هستیشناسی انتقادی خودمان

Salnameh Shargh - - يادداشت - محمدرضا تاجيک تحليلگر مسائل سياسی و استاد دانشگاه

در نظــر فوكــو، اهميــت مقالــه «روشــنگری چيســت؟» كانت در شــكل تأمل اوست؛ طبق اين شــكل از تأمل، كانــت زمان حــال را «نه عصری جهانــی میداند كه فرد به آن تعلق دارد، نه رخدادی كه نشــانههايش تازه درک شــدهاند و نه زمان حال را طليعه كســب دســتاوردی در آينده» تلقــی میكند. برعكــس، مقاله كانت «تأملی اســت در بــاب امروز، امــروز به عنــوان روزی متفاوت در تاريــخ و به عنوان نيرو و انگيزهای برای دستزدن به كار خاص فلسفی» در نظــر فوكو، تأمــل كانت راجع به امــروز، مقدمه و انگيزهای است برای كار فلسفی و آن كار چيزی نيست جز هستیشناسی انتقادی خودمان؛ يعنی بررسی اين امر كه چگونه به آنچه هســتيم تبديل شدهايم؛ اين كار هم محدوديتهای خوِد اكنون ما را آشــكار میكند و هــم امكان میدهد به موجودی غير از آنچه هســتيم تبديل شويم.

بــه اعتقــاد كانت، هرگــز نبايد فرامــوش كرد كــه غايــت هســتی انســانی خودانديشــی و خودآيينی اســت. انســان و جامعه ايرانی ســخت به اين خودانديشــی و خودآيينی نيازمند اســت. ازاينرو، رســالت روشــنفكر امروز ما دقيقا در ياریرساندن به آدميان در جهت رهنمونشــدن به همين اســتقالل و خودآيينی تعريف میشــود. اما كانت راه رســيدن به بلوغ يــا همان خودآيينی را چه میداند؟ به پرســش كشيدن و نقد اكنون؛ بنابراين، روشنفكر ما، امروز بايد از يک رويداد تاريخی- اكنونيت بپرسد: چه چيزی در اين لحظه در حال رخدادن اســت؟ ما امروز چه هستيم؟ چه میانديشيم؟ و چه انجام میدهيم؟ انسان ايرانی، در مســير خودآيينی نيازمند آن اســت كه تاريخ اكنون و معاصرش را به مســئله تبديل كنــد، به روزگار خود به شــيوهای ســلبی و منفی نيز بنگرد، با انديشيدن به روزگار خويش، از آنچه هست، فرا رود. آنچه هست را مورد نقد قرار دهد، از آنچه هســت امتناع كند، نظمی كه او را اينگونه ساخته است، تخريب كند، در برابر هر آنچه يک هويت دگرآيين را بر او تحميل كرده اســت، مقاومت كند، از خويشــتن فاصله بگيرد، اخالق رهايی از خود، خودپرسشــگری و متفاوتشــدن را بياموزد و نهايتــا، لوگوس (زبان) خودآيينی را به اتوس (ســبک زندگــی) خود تبديل كند. انســان ايرانی در اين مســير همچنين بايد طبيعــی و ضروریبودن محدوديتها و شــرايط تاريخیای را كه بر او حاكم شده است، به نقد بكشد و امكان تغيير را به روی خود بگشايد. اين انسان بايــد بداند هويت كنونی او محصول شــكل خاصی از پيوند «حقيقت-معرفت-قدرت» اســت؛ وقتی رابطه ضروری و ابدی اضالع اين مثلث به پرســش كشــيده شــوند، آنگاه خصلت تصادفی و گــذرای آن بر آفتاب میشــود و امكان عبور و رهايی مهيا میشود. او بايد بــه روحانيتگرايیای بگــرود كه منتهی بــه فراَروی از خويشــتن و نگريســتن از باال به خود اســت؛ چراكه او نه صرفا نيازمند شــناخت خويشــتن، بلكه نيازمند راهی برای برگذشــتن از آن هم هســت. بیترديد، اين مهم محقق نمیشــود مگر در نخســتين گام، انســان ايرانــی ميان «بودن» و «وجود» خود تفكيک و تمايزی قائل شود. به ديگر سخن، انســان ايرانی، نخست بايد يک «قيام ظهوری» يا «برآيش» (اگزيســتانس) داشته باشد و بپذيرد به عنوان يک «باشنده بشری» و در مقام تنها باشــندهای كه به روی آنچه هســت، باز و مسئول اســت، «وجود» دارد. او بايد با رد مطلقگرايی فكری از تفكــر كلی راجع به تمام امــور عالم و آدم بپرهيزد و بر لحظه زندگی و زيســتن تأكيد كنــد. او بايد بپذيرد وجودداشــتن به معنای تعالی دائمی، صيرورت و در گــذِر مســتمربودن از وضع موجود اســت، بپذيرد كه اگزيســتانس موجودی است كه هر لحظه نو میشود. او بايــد بپذيرد كه ماهيت انســان در اثر انتخاب آزاد و آگاه خود او تحقــق میيابد و بپذيرد كه بشــر از ابتدا موجود ســاخته و پرداختهای نيست؛ بلكه با برگزيدن اخالق خود، خويشتن را میسازد و بنابراين، او مسئول شــكلگيری آن كسی است كه شده اســت و بنابراين، درونگرايی بشــر نهفقط آن مفهومی است كه خود در ذهن دارد، بلكه همان است كه از خود میخواهد، آن است كه پس از ظهور در عالم، از خويش بروز میدهد. به قول سارتر: «بشر، پيش از هر چيزی «طرحی» است كه در درونگرايی خود میزيد.» او بايد از خودشناسی آغاز كند تا به خداشناســی برسد: «من عرف نفسه فقد عرف ربه.» او بايد راههای رســيدن به مطلوب را خود آزادانه برگزيند و برای نيل به آن بكوشد؛ زيرا چيزی از آسمان نخواهد آمد و هر اتفاقی كه قرار است بيفتد در زمين خواهد افتاد: «ان اهلل ال يغير ما بقوم حتی يغيروا ما بانفســهم.» اما آنچه از اگزيستانسياليسم (همچون هر «ايســم» ديگر) نصيب انســان ايرانی معاصر شد، نوعــی و ســطحی از پوچــی، بيهودگــی، بیمعنايی، تنهايی، بيگانگی و بیهدفی شــرايط هســتی و زندگی بود؛ ازاينرو، بسياری از روشنفكران ايرانی بر اين عقيده و نظر شــدند كه جهان هســتی فاقــد هرگونه ارزش، حقيقت يا معنای انسانی اســت، زندگی انسان گذری اســت كه از هيچ آغاز میشود و به هيچ میانجامد و انسان موجودی غمزده و بیهدف است.

امــا بر خالف اين «نياز»هــا و «ضرورت»های تاريخی، بسياري از ما ايرانيان، كماكان زيستي «بر زماني» و نه «در زماني» داريم. گذشــت سريع ايام، چنــدان روح و روانمان را نميآزارد. چندان تمايلي به شنيدن واقعيتهايي نظير اينكه «كاروان تمدن بشريت فرســنگها از ما فاصله گرفته است، نداريم.» كماكان، خرامانخرامــان طي طريق ميكنيم و ســر هر كوچه و بازاري توقــف كرده و لحظههــا را در طرح و بحث مســائل حاشــيهاي گم ميكنيم و در انتظار بازگشت «آينده»، «حال» را نيز از دســت ميدهيم. بســياري از مــا، در هزارتوي انگارههاي خود ســخت گرفتار آمده و غافل از آنيم كه رود زمان شــتابان در حال گمشــدن در افق اســت و در صورت همره و همراهنشدن با آن، از موجهاي ســبزش جز كفي نصيب ما نخواهد شــد. در اين شرايط، بســياري از ما همچون مرغكان خسته ســنگينبال، در كلبه نمناك انگارههاي خود، به انتظار نشســتهايم، خيــره در افق، بــا خود ميگوييم: شــايد رود زمان برگردد باز، با يك ســبد پِر پرواز. بســياري از ما، ماندهايم به اميد و انتظار كه شــايد روزي آن ســفر كرده، حلقه بكوبد بر در، شــايد كه بيايد و بماند، شايد به مرام ما درآيد و بسياري از ما، چنان در چنبره دنياي فسرده و خامِش انتظار گرفتار آمدهايم كه صداي پاي زمان «حال» را كه شــتابان در رفتن و دورشــدن است و صدای پای حوادث (آســيبها، تهديدها، بحرانها، شــكافها، عبورهــا )...و را نميشــنويم و نمیبينيم كــه جامعه امروز و فردای ما در مســير و سراشــيبی نوعی جايگزينــی انگيزههــا و انگيختههای منفعتمصلحتمحور فردی به جای انگيزهها و انگيختههای جمعی ايدئولوژيک؛ نوعی عبور از سياســت مرسوم و مألوف، سطحی از گرايش به زندگی روزمره و سياست روزمــره، مرتبــهای از گرايش به حــزب زندگی، نوع و درجهای از احســاس نارضامندی سياســی، بیقدرتی سياســی، احســاس بیعدالتی سياســی-اجتماعیاقتصادی، احســاس مهجوری و بیمعنايی سياســی، احســاس بیعالقگی و بیتأثيری سياســی، احساس بیقاعدگــی سياســی، احســاس بيگانگی سياســی، احساس بیاعتمادی سياسی، احساس ناامنی سياسی، اجتماعی، اقتصادی، احساس نااميدی نسبت به آينده؛ نوعی عبور از گروههای مرجع مألوف و مرســوم؛ و نيز، نوعی تغييــر هويتی، فرهنگــی، اجتماعی و معرفتی، قرار گرفته است.

بــراي برونرفــت از ايــن وضعيت، از يک ســو، نخســت، بايد باور كنيم كه «آينده همان ساختن اســت». اما توصيف آينده به عنــوان «قلمرو امكان» را نبايد به ايــن معنا فرض كنيم كه مــا قدرت نامحدودي براي خلق رؤياهــاي خود داريم، بلكــه چنين توصيفي ما را در موقعيت ملوانــي قرار ميدهد كه همزمان بايد باد را پيشبيني كند كه در حال شــروع به وزيدن اســت و در همــان زمان عجلــه كند كه به نقطه امني برســد. دوم، بپذيريــم كــه آينده را صرفا از رهگــذر ردگيري آثار و نشانههايش كه در ســرزمين «گذشته» و «حال» باقي گذاشــته، ميتوان مورد تعقيب قــرار داد. به بيان ديگر، بايد اعتقاد داشــت «آينده» در زمان «گذشته» و «حال» مخفي اســت. به تعبير بودا، «ما همان چيزي هســتيم كه انجام دادهايم و آنچه خواهيــم بود كه اكنون انجام ميدهيم». ســوم، بپذيريم «چيزي مطبوعتر و مطلوبتر از يك باد براي كسي كه مقصد خود را نميداند، نيست». چه عالئم و نشــانههاي داللتدهنــده و راهنمايي براي پيشبيني و شــناخت روندهايي كــه در محيط ما جاري و ساري هســتند ميتوانند وجود داشته باشند، زماني كه خود ما نميدانيم به كجــا ميرويم؟ صرفا با قرارگرفتن در مسير اســت كه آينده در قلمرو اراده ما قرار ميگيرد و موضوع ســاختن و پرداختن ميشــود. سنكا، ميگويد: «كسي كه نميداند دارد به كجا ميرود، نميتواند بگويد كه كدام جهــت وزش باد براي او مطلوب اســت». اگر خــود ما ندانيم كه به كجا ميخواهيم برويم، چه هدفي ميتواند براي تالش جهت پيشبيني آيندههاي محتمل و روندهــاي پنهــان در محيط كنونيمان وجود داشــته باشــد؟ از اين نظر اســت كه آينده حيطــهاي براي اراده اســت و چهارم، همگان بر اين اصل گردن نهيم كه هيچ راه برونرفتي از شرايط موجود، وجود ندارد كه وضعيت موجود را به چالش نكشد، حتي اگر به اين نتيجه منتهي شود كه وضعيت موجود بهترين حالت ممكن است و در يک كالم، بايد بپذيريم پيشــگويی كار احمقها، پيشبينی كار ســاحران و پيشســازی (پيشنگاری) كار عقالست؛ بنابراين «گذشــته» را موضوع «خوانــش» و «اكنون» را موضوع «نگارش» و «آينده»ی خود را موضوع «پردازش و زايــش» قرار دهيم و آن را با قلــم كنِش حكمتآلود (پراكسيس) خود بنويسيم.

از ســوی ديگــر، اصالحطلبــان ضرورتــا بايــد اصالحطلبی را بر شكلی از ارتباط بازانديشانه با زمان گذشته و حال متكی كنند و از رهگذر نقد و آفرينش بیوقفه خودشــان به خودآيينی خــود پويايی و مانايی ببخشند. از اين منظر، تبديل خوِد اصالحطلب به عاملی خودآيين و «منِانديشــنده» صرفا از طريق تفكر انتقادی (هستیشناسی انتقادی خود) و از طريق در دورانزيستن ميسر است. در دورانبودن و زيستن، به معنای قراردادن خودمــان در جريان لحظات فرار و ناپايدار نيســت، بلكه به معنای قراردادن خود در مســير و متن و بطن شرحها و تفســيرهای دشوار و پيچيده تاريخی و آفرينش عصری خود اســت. در دوران زيســتن، هم با در آغوشكشيدنِ واقعيتهای زمان و زمانه و هم با خلق و آفرينش دوباره آنــان- توأم با نوعی عبور از آنان- قرين و همراه اســت. تاری كه ما را به زمان و زمانهمان وصل میكند، وفاداری ارتدكسمشرب به عناصر آموزهها و آموختههای ديروز و امروزمان نيســت، بلكه فعاليت بیوقفه ايستار گفتمانی ماست، يعنی خويگان (اِتوس) گفتمانیای است كه يک آن دســت از نقد دوره تاريخی خويــش برنمیدارد (در بيــان كانتی-فوكويی). چنانچه از اين منظر اصالحطلبی را همچون نگرش يا اتــوس فهم كنيم و آن را در قاب و قالب نحوهای از ارتبــاط با واقعيت معاصر، يک انتخاب ارادی از ســوی مردمانی خاص، شــيوهای از انديشيدن و احســاسكردن، نحــوی از كنــشورزی و رفتاركــردن كه درعينحال هــم بيانگر نوعی تعلق اســت و هم به عنوان يک وظيفه پديدار میشــود، نقش و نقاشی كنيم، آنگاه بايد بگوييم اســتمرار در الهامگرفتن از اين روح و اتوس اصالحطلبی و وفــاداری به آن چيزی خواهد بود كه همــواره از اصالحطلبی در بنيــان و از ابتدا يك نقد راديكال ســاخته است؛ يعنی روشی كه آمادگی انتقاد از خــود را دارد. اين نقد اصوال و صريحا از خود میخواهد كه راه تغيير و دگرگونســازی خود، راه ارزشيابی مجدد از خود و راه تفسير دوباره خود را باز بگذارد. اصالحطلبان بايد دائما تالش كنند خودشــان باشــند و نباشــند؛ به خود امكان وجود بدهنــد و از بتوارهكردن آن امتناع كنند؛ دائما از خود بپرســند: اكنون در كدامين مرحله عمل سياسي قرار دارند؟ اقتضاي نظري و عملي اين «مرحله» چيســت؟ در اين شرايط، كدامين گفتمان از استعداد و امكان اســتعاری و هژمونيکشدن برخوردار اســت؟ كدامين گفتمان میتواند چهره پرومتهای داشته باشد - يعنی توأمان گفتمان/پادگفتمان، قدرت/مقاومت، تودهای/نخبهای، سنتی/مدرن، ايرانی/جهانی ...و باشد؟ كدامين گفتمان میتواند رهروان و همرهانی از جنس و نوع تمامی انسانهای آزاد و آزادانديشی داشته باشد كه به حكم شــأن انســانی خود مايلاند كه در مسيرش گام بگذارند و هدفشان بيش و پيش از تسخير قدرت، تلطيف و تصحيح آن باشد؟ كدامين گفتمان میتواند از استعداد و قابليــِت «دردســترسبودگی» و «استفادهشــوندگی» بيشتری برخوردار باشد و نقش كليد درهای بسته را بازی كند؟ كدامين گفتمان از اســتعداد و امكاِن ابتنای سلطه بر رضايت، اجماع، اقناع و عقل سليم، به جای زور، ايجاِد يــک نيروی متحــد تاريخی و رهبری اخالقــی، فرهنگی و فكــری آن، دراختيارگرفتــن ذهــن و انديشــه عامالن اجتماعــی، ايجاد زنجيره هــمارزی و زنجيــره تمايزها، رســوب در اليههای مختلف اجتماعی، انطباق و تعامل با واقعيتها و ســاماندادن به نابســامانیها و شــرايط متحول، هويتبخشی به فرد و نيروهای اجتماعی، توزيع معنويت و تخصيص مقتدرانه ارزشها در سطح جامعه، ايجاد محيط خارجي مناســب (از رهگذر تشنجزدايي و همزيســتي مســالمتآميز با ساير كشــورها)، برخوردار اســت؟ و در يــک كالم، كدام گفتمان میتواند مشــق و انشای زمانه و روح زمانه باشد.

اصالحطلبــان بايــد بپذيرنــد به تصريــح فوكو، «اصالحــات در خود وجود نــدارد. اصالحات در هوا و مستقل از كســانی كه آن را انجام میدهند، وجود ندارد. نمیتوان كســانی را كه بايد اين اصالحات را اداره كننــد، در نظر نگرفــت»؛ بنابراين، بايد تــالش كنند خود مظهر و الگوی آنچه باشــند كه میگويند و میخواهند. نهايتــا، اصالحطلبان بايد بپذيرند – بــاز به گفته فوكو - «اصالحــات هرگز چيــزی غير از نتيجه فرايندی نيســت كه در آن درگيــری، رويارويی، مبارزه، مقاومت ...و وجود دارد»؛ بنابراين، خود را برای گامنهادن در مسيری سخت و دشوار مهيا كنند و نارفته راه رسيدن را؛ و ناكشيده رنج، گنج را طلب نكنند.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.