کنرتلچی

Setare Shargh - - یادداشت -

این روزها حساب همهچیز از دست همهمان دررفته. این روزهای کرخت، رخوت آور و ماللانگیز ! مطلبی که در مورد نذر نوشتم برای شماره قبل، چاپ نشد و حسابی حالم گرفته شد. شاید گیر داده بودم به یکی دو تا مکان. واقعاً نمیدانم. این دفعه مثل خر توی گل ماندهام که چی بنویسم که به مذاق بعضیها خوش بیاید. پس اگر از این بعد دیدید رفتم سراغ وصف و توصیف آویز روی کاشی یا سبزی خردکن دستی، یا کفش پیادهروی تعجب نکنید. یا شاید دیدید مثل خیلی از نویسندهها رفتم سراغ بحث داغ فوتبال. مثًال لحن متفاوت بسما... الرحمن الرحیم گفتن امیر قلعهنویی در حالتهای مختلف برد و باخت تیمش...، یا سقوط هلیکوپتر مالک تایلندی باشگاه لسترسیتی ... ، یا عشق کودک دهدشتی به دیباال و اعجوبه بودنش توی حرکات با توپ و ضربههایش . کنترل کردن موضوعی است که این دفعه رفتم سراغش. سرک کشیدن، فضولی کردن، موش دواندن توی کار دیگران و کنترلچی بودن، ناخودآگاه همه ما را یاد سریالهای پلیسی، جنایی خانم مارپل، هرکول پوآرو و شرلوک هلمز میاندازد . اول هم از خودمان خانمها شروع کنم . شده که صبح اول صبحی چهارتا لوبیا و یک بسته سبزی و چندتکه گوشت را میریزی توی قابلمه و میگذاری روی گاز، پشتبندش گوشی تلفن را برمیداری و لم میدهی روی کاناپه به اینیکی برادر و آنیکی برادر که چرا خانمت فالن کار را کرده؟ چرا شالش را اینقدر میکشد عقب؟ چرا باشگاه میرود؟ چرا گذاشتی برود درس بخواند؟ چرا با هواپیما میرود؟ یا اسم بچهتان را حتماً نازنین زهرا انتخاب کنید، مگر شما کافر شدید خداینکرده که اسم بچهتان را گذاشتید لیانا؟ خالصه حسابی آتیش بیار معرکه میشوی و کلی هم متلک بارشان میکنی و تا میانشان را شکراب نکنی دست برنمیداری ! وقتی توانایی رسیدگی به مسائل و کارهای خودت را نداری چه طوری به خودت اجازه میدهی که اینقدر خواب بد برای کسی ببینی؟ شاید همانی که به خاطر روسری کنار رفتهاش، یا اسم بچهاش در مظان اتهام تو قرارگرفته، از تو به خدا نزدیکتر باشد؛ و تو خودت خوب اینها را میدانی، چون خودت را الیق بهترینها نمیبینی، با حسرت، حسادت و قضاوت موش میدوانی توی کار نزدیکانت. بعد تازه میبینی خورشتت که ته گرفته هیچ، برنج را هم یادت رفته زیرش را کم کنی. اگر رهایشان کنی، تازه میبینی که توی این مدت چه قدر از خانم خانه بودن فاصله گرفتی. فرصت میکنی چای تازهدم برای خودت درست کنی بهجای چای مانده همیشگی. یا وقتی کسی از نزدیکانت میخواهد برود خرید عروسی، جهاز، بلهبرونی چیزی، زودتر از همه سرودست میشکنی که من فقط خوشسلیقه فامیل هستم. بازار رفتن و امتحان کردن رژها پشت دستت و نگهداشتن لباسهای مجلسی روبهروی آینههای قدی حواست را حسابی پرت کرده. خواهرت نمیتواند یک مانتو برای خودش انتخاب کند، چون تو وابستهاش کردی. از بس تو کنترلچی قهاری هستی خانم برادرت یک جفت کفش را هم نمیتواند بدون مشورت تو بخرد. هم در حق خودت ظلم کردی که بلد نشدی نه بگویی، به خاطر تأیید شدن توی فک و فامیل! هم با کنترلهایت کاری کردی که حق انتخاب را ازشان گرفتی و فکر میکنی داری خدمت میکنی بهشان. نمیگذاری خودشان مستقل باشند. وقتی هم که شوهرت ظهر خسته ِهلِکِهلِک از سر کار میآید خانه تا محیط امن و پر از آرامش را ببیند، بهش زنگ میزنی که با این کفشهای پاشنهبلند توی بازار هالک شدی، دو تا نیمرو درست کن، خیار شور و گوجهفرنگی هم توی یخچال حّی و حاضر، فقط زحمت خرد کردنش با تو . به پسرت میگویی چرا این وقت شب آمدی؟ چرا با این میگردی؟ حاضری از دست پسرت سر به کوه و بیابان بگذاری. باید قبل از اینها فکرش را میکردی. درست عمل میکردی زمانی که هنوز پشت لبش سبز نشده بود. اگر میگفت پول بده، در عرض یک ثانیه کف دستش نمیگذاشتی دسترنج روزانهات را. وقتی ساعت دوازده میآمد و مادرش بهجای حمایت، حماقت میکرد و کفرت را حسابی درمیآورد و پسرت را میب ُرد توی اتاق کناری میخواباند و پتو رویش میانداخت و میگفت هیچکس حق ندارد به پسر یکییکدانهی من چیزی بگوید، باید بهش میفهماندی کارش دوستی خاله خرسه است و این خانه قانون دارد. حاال هم کنترلش نکن. یکم جربزه داشته باش بهش پول نده. باید باهاش حرف بزنی و حرف بزنی. البته درستودرمان، نه مثل برج زهرمار. باید مراقبش باشی و از این حمایتهای ناسالم دستبرداری و مراقبت و کنترل را اشتباه نگیری . خیلی از سیاسیون و مسئوالن محترم بهجای رسیدگی به مشکالت مردم مدام برای همدیگر کری میخوانند که آنها توی باغ نیستند و باید با لطایفالحیلی جوابشان را بدهیم. کنترلکردنهای الکیشان مثل بازیهای بچههاست. چوب الی چرخ معیشت مردم گذاشتن است. اگر بهجای کنترل همدیگر فقط بیتوجهی میکردید، جواب دندانشکنتری بهطرف مقابلتان میدادید تا اینکه توی صفحههای مجازی هی برای همدیگر کری بخوانید و توهین کنید و خودتان را مضحکه خاص و عام کنید . ما همهمان توی کنترل کردن انسانهای قهاری هستیم. کله خراب و وسواسی مریضی داریم. وقتی کنترل میکنیم چسبیدیم به مشکل. اگر همهمان تمرکز و توجهمان را از دیگری برداریم و روی خودمان و نقایص اخالقی و جسمی و ذهنی خودمان بگذاریم، دنیا گلستان میشود. حتماً حکایت مشسیفا... و کوزه عسل را شنیدید که مشسیفا... دستش را میبرد توی کوزه و عسلها را مشت میکند توی دستش. وقتی میخواهد دستش را بیاورد بیرون، دستش همچنان مشت شده . خیلی زور میزند و خودش را به آبوآتش میزند تا دستش را همراه عسلها از کوزه بیاورد بیرون. با کلی مرارت و بدبختی آخر متوجه میشود که اگر مشتش را باز کند دستش بهراحتی از کوزه بیرون میآید . فقط باید عسلها را رها میکرد . عسلها همان مشکالت ماست که اگر رهایشان کنیم و به خدا بسپاریمشان و کنترلهایمان را کنار بگذاریم، سبکبال میشویم .

شاید همانی که به خاطر روسری کنار رفتهاش، یا اسم بچهاش در مظان اتهام تو قرارگرفته، از تو به خدا نزدیکتر باشد؛ و تو خودت خوب اینها را میدانی، چون خودت را الیق بهترینهانمیبینی، با حسرت، حسادت و قضاوت موش میدوانی توی کار نزدیکانت .

کنترلکردنهای الکیشان مثل بازیهای بچههاست . چوب الی چرخ معیشت مردم گذاشتن است. اگر بهجای کنترل همدیگر فقط بیتوجهی میکردید، جواب دندانشکنتری بهطرف مقابلتان میدادید تا اینکه توی صفحههای مجازی هی برای همدیگر کری بخوانید و توهین کنید و خودتان را مضحکه خاص و عام کنید .

صفورا تقویمقدم

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.