میهمانیشوم

Shahrara Institute - - News - متین نیشابوری |

من از اول این طوری نفله نبــودم. همه اقوام و دوستان به سرم قسم میخوردند و قبولم داشتند. درسم که تمام شــد دوران خدمت سربازی را با موفقیت پشت سر گذاشتم. بعد هم پدرم برایم سرمایهای جفت و جور کرد و کار و بــاری راه انداختم. مادرم عجله داشــت هر چه زودتر مرا در رخت دامادی ببیند. با پیشــنهاد خانــواده به خواستگاری دختر یکی از آشــنایان رفتیــم. ازدواج کردم و سروسامان گرفتم. همسرم زن خوب و بسازی بود. مــا صاحــب یک فرزند شــدیم. کارم نیز رونق گرفته بود و روزهــای خــوش زندگیمان را ســپری میکردیــم. ولــی ورق برگشــت و همه رؤیاهای قشنگمان در آتش ندانمکاری من ســوخت و خاکستر شــد. یک روز مردی جوان وارد مغازهام شد. سر و وضع شیک و خودرو باکالسی داشت. سالم و علیک گرم و صمیمانهای کرد و آنقدر خوش ســر و زبان بود که انگار سالهاســت همدیگر را میشناسیم. از آن روز او مشتری مغازهام شــد و وقــت و بیوقت ســراغم میآمد. میگفت به دلیــل ازدواج یک دختری از خانــوادهاش بریده و غریــب و تنها مانده است. دوستی ما پس از چند ماه به رفت و آمد خانوادگی انجامیــد. البته این ارتباط خانوادگی از روز جشن تولد بچهمان شروع شد. او و همســرش کادوی گرانقیمتی آورده بودند و ما جلوی اقوام و آشنایان پز میدادیم که با این زن و شــوهر دوســت هستیم و ... همان روز خانواده خــودم و مادر و خواهر همســرم دلخور بودنــد و از وضع حجاب وآرایش زن دوســتم ایــراد گرفتند. اما با وجود مخالفتهــای آنهــا و نارضایتی همســرم، رفت و آمــدم را با ایــن رفیق نارفیق ادامه دادم. چون همســرم راضی نبود تنها بــه خانه دوســتم میرفتم. در این شبنشینیهای شــوم، چشم بسته و ناخواســته به دام موادمخدر افتادم. اوایل تفننــی موادمخدر مصــرف میکردم. در کمتر از چند ماه تا به خــودم آمدم دیدم وابسته افیون بدبختی شدهام. اعتیاد دمار از روزگارم درآورد. دیگر حال و حوصلهای برایم نمانــده بود و دل بــه کار نمیدادم. بدون اطالع پدرم با یکی از دوستان شریک شدم و مغازه را دستش سپردم. این اولین قدم به سوی بدبختیهایم بود. خودم هم نمیفهمیدم چهکار میکنم. ســرمایهام را باختم و خانهنشین شدم. همسرم خودش را به آب و آتش زد تا بلکه بتواند نجاتم دهد ولی من... عاقبت کارم این حال و روز تأســفباری است که میبینید. همســرم که از دست کارهایم عاصی شــده بود طالق گرفت و بچهام را هم با خودش برد. او ازدواج کرد و زندگی خوبی هم دارد. یک بار برایم خبر آوردند بچهام شوهرمادرش را باباجون صدا میکند و این یعنی تمام آرزوهایم سوخته و نابود شدهاند. اما خوشحالم که فرزندم و مادرش زندگی خوب و آرامی دارند. سرتان را درد نیاورم، به حال و روزی افتادم که دیگر خجالت میکشیدم جلوی چشم خانوادهام ظاهر بشــوم. یــک روز خیلی بیســروصدا مدارکم را برداشتم و از خانه بیرون زدم. با یکی از دوســتان که ماشین سنگین دارد به مشهد آمدم. او برایم کاری در اینجا جور کرد و مــن بدترین روزهای عمرم را ســپری میکنم. رفته بودم مواد بخرم که پلیس دســتگیرم کرد. به همین راحتی و به همین سادگی که برایتان گفتم سرنوشتم را با دستان خودم ضایع کردم و بدبخت و فلکزده شدم.

با وجود مخالفتهای خانواده و نارضایتی همسرم، رفت و آمدم را با این نارفیق ادامه دادم و چون همسرم راضی نبود تنها به خانه دوستم میرفتم

شاهین فتحی، معاون عملیات سازمان امداد و نجات جمعیت هاللاحمر: در پی واژگونی یک کشتی تفریحی در جزیره کیش، 5۱نفر از سرنشینان این شناور دچار حادثه و مصدوم شدند.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.