهانراچاپ کردهایم. اما این بار داستان فرق میکند. این بار نوشتهای از راترجمهکردهایم؛نوشتهایدردناک،تأثیرگذار،بهشدتاحساسیوالبتهسخت یک نویسنده فلسطینی برای ترجمه، این نوشته را باید چند بار خواند و شاید گریه کرد.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.