سالهای دور از خانه

Setare Shargh - - یادداشت -

وقتیکه رها از دغدغهها و مشغلههای هرروزه دفتر خاطرات را از تودرتوهای خاک گرفته ذهنم بیرون میآورم و صفحات آن را ورق میزنم بغضی غریب گلویم را فشار میدهد و با بوی غریبه آشنای آن سالها خرواری از خاطرات را بر روی احساسات مردۀ این روزها گویی آبپاشی میکنم و روحی تازه به آن میبخشم و سوار بر کلک خیال به آن روزهای دور سفر میکنم... یادم نیست که ساعت شش یا شش و نیم صبح بود که با صدای رادیوی ازیادرفتۀ این روزها و نوای شیر خدا یا آن موزیک وحشتناک تقویم تاریخ از خواب بیدار میشدیم و دست و رو شسته و نشسته آمادۀ رفتن به مدرسه میشدیم. بوی ناهار در آن ساعت صبحگاه برای خیلیها عجیب است و بس غریب؛ اما برای ما بچه معلمها بس تکراری بود و همیشگی. ناهاری که مامان صبح زود بیدار میشد و قبل از رفتن به مدرسهاش برای ما میپخت تا ظهر که از مدرسه میآمد دغدغه نهار نداشته باشیم و البته بماند بابایی که اول هفته به روستا میرفت و به جهت دوری راه بیتوته میکرد و فقط آخر هفته در کنار ما بود. ایکاش میشد برای هر جمله و در میان یا پایان آن ایموجی یا همان شکلک مختص به آن جمله را به کار برد تا عمق احساس را در هر جمله با تمام وجود بتوان احساس کرد و نیز منتقل نمود. برای نوشتن و به روی کاغذ آوردن خاطرات یکعمر زیستن با پدر و مادری معلم مطمئناً نگارش چند جمله عمق ماجرا را نشان نمیدهد اما باید به چند خاطرۀ تلخ و شیرین از آن دوران بسنده کرد. باشد که مطلب فوق قطرهای باشد در جهت جبران دریایی از زحمات معلمانی که برای ما عمری را گذاشتند و اکنون... خاطرم هست که در روستای چاهک بودیم و خانهمان در بالای کوه بود. خانهای که برای مشصادق خدابیامرز بود و از آن بالا همۀ روستا دیده میشد و مدرسهای که در پایین کوه بود. برف و باران بود که میبارید و بابا به همراه دیگر مردهای روستا برای آمدن بچهها به مدرسه از میان حجم سنگین برف که از قد و قامت ما بیشتر بود تونل میزدند و با بیل و کلنگ برف را کنار میزدند تا ما بهپایین کوه بیاییم و تازه آنجا در پایین کوه گویی رودی حدفاصل ما و مدرسه از شدت باران و برف به راه افتاده بود که با در بی چوبی حائلی درست میکردند و ما را به مدرسه میرساندند تا خدایی نکرده حالا که از آن برف سنگین خلاص شده بودیم، لااقل در این جوی خروشان غرق و هلاک نشویم... و البته مادری که آن روزها معلم نهضت بود و خانه به خانه میرفت تا زنان و دختران روستا را به سر کلاس درس بیاورد. کلاس درسی که در مسجد روستا بود و تختهای پر از گچ و آن تختهپاککنهایِ پاک نکنِ دوستداشتنی. برای غایبهای کلاس از بلندگوی مسجد اعلام میکردند که مثلاً دختر حاج قاسم یا زن رضای حسینا بیا به مسجد که کلاس شروع شد. کلاسی که گاهوبیگاه با طفلی شیرخوار در بغل سوادآموزان شروع میشد و با گریههای نوزادان آن کلاس زنگش میخورد و عدهای راهی قالیبافی میشدند و عدهای به خَلَمه -گوسفند چرانیمیرفتند و بماند جماعتی که به سر آب روستا میرفتند تا آن بانکه های نوستالژیک را از آب زلال چشمۀ روستا پر کنند؛ و همان روستانشینان چه سخاوت بلندی داشتند که گاهی شیر و کره به خانۀ معلم روستا میآوردند و گاه گوشت و شیرۀ انگورهایشان را... و البته یادش به خیر شبهایی را که گرگها در چند قدمی خانه زوزه میکشیدند و ما از ترس لحاف را محکمتر به سرمان میکشیدیم تا صدایی نشنویم و کودکانه آرزو میکردیم که ایکاش بابا و مامان معلم نبودند و ما در شهر میماندیم... و بازهم یادش به خیر پسران همسایه را که شاگرد بابا بودند و یکی از آنها به جبهه رفت و بعد از چندی مجروح شد و با دستی که به یادگار در آنجا گذاشت و البته بس سرافراز به خانه برگشت و آبرویی شد بر امتداد عزت و آبروی بلند جماعت روستانشینمان... بعد از چند سال که ما در شهر بودیم و بابا در روستاها بیتوته میکرد این بار خانوادگی راهی روستایی به نام تندک شدیم. روستایی که آن زمان آوازۀ اکنون را نداشت و بسیار بکر بود و بس دستنخورده. مادر در تندک درس میداد و بابا به روستای کناری یعنی مچ میرفت. با موتوری دوستداشتنی به نام ایژ که عشق آن روزهای روستانشینان بود و اکنون جز خاطرهای از آن چیزی به یادگار نمانده است. از تندک برایتان بگویم روستایی که ماسوله وار ساختهشده بود و همه خانهها بر روی کوه بود و پشت کوه نیز پر از باغات و سر سبزی، پر از دشت و دمن و پر از روزگاری پر از خاطرات تکرار نشدنی. بعضی وقتها که میگویند فلانی گویی از پشت کوه آمده است از فهم طرف خندهام میگیرد - و درواقع گریهام میگیرد!- که فقط از لغت جملهای را فهمیده و اگر این پشت کوههای نوستالژیک و رؤیایی را میدیدند حتماً با خودشان آرزو میکردند که ایکاش بچۀ پشت کوه بودیم... بگذریم ... در تندک مادر دوپایه همزمان درس میداد و در یکطرف کلاس اولیها نشسته بودند و در طرف دیگر پنجمیها. دخترهای هر کلاس جلوتر و پسرها در میزهای عقب. خوب خاطرم هست که بعضیها آنچنان جثههای بزرگی داشتند که گمان میکردیم مادرزادی آنقدر تنومندند ولی غافل از اینکه یا چند سال در آن پایه مردود شده بودند و یا چند سال دیر راهی مدرسه شده بودند. در کلاس اول مادر، دختر نحیف و نازنینی به نام لیلا بود که بسیار دوستداشتنی و مظلوم بود. لیلایی که در غروب یکی از آن روزهای روستا با یک سرماخوردگی کوچک راهی خانۀ بهداشت روستا شد و با تجویز اشتباه به فاصلۀ فقط چند ساعت رهسپار دیار باقی شد. هنوز خاطرم هست که لیلا را با تریلی نارنجیرنگی سراسیمه به شهر بردند و آخر شب پیکر بیجانش را در صندوقعقب پیکانی سفید به روستا آوردند و غبار مرگ آن روزهایمان را سیاه کرد و خاطرهای بس تلخ تا آخر عمر برای همه به یادگار گذاشت... خانۀ ما فقط یک اتاق بود و غریبه با سنت برق موتوری شب را به صبح میرساندیم. برقی که ساعت 9 شب قطع میشد و اگر شورای روستا سریال دلنشینی را قصد تماشا میکرد به طبع آن یکساعتی دیگر هم خوشخوشانمان میشد که برقداریم و میتوانیم مشقهایمان را تمام کنیم و پسازآن باید زیر نور چراغتوری مشقها را بنویسیم. مشقهایی که معلمش مادرمان بود و بالاسرمان بیدار مینشست که باید تمام و کمال بنویسید و شما فرقی با دیگر بچهها ندارید و ... خاطرم هست بابا صبحها به روستای کناری میرفت و - او معلم هر پنجپایه بود و صدالبته هم معلم بود و هم مدیر و هم معاون - غروب برمیگشت. آن روز هرچقدر منتظر بابا نشستیم تا بیاید و بعد ما را با موتور دوری بزند خبری نشد که نشد. فردای آن شب تمامنشدنی بابا را با ماشین به تندک آوردند. بابایی که دست و پایی کوفته و شکسته داشت و چشمانی بس ورمکرده. حکایت ازاینقرار بود که به سبب تاریکی هوا بابا آن شب در چاه روستای مچ افتاده بود و تا ساعتها بیهوش بود و پسازآن تنها با نالههایش از ته چاه توانسته بود مردم را خبردار کند که معلم روستایشان در چاه افتاده است. خاطرهای در آن زمان تلخ و اکنون شاید برای دیگران شنیدنی و خندهدار! آن سالها میگذشت و بابا و مامان به این روستا و آن روستا میرفتند و فرزندان آن دیار را همچون فرزندان خود به زیر بالوپر میگرفتند و برایشان در سوادآموزی بیهیچ غلوی سنگ تمام میگذاشتند. بماند که مردم روستاها هم خیلی بیشتر از ما مثلاً شهریها منظور و محبت داشتند و در جبران کم نمیگذاشتند... بابا میگفت در روستایی بودم و شاگردی داشتیم بسیار تنبل و البته بسیار ترسو. یک روز که طبق معمول همیشه نه مشقی نوشته بود و نه تکلیفی انجام داده بود به زبان تهدید به او گفتم اگر مرتبه بعد مشق و تکلیفت را انجام ندهی فردا تو را داخل همین کوزۀآب میکنم. فردا از راه رسید و پسرک به مدرسه نیامد و ما با خود گفتیم یا مریض است و یا با خانواده به شهر رفته است. چند روزی گذشت و خبری از پسرک نبود تا اینکه یکشب پدرش به در خانۀ ما آمد و بعد از سلام و حال و احوالپرسی فهمیدم که پسرک فکر کرده واقعاً قرار است او را در مدرسه داخل کوزه بگذارند و به همین خاطر در خانه مخفیشده و به مدرسه نمیآمده است... روزگار معلمی آموزگاران این خطه پر از خاطراتی بس تلخ و شیرین است. خاطراتی که با یادآوری آنها گریه بر تارک صورت مینشیند و حس خاصی به معلمان بازنشستۀ این روزها دست میدهد. معلمانی که بیهیچ توقعی فرسنگها راه را میرفتند و عمرشان را بهپای تعلیم و تربیت فرزندان روستایی و شهری این مرزوبوم گذاشتند. معلمانی که سیاهی موهایشان را با سپیدی زودهنگام این حرفه معامله کردند و اکنون جز احترامی درخور خدمتشان چیز دیگری را تقاضا نمیکنند... به امید روزی که زحمات معلمین را نهفقط در هفتهای به این نام بلکه در برگ برگ تقویم روزها و شبهایمان به یادآوریم و ارجی بهغایت زحماتشان بر آنها بگذاریم.

کلاسی که گاهوبیگاه با طفلی شیرخوار در بغل سوادآموزان شروع میشد و با گریههای نوزادان آن کلاس زنگش میخورد و عدهای راهی قالیبافی میشدند و عدهای به خَلَمه -گوسفند چرانی- میرفتند و بماند جماعتی که به سر آب روستا میرفتند تا آن بانکه های نوستالژیک را از آب زلال چشمۀ روستا پر کنند؛ و همان روستانشینان چه سخاوت بلندی داشتند که گاهی شیر و کره به خانۀ معلم روستا میآوردند و گاه گوشت و شیرۀ انگورهایشان را... در کلاس اول مادر، دختر نحیف و نازنینی به نام لیلا بود که بسیار دوستداشتنی و مظلوم بود. لیلایی که در غروب یکی از آن روزهای روستا با یک سرماخوردگی کوچک راهی خانۀ بهداشت روستا شد و با تجویز اشتباه به فاصلۀ فقط چند ساعت رهسپار دیار باقی شد. هنوز خاطرم هست که لیلا را با تریلی نارنجیرنگی سراسیمه به شهر بردند و آخر شب پیکر بیجانش را در صندوقعقب پیکانی سفید به روستا آوردند و غبار مرگ آن روزهایمان را سیاه کرد و خاطرهای بس تلخ تا آخر عمر برای همه به یادگار گذاشت...

حمید قانعی

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.