اتصالی

Setare Shargh - - گذر -

من یک مدیر هستم. با تمام خصوصیات یک مدیر موفق. یک مدیر موفق، عالوه بر دوستان زیادی که دارد و در مواقع لزوم میتواند روی کمکشان حساب کند، دشمنانی هم دارد. دشمن که نه! حسودهایی که چون خودشان مدیر نشدهاند، چشم ندارند مدیریت امثال ما را ببینند؛ هرروز یکچیز را علم میکنند و تا میتوانند سنگاندازی پشت سنگاندازی! البته ما مدیرهای موفق خوب بلدیم چطور در برابر این کلوخها و سنگریزهها جاخالی بدهیم. از حق نگذریم! هر کاری بلد نباشیم، این یک کار را خوب بلدیم. ولی گاهی آدم واقعاً میماند! هیچکدام از آموزههای مدیریتی به کارش نمیآید و مجبور میشود کوتاه بیاید و سر جایش بنشیند. از خدا که پنهان نیست؛ از شما چه پنهان، بعضی چیزها دست آدم نیست. حاال این آدم، مدیر موفقی باشد، یا هر چیز دیگری ! چند وقتی است سال ما ! یکی نیست بگوید بیانصافها! هرچه دستوپا زدید دستآویزی پیدا نکردید، گیر دادید به چیزی که راه در رو نداشته باشد؟ خدا را خوش میآید؟ یک استادی داشتیم ـ منظورم استادی که همین فوتوفن مدیریتی را یادم داد ـ خدا رحمتش کند تا زمانی که نفسش باال میآمد مدیر بود و مدیر ماند. مثل کوه پشت میز مدیریتش نشسته بود! انگار با سریش به صندلی مدیریتش چسبانده بودنش! همیشه میگفت: شگون نداره یک مدیر از صندلی و میزش بهناحق جدا شود! باید دودستی بچسبد که کاله سرش نرود! حتی اگر روزی به مقام باالتری ارتقاء پست داشتی، همان میز گیر دادهاند به سن و و صندلی قبلی را با خودت ببر! صندلی مدیریت همینجوری هم به کسی وفا نکرد، وای به اینکه هرروز عوضش کنی! تا بیایی و بخواهی اعتمادش را به دست آوری که به تو خیانت نکند، باید کنارش بگذاری . خدا رحمتش کند! همیشه میگفت خدا یکی! میز یکی! صندلی و مدیر یکی! خوب هم ریتم برمیداشت و قر... ببخشید! آواز میخواند! وقتی مُرد وصیت کرده بود به خانوادهاش، از پولهای نقدی که توی حسابش خوابانده بود، میز و صندلی دولتی را به هر قیمتی هست بخرند و در اولین فرصت بسوزانند تا به دست نااهلش نیفتد ! من هم شاگرد همان استاد هستم. توقع ندارم بعد از سالها مدیریت موفق، حاال که سنی از من گذشته، میز و صندلیام را عوض کنند یا از من بگیرند. خدا را خوش میآید به بهانۀ باال رفتن سن و بازنشستگی که هیچکدام دست خود آدم نیست، حق مسلم را از من دریغ کنند؟ اصًال کی گفته نیروی جوان و خون جوان توی سیستم مدیریتی کارساز است؟ جوانها اگر جوان بودند، خودشان مدیر میشدند؛ نه اینکه کمین کنند تا ِکی یک نفر بازنشسته شود و کهولت از پا بیندازدش؛ آنوقت مثل مار روی میز و صندلی ریاستش چنبره بزنند و ... باور کنید با چند تا از این جوانها حرف زدهام. همهشان به تنبلی و تنپروری رضایت دارند. هیچ اصراری برای رفتن دنبال کار و اشتغال پستهای مدیریتی ندارند. این توطئهها از کجا آب میخورد؟ من که میگویم دست اجنبی در کار است. سرچشمه جای دیگری است. این حسودان و کسانی که چشم ندارند موفقیت ما را ببینند، عددی نیستند که بتوانند ما را کنار بزنند. کار از جای دیگری خراب است. شما که غریبه نیستید. آدم گاهی دلش میخواهد دردودل کند تا خالی شود. بعدازاینکه شنیدم به سن و سالم گیر دادهاند و میگویند: حاال که بازنشسته شدهام بروم یکگوشه بنشینم بدجور دلم گرفت. از شما چه پنهان، من از آن مدیران ردهباال نیستم که بتوانم هر ناممکنی را ممکن کنم، حتی سن و سال را! بعضیها خیلی راحت، پول توی دستوبالشان ریخته؛ مال بابایشان نیست که دلشان بسوزد یا یکی دوتا داشته باشند؛ مال خودشان و مردم هم که نداریم دیگر! پول میدهند و بازنشستگی و سن و سال را عوض میکنند. من از آن مدیرها نیستم. نه ازنظر قدرت مدیریتی به آن درجه رسیدهام، نه ازنظر هوش مدیریتی! با خودم که تعارف ندارم. وقتی گفتند کاسه کوزهات را جمع کن، باید بروی خانه بنشینی وردست عیال و سبزی پاککنی، کمی فکر کردم، چهرۀ استاد عزیزم یکلحظه از جلو چشمم دور نمیشد. آستینها را باال زدم و یک وصیتنامۀ خوشخط و خوانا نوشتم. از خانوادهام خواهش کردم بعد از مرگم، میز و صندلی مدیریتم را به هر قیمتی بخرند و بسوزانند و خاکسترش را به باد بدهند. شاید بپرسید خب پدرآمرزیده! خودت اآلن که زندهای این کار را بکن! به سه دلیل نمیتوانم : اول اینکه اآلن پولی که باید بابتش بدهم مال خود من است. دلم نمیآید پولی که به این زحمت، تومن تومن رویهم گذاشتهام از دست بدهم. دوم اینکه در این مملکت، آدم زنده حرفش خواهان ندارد. همینکه سرت را گذاشتی و مردی تازه همه میفهمند چه مدیری بودی و چه نابغۀ دورانی را ازدستدادهاند؛ آنوقت هرچه بخواهی برایت انجام میدهند. سوم اینکه حقیقتش را بخواهید، بعدازاین همهسال، یک عالقهای به میز و صندلیام پیداکردهام. فکر بد نکنید! نه از آن عالقهها. یکجور وابستگی. دلم نمیآید تا زندهام بسوزانمشان! امروز روز آخری است که پشت این میز و روی این صندلی مینشینم. تصمیم گرفتهام با آنها خداحافظی کنم و ازشان دل بکنم، اما خیلی سخت است. یکجورهایی انگار دل آدم را الی گیره گذاشتهاند و ولکنش نیستند. با اجازۀ شما میخواهم یک مکالمۀ خصوصی با میز ریاستم داشته باشم. شما غریبه نیستید؛ خواستید بمانید و گوش بدهید؛ حرفی ندارم. یکجورهایی من هم جای استاد شما. خدا را چه دیدید؛ شاید یک روزی زد و شما هم مدیر شدید و این حرفها به کارتان آمد. روی صندلیام نشستهام و روی عزیزم دست میکشم: میگویم: خیلی دوستت دارم. نمیتونم ازت دل بکنم. سخته چرا نمیفهمی! -ولم کن! دستتو از روم بردار. خوبیت نداره. اینهمه سال جلوت بودم ولی دریغ از یه نوازش خشکوخالی. حاال یاد من افتادی؟ اشکم را از گوشۀ چشم پاک میکنم و میگویم: نمیتونم دستمو بردارم. دست خودم نیست . !چرا؟ چرا نمیتونی دستتو برداری؟ -دست بردارم به پایهت اتصالی کرده -این حرفارو نزن. درسته میزم، از چوب و شیشهام، اما میفهمم، دل دارم، قدرت دارم، میشکنم، هر تیکم میپره یهجا؛ اون وقت آرزوی میز مدیریتی به دلت میمونه . !دوستت دارم. قدرت و ابهت تو با من کاری کرده که زبون از بیانش قاصره - چیکار کرده مث ًال؟ -قدرت تو با من کاری رو کرد که تو سال 97، دالر با تومن کرد! -پاشو برو رد کارت بابا حالندارم! برو بذار یه جوون بیاد بشینه این پشت بلکه یه جونی بگیریم. پوسیدیم بس که پاشدی نشستی هی ناله کردی. پیر شدی، روبهقبله شدی. بفهم! درحالیکه از پشت میز کنار میروم، یک نگاه به صندلیام میاندازم. این هم نمکنشناستر از آن. وصیتنامهام را برمیدارم. دیگر نیازی به آن ندارم. همین فردا هر دو را میخرم و میدهم بشکنندشان. چهارشنبهسوری نیاز به سوخت داریم . میسوزانمشان و خالص . میز

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.