سوءتفاهمهايی در باب كليله و دمنه

Salnameh Shargh - - داستان - علی شروقی

برای محمدرضا مرعشیپور

برزويه، طبيبی ســخت حاذق بود؛ بزرِگ طبيباِن پارس و مردی جدی و با پشــتكار كه نقل اســت درد را به يک نظر درمیيافت و هيچ تشــخيص اشــتباه در كارش نبود. از دو چيز میگويند تا ســرحد مرگ نفرت داشــت و آن دو چيز را خوار میشمرد و وقعی نمینهاد: نخســت شعر و افســانه و دوم موسيقی. گوســانها و خنياگرانی را كه در معابر و كوی و برزن مردم را به آوای چنگ و عود و نقل شعر و افسانه سرگرم میكردند جرثومهی فساد میدانست و معتقد بود نسل اين حرامزادگان را بايد از زمين برداشت چون در جهان فساد میپراكنند و كل عالم را به تباهی میكشند. بزرگمهر به علم برزويه ايمان داشت اما معتقد بود كه اين حكيم فرزانه كه در تشخيصاش هيــچ خطا راه ندارد و صد درِد صعب را به اشــارهای دوا میكنــد حيف و صد حيف كه زندگی را اينقدر به خود سخت میگيرد. همواره با شاه كه برزويه را سخت دوست داشت میگفت، برزويه حيف كه حريف عيش و شادكامی نيست و با او تنها از معقوالت میشود ســخن گفت. خواص دارويی فالن گياه و بهترين شــيوهی مداوای فالن درد و اين دســت اباطيل كه تنها مســير مرگ را درازتر و مشقتبارتر میكنند و بر هراس از مرگ میافزايند بیآنكه بهحقيقت، مرگ را چارهای بيابند. بزرگمهر از شادخواری كه هوش از كف میداد قهقههای میزد و میگفت، طبابت... هه... باطلاالباطيل ... برخــی را باور بر اين اســت كه مســبب فرســتادن برزويه بــه هند برای گــردآوری كتب حكمتآموز هندوان در آيين حكومتداری همين بزرگمهر بوده اســت. شــكاكان كه در تَروتازهتريــن ميوههای عالم نيز ِكرم میجويند و در پاكيزهترين عمارتها پی پليدی میگردند گفتهاند از ســر بخل و حســد. ُرنود گفتهاند صرفا محض مزاح و تفريح. آنها كه میكوشند بهضــرب منقاش از هر چيز ياوه و مهمل معنايی بيرون كشــند گفتهاند از ســِر خيرخواهی تا جهاناش قدری وســعت گيرد و اصحاب آتش و كرســی و نقل و افســانه گفتهاند آنچه شــاه برزويه را برای آوردناش به هند فرســتاد اصال وجود خارجی نداشت و موضوع حتا نه خيرخواهی يا بدخواهی بزرگمهر كه ســنگقالبكردن برزويه بوده اســت و فرستادنش پی نخود ســياه تا بيش از اين موی دماغ نباشــد چراكه جاسوسهای شــاه خبر آورده بودند كه برزويه در خفا با شاه و دربار خصومت میورزد و از اين فراتر مشغول تحركاتی عليه دربار است و هوادارانی را هم پيرامون خود گرد آورده است و دير نيست كه خلقی را عليه شاه بشوراند. در اين ميان اما حكايت ديگری هم در افواه هســت؛ اين را مسافری از هند برايم گفت. مردی جهانديده و بذلهگو كه به جستجوی نوادر و عتيقهجاتی از هر جنس گرد عالم میگشت و از هرچه و هركه فكر كنی نكتهای و حكايتی نغز در انبان داشــت. حرف برزويه و كليله و دمنه و شــايعاتی كه پيرامون او و اين كتاب رواج داشت كه بهميان آمد مرد هندی گفت مرِدرندی دندانگرد گوش دكتر را بريد و كتابها را برايش فراهم كرد. كتابهايی كه برزويه میخواست ممنوع بودند و تنها در مخازن پادشــاه نسخههايی از آنها موجود بود. برزويه ابتدا رازش را با كســی نگفت. گفت به قصد تهيهی برخی گياهان طبی به هند آمده اســت. رفتهرفته اما خود را به خاصهُخالِصگان دربار پادشــاه هند نزديک كرد و با يكیشان كه میگفت خزانهدار پادشــاه است و كليد گنجينههای او را بهدست دارد طرح دوستی ريخت و راز كتابها را با او

در ميان گذاشت. مرد در ازای اين مأموريت خطير پولی كالن طلب كرد. برزويه پول را پرداخت. مــرد رفت و چند روز بعد كتابهايی با زبانی غريب تحويل برزويه داد و گفت اين همان زبان حيوانات اســت كه سليمان نبی میدانســته و اكنون هيچكس اين زبان نمیداند جز خود او كه آخرين بازماندهی قومی است كه به اين زبان تكلم میكردهاند. برزويه تتمهی مالی را كه بههمراه داشت به مرد داد و مدتی مديد را به آموختن آن زبان صرف كرد آنقدر كه زبان خود را از ياد برد و وقتی تهيدست و آسوپاس با كتابی فراهمآمده از كتابهای خزانهی شاهی كه مرد خزانهدار برايش آورده بود به ايران بازگشت همه از دم ديوانهاش پنداشتند. جهانگرِد هندی آهی كشــيد و گفت، به ســر كتاب اصلی معلوم نيســت چه آمده است اما بعدها جهانگردی عرب داستانهايی از زبان حيوانات را بهجای آن كتاب كه برزويه با خود به ايران آورده بود به اينوآن قالب میكند و وقتی میبيند كه دارد َشر میشود، آن داستانها را به ابنمقفع نسبت میدهد. در قرن هفتم هجری، سعدی كتاب اصلی را در بساط تاجری در جزيرهی كيش میيابد و بلند میكند و آن را به معشــوقهاش كه شــيفتهی دانستن زبانهای ناشناخته و از ياد رفته بوده پيشكش میكند. جهانگرد هندی سخت مشتاق بود كتاب را بيابد و میگفت آخرين ردی كه از كتاب يافتهاند در همان بساط معشوقهی سعدی بوده و بعد ديگر كســی نمیداند به سر آن كتاب چه آمده است و هرچه به نام آن كتاب به زبانهای مختلف ترجمه شده همه قالبی و بیارزش است. به او نگفتم كه كتاب حاال دســت من اســت. آن را در بساط مردی كه از نسخ خطی سررشته نداشــت يافتم. مثنوی را روی كاغذ سمرقندی كه از ازبكستان خريده بودم رونويسی و تجليد كردم و بهعنوان نســخهی خطــی به مردِک كودن انداختم و اين نســخه را مفت از چنگش درآوردم. حاال كتاب برزويه دســت من اســت، و من در جنگلی از كلمات بیمعنا دســتوپا میزنم تا راهی بجويم به آنچه وعده دادهاند اگر به معنای اين واژگان دست يابم به من عطا كنند. شبها همين كه میآيم كار رمزگشايی از كتاب را آغاز كنم كالغها میآيند دوروبرم جمع میشوند و من كه روباهم، برايشان قالبهای پنير میاندازم اما باز دست از سرم برنمیدارند. باز سروكلهشان پيدا میشود و شتاب دارند ببينند اين متن ِكی به زبان آدميزاد در خواهد آمد.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.