عزت نفس

Setare Shargh - - یادداشت - صفورا تقویمقدم

اصلاً بگذار همه فکر کنند همیشه آنلاینم. حتماً آنهایی که جلو اسمشان زده last ‪seen recently‬ (همان مخفی شدن توی تلگرام( هم مدام مثل من حواسشان پرت بوده و گوشیشان را آنلاین نگه میداشتهاند که recently شدهاند. ولی من از این قرتیبازیها اصلاً خوشم نمیآید. بلندگوی بانک شماره 88 به باجه 3 را میخواند. نمیدانم چرا باجه یک اینقدر اسلوموشن است و موسموس میکند. اربابرجوعش این یارو است که موهایش را دماسبی بسته، با عینک کائوچویی و تیشرت آستینکوتاه نیلیاش.

دکمه نوبت دستگاه شمارهگیر را فشار میدهم. توی کاغذ کوچولو نوبت 97 هستم. توی بلندگو میگوید شماره 86 به باجه 3. شماره 86 به باجه 3. حالا حالاها نوبتم نمیشود. مینشینم روی ردیف نیمکتها. نوبتم را توی زیپ بیرون کیفم میگذارم. به قول خاله فری «گوشی دستیام» را از توی کیفم برمیدارم. تا تلگرام فیلتر نشده باید عقدههایم را خالی کنم. راستوحسینی از وقتی شنیدم تلگرام میخواهد فیلتر شود بیشتر برایم لذتبخش شده. به نظر میرسد قضیه جدی باشد و از تلگرام باید خداحافظی کنیم. مطلبی از کوروش با عکسش روی صفحه: بعد از مرگم هیچکس برای من گریه نکند. بعد از مرگم برایم دست بزنید و شادی کنید. یکهو یاد سقراط بزرگ افتادم که وقتی میخواستند جام شوکران را بهش بدهند خوشحالتر از همیشه گفت من مرگ را بسی از زندگی این دنیا لذتبخشتر میدانم. بلندگوی بانک شماره 88 به باجه 3 را میخواند. نمیدانم چرا باجه یک اینقدر اسلوموشن است و موسموس میکند. ار با ب ر جو عش این یارو است که موهایش را دماسبی بسته، با عینک کائوچویی و تیشرت آستینکوتاهنیلیاش. میروم توی کانال دیگر. نوشته: بهرام رفت و صدایش ماند. عکسی از بهرام زند به همراه چند شکلک غمگین پایین متن. وای بهرام زند با آن صدای نابش توی بچههای مدرسه والت، لینچان )جنگجویان کوهستان(، ناوارو، شرلوک هلمز، ژان رنو، همین جمعه پیش فیلمی از شبکه نمایش بهجای جرجکلونی معروف ازش دیدم. یعنی اگر ژان رنو یا جرجکلونی فیلمی جدید بازی کنند دیگر صدای بهرام زند... دارم مطالب مربوط به بهرام زند با قسمتهایی از صدای نابش را میشنوم که خانم کناریام که مقنعه پوشیده با مانتوی سبز لجنی، به خانم چادری کناریاش با صدای تقریباً بلند میگوید چرا راه دور برویم، همین مدیریت پسماند که رفتم چند روز پیش، طَرَف با پررویی تمام ورداشت گفت: ـ کم وسیله بهداشتی و پوشک بچه میاندازید توی زبالهها! خانم چادری گفت: میخواسته هر چی لیچار بلدی بارش کنی! آره بهش گفتم: ـ وحی مُنزل که نیست این پسماند. آنهایی که قدرت خریدشان سر به فلک میکشد زباله تولید میکنند، نه ما مستأجرها. پوست موز و آناناس و کارتن مقوایی سوفلهخوریمان کجا بود؟ پرید توی حرفم: ـ حرف توی دهانم نگذار. چرا قیاس معالفارق میکنید خانم؟ بامبولبازی هم درنیاورید، قانون قانونه. گفتم: ـ میخواهی ما را سر بدوانی، چرا داری پرتوپلا میگویی؟ دیوار حاشایت هم که بلند است. این پسماند و مدیریت کردنش به این سبک، یکجور نامردی است به ولای علی. لعنت به این دنیای عوضی بیسروته. طَرَف بدقلقتر از این حرفها بود: ـ این چیزها توی کَتِ ما نمیرود. باید تمام و کمال بپردازی! کِرمَم گرفته بود با همین کیفم بکوبم توی ملاجش، اما نمیشد. وقتی دیدم آبم با او توی یکجو نمیرود اجازه دادم با همان پست و مقامش دلش خوش باشد. آبدارچی بانک با یک سینی چای بالاسر کارکنان یکییکی چایشان را میگذارد روی میز. به نظر میرسد همهشان چاییهای دو آتشه باشند که برای هرکدامشان یک لیوان مَحَکگذاشته. همین دیروز بود که فهیمهخانم جلوم را گرفت که فلان همسایه که شوهرش تاکسیدار است گفته که جشن تولد دخترش دلسا را خانه ما بگیرد، ولی دلسا به دوستهایش بگوید اینجا خانه خودمان است. فقط دوستهایش را دعوت کرده. فهمیهخانم میگفت: تو رو خدا میبینی؟ رو که نیست سنگپای قزوین است. به نظرت اجازه بدهم خانه ما تولدش را بگیرد؟ گفتم: رکوپوستکنده بگو نه! اینجور کارها مسئولیت دارد و اِل و بِل. توی دلم گفتم: تو هنوز برای بدبخت کاری نکردهای اینجوری داری پُز میدهی و خُردشان میکنی پیش من! وای به حال روزی که تولد یکی را توی خانهات بگیری. دیگر حنای فهمیهخانم پیشم هیچ رنگی ندارد. آن خانمی که از پسماند و مدیریت پسماند میگفت میرود و بهجایش مرد میانسال و چاقی روی صندلی کناریام مینشیند. دختربچهای هم روی صندلی ردیف جلو ایستاده و عروسک نوزادی کچلش را توی دو تا مشتش گرفته و شکم عروسک را فشار میدهد و میگوید ‪I love you‬ . مادرش هم مدام میگوید نزن اینو. عجب گرفتاری شدیم. به کوکو سبزی و آشم نمیرسم امروز! توی کوکو سبزی درست کردن حرفی برای گفتن دارم. چه موس موسی میکند این باجه یک! ببین با چه رویی دارد چایش را هورت میکشد. توپم حسابی پر است از دست این باجه شماره یک. خودش را هم زده به موشمردگی انگارنهانگار اینهمه آدم اینجا منتظر نشستهاند. میروم پیش رئیس بانک که چرا باجه یک ...؟ باجه 2 هم که خالی از کارمند.... میگوید باجه یک مختص رقمهای بالاست. دوزاریام حالا جا میافتد که قضیه ژن خوب و از این حرفها است! میگویم خلاصه الآن عصر تکنولوژی و ارتباطات است. اینهمه جوان بیکار هم که توی این مملکت. رئیس بانک هم آنقدر آسمان ریسمان به هم میبافد که دست ما نیست و فلان و بیسار که فراموش میکنم برای چی اصلاً آمدم پیشش. میگویم: ببخشید اسائه ادب شد. میروم مثل بچه آدم سرجایم مینشینم. یادم میآید زمان بچگی از صبح تا تَنگ غروب توی صف مینشستیم بهجای پدر و مادرمان، حتی ناهارمان را هم میآوردند همانجا توی صف میخوردیم تا نوبتمان شودکه یک کلهقندی، یا روغن نباتی قویی، برنج تایلندی و نفت بگیریم. حالا بگو قند و برنج وارداتی بود، نفت که مال خودمان است، توی صف ایستادنش دیگر چه صیغهای بود؟ توی زمان بچگیام حسابی مانده بودم که خانمی جوان آمد جلوم ایستاد و احوالپرسی بیمعنایی کرد: ـ ببخشید بچۀ کوچک دارم پول شیر خشکش رو... زل میزنم توی چشمهایش و هیچی نمیگویم. پشتبندش میگویم: ـ شوهرت کجاست؟ ـ معتاده خواهر! دستش را میگیرم و میرویم از بانک بیرون جلو در بانک بهشمیگویم: ـ حتماً تو مردی و او زن؟ هیچینمیگوید. میگویم: ـ مگه سیسال بیشتر داری؟ چه جوری میتونی دستاتو پیش هر کَس و ناکس دراز کنی. ماشاا... سُرومُروگُنده، مگه دستت چلاقه، یا علیلی خداینکرده، برو قالیبافی کن، سبزی پاککن، بافتنی بباف، عروسک درستکن، چه میدونم گلسازی کن، پادری درستکن. اجازه دادی اعتیاد شوهرت خدای زندگیات شده. زنهایی مثل تو باعث میشن که بعضی از مردها اینقدر سوء استفاده کنن. همینجور که میره مواد شو جور میکنه؛ از زیر سنگ هم که شده، بره خرجی زن و بچهاشو رو بیاره! ـ بالش زیر سر مَردِت نشو، بذار کلهاش محکم بخوره زمین. صورتت رو همیشه باسیلی هم که شده سرخ نگهدار. مستأصل نگاهم میکند و از جلوم دور میشود. سریع کاغذ نوبتم را از توی زیپ بیرون کیفم برمیدارم و شماره تلفنم را تویش مینویسم و دنبالش میروم و بهش میدهم: ـ این شماره منه، هر وقت دوستداشتی زنگ بزن، حتی نصف شب. حاضرم راهنماییات کنم. هیچی نمیگوید و میرود. خاکبرسر این عادت بکنند، یعنی عادت به تنپروری و خرد کردن شخصیت تا اینحد. حالا من بیعقل را بگو! اینهمه کاغذ توی کیفم، از بس رفته بودم توی نخ این زن یادم رفت توی کاغذ شماره نوشتم و دادم دستش. باید همین الآن یک شماره دیگر بگیرم. باید بروم پیش مسئول باجه بگویم شماره من 97 بوده و گمشده. بالاخره ما توی این بانک بروبیایی داشتیم! نزدیک در بانک روی پلهها دارم میروم که یکی صدایم میکند. برمیگردم میبینم خانم لیفی است با همان سلام دخترم دلچسبش. مثل همیشه یک لیف ازش میخرم و ممنون میشود و میرود. انگار باهم تلهپاتی داریم یکجورهایی. هرچند وقت یکبار جلوم سبز میشود و لیف ازش میخرم. آنقدر ازش لیف خریدهام که فکر کنم اگر هرکداممان هر هفتهشت ماه یکبار هم حتی اگر لیفمان را عوض کنیم، پنج شش سالی ذخیره لیف داشته باشیم. تا باشد از این ذخیرهها! تازه آنقدر لیف به اینوآن هدیه دادهام که همه فکر میکنند آنقدر بیکارم که صبح تا شب به شغل لیف بافی مشغولم. میروم یک شماره دیگر میگیرم و به باجه شماره 3 میگویم که کاغذ نوبتم گمشده. او هم سرش را تکان میدهد و میگوید اشکالی ندارد. وای! ساعت یازده و نیم شد و کوکو سبزی و آشم دیر میشود. صدا میآید شماره 93 به باجه 3،. جوان تقریباً سیساله با تهریش و قیافهای که به بچههای بالا میماند میرود پیش رئیس بانک. صدایش نمیآید، ولی حسابی مخ رئیس بانک را کار گرفته. از قیافه رئیس بانک مشخص است که حوصلهاش سر رفته و دلش میخواهد جوان تقریباً سیساله با تهریش و قیافهای که به بچههای بالا میماند را با اردنگی پرتش کند. او هم مثل من دستگیرش میشود که فایدهای ندارد و میآید مثل بچهی آدم سر جایش مینشیند. میروم سر گوشیدستیام. حیف شد از نیم ساعت پیش تا حالا آنلاین بودم. همیشه همینجوری میکنم. میبینی یکیدو ساعت گوشی را همینجوری گذاشتهام و رفتهام به کارهایم برسم. اصلاً بگذار همه فکر کنند همیشه آنلاینم. حتماً آنهایی که جلو اسمشان زده ‪last seen recently‬ (همان مخفی شدن توی تلگرام( هم مدام مثل من حواسشان پرت بوده و گوشیشان را آنلاین نگه میداشتهاند که recently شدهاند. ولی من از این قرتیبازیها اصلاً خوشم نمیآید. خیلی توی اخبار شنیدهام که میگوید مسئولان تلگرام به اطلاعات شخصی کاربران دست پیدا میکنند. اصلاً بگذار دست پیدا کنند و شماره تلفن و نام و نام خانوادگی ما را بدانند. بگذار بدانند که خانمهای خانهدار پیام میدهند به همسرشان که یک بسته رُب گوجهفرنگی، یا پوشک بچه، یا عدس و لوبیا و شامپو و زردچوبه و پف فیل... بخرد. بگذار اصلاً بدانند سوغات سبزوار کلوچه است و غذای محلیاش کمهجوش)کلهجوش(. حالم حال آدمی را دارد که ته دنیاگیر کرده. گوشی دستیام را محکم میاندازم داخل کیفم. دلم میخواهد داد بزنم. اصلاً میگویی ما با غم عجین شدهایم. آخر چرا اینهمه آدم بدبخت بیچاره جلو راه من سبز شدند؟ همین دیشب که داشتم کتاب «دیگر اسمت را عوض نکن» از مجید قیصری را میخواندم، این دیالوگ را یادم ماند که یارو میگفت: «اگر آهنگ شادی از رادیو ایران شنیدید برای من هم ساعت پخشش را بنویسید. شادی چیز نادری است اینطرف مرز. شاید باورتان نشود سربازهای ما مدام روی موج عربی هستند، فقط به خاطر شنیدن آهنگهای شادی که شما دارید. اینجا اگر کسی غم نداشته باشد بهش میگویند مشنگ.» تازگیها ما رکورد داریم توی غم. رکورد اول یا دوم. اصلاً دلم میخواهد مرگ بهرام زند عزیز را به خانواده بزرگ دوبله تسلیت عرض کنم. به منوچهر اسماعیلی بزرگ، به منوچهر والیزاده تمامنشدنی، به خسرو خسروشاهی خاص، به مینوی غزنوی عزیزم، به شوکت حجت همیشه خندان، به ژرژ پطروسی، جلال مقامی، چنگیز جلیلوند، مریم شیرزاد و آقای حسین عرفانی و نصرا... متقالچی و ... مثلاینکه دارند شماره من را میخوانند. خدایا شکرت. تروفرز میروم روی صندلی مینشینم. صدای چای هورت کشیدن آقای باجه شماره 3 با صدای شمارش اسکناسهای قاطی شده. بالاخره قسط سی و سوم را هم پرداخت میکنم. نه به رئیس بانک نگاه میکنم، نه به کارمندها، فقط میزنم از بانک بیرون. دستم را میبرم توی کیفم که گوشیام را بردارم. گوشی نیست. هر چی دستم دنبال گوشیدستی میگردد نیست. کامل زیپ را باز میکنم، آهان اینجاست، سرخورده توی لیف. گوشی را از توی لیف درمیآورم. تلگرام را روشن میکنم: عکسی از جناب حسن آقای روحانی که چشمک زده و پشت سرش همان کلید معروفش و پایینش تایپشده: ـ ناقلاها دنبال فیلترشکن میگردید؟!!

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.