اندوه معلم روستا، شادی دخترک

زیست روزمره معلمان و مدرسهها در تاریخ اجتماعی معاصر

Shahrvand Newspaper - - روایت نو - |نسیمخلیلی|

نویسندگان ادبیات داســتانی، بارها در روایتهایشان، معلمان و زندگی و جهانشــان، همچنین نهاد مدرســه را بازتاباندهاند.بسیاریازاینروایتهاشایدچنینمینمایانند که رویکرد و جهانبینی آن معلمان، فضای چیره فرهنگی را در آن سالها برمیساخته است. محبوبیت و دیدهشدن نویســندگان بزرگ جریانساز همچون صمد بهرنگی نیز دستاورد همین نقش پررنگ و جانبخش است که بسیاری از معلمان در زیســت و ذهن کودکان آن روزگار در تاریخ معاصربردوشداشتهاند.معلمانازاینرهگذر،واسطههایی میان جهان اندیشه، فرهنگ، کتاب و روایت با زندگی ساده کودکان روستانشین بودهاند. آن کودکان بعدها تبدیل به آدمهاییشدندکهآنسالهاومعلمانتأثیرگذارشرابهیاد سپردهاند. احمد زیدآبادی، روزنامهنگار، در کتاب «از سرد و گرم روزگار» که زندگینامهاش را به همراه تکههایی روشن از تاریخ اجتماعی در روستاهای کویری کرمان دربردارد، از معلم محبوبش در دبستانی کوچکی در روستای دورافتاده زردو در منطقه ســیرجان یاد کرده، به یاد میآورد. این زن مهربان،هرچنددرقلعهایگلیندرآنسویروستامیزیسته اماصمدبهرنگیرادرمیانآموزههایشبهمیانکودکاناین روستا میآورده است «نام صمد بهرنگی را از معلم سال بعد شنیدم. معلم که خانمی مهربان و پرتالش به نام مریم بود، بهرنگی را بهعنوان نویسنده معاصر کودکان و نوجوانان به ما معرفی کــرد. هنگامی که تعدادی بازرس از ســیرجان برای بررسی سطح تحصیلی ما به مدرســه زردو آمدند و از ما خواستند که یک نویسنده را نام ببریم، همگی صمد بهرنگی را نام بردیم. بازرسان از این موضوع به وجد آمدند و خانم معلم را بشدت تشویق کردند». همین معلم، آنجا که قرار میشود بچههای روستا به جای گالش که بویی تند و زننده در فصل گرما تولید میکند، دمپایی پالســتیکی بخرند تا با آن به کالس بیایند، بــه دانشآموز درسخوان اما تنگدســت کالس که پول خرید دمپایی نــدارد، پول جایزه میدهد تا او نیز همچون دیگر همکالسیها دمپایی داشته باشد. این مهربانی را اگر در کنار دادههایی بگذاریم که از رواج تنبیه بدنی در مدرسههای آن روزگار روایت شده است،تصویرشخصیتوتیپمعلماندرتاریخمعاصرکامل میشــود. مرتضی احمدی در کتاب «من و زندگی»، یکی از شــگفتترین این روایتها را در کنار شیوههای مرسوم مانند چوب و فلک آورده است؛ «اســتاد هر آیه و سورهای را که روز قبل درس داده بود، روز بعد میپرســید. اگر غلط میخواندم، بــه هیچوجه تصحیح نمیکرد باالی ســرم میایستاد و از جیبش دو تا ریگ ریز بیرون میآورد و به دو لبه اللههای گوشم میگذاشت و با فشاردادن هر دو انگشت خود که روی ریگها قرار میگرفت، به آرامی مالش میداد. سوزش شــدیدی به جانم میافتاد. اگر هربار که سر جمله برمیگشتم، باز هم غلط میخواندم، باز هم مالش را ادامه میدادوبهگریهمنتوجهنمیکرد.اینبرنامههرروزهبود». آنمعلمفیزیک،زندگیراطالقداد

زیست و زندگی این معلمان در تاریخ معاصر اما همواره با رنجهای فراوان همراه بوده است؛ دادههای تاریخی نهفته در گستره ادبیات داستانی نشــان میدهد معلمان وضع مناسب معیشتی و زندگی بســامان نداشتهاند. نخستین بازتاب این وضعیت، بر پیوندهای آنها با شاگردان و محیط کارشان نمودار میشــده، گاه در شرایط بحرانی و پیچیده حتی به خودکشــی آنها میانجامیده است. امین فقیری در قصه «دبیر فیزیک» در کتاب «غمهــای کوچک»، از رنجهایمعلمیسخنمیراندکهاورادرآزمایشگاهمدرسه به خودکشی میکشاند «دبیر فیزیک مرد نازی بود. ما همه مثل بز از او میترســیدیم. بچههایی که شمر جلودارشان نبود[،] تا سایه او را میدیدند، در هفت سوراخ خود را پنهان میکردند. عهدهدار حفظ نظم هنرستان هم بود. سرش را آلمانی میزد. .]...[ بچهها زیاد مهر و عالقهای نســبت به او نداشتند، چون نه خودش را درک میکردند و نه درسهایی که او میداد. ]...[ میگفتند جانش به لبش رســیده بوده، برای یک پاسپورت دوسال دویده بود. افراد ناالیقی ریاست او را داشــتند. به انواع وسایل او را تحقیر میکردند. مجبور میشــود که زندگانی را طالق دهد». تلخی این رخداد را هرچند در دیگر روایتهای داســتانوار اما مستند زیست معلمان در تاریخ اجتماعی سراغ نداریم اما بسیاری از این معلمانازوضعخودگلهمندوخستهبودهاند.اینخستگی، هم از درآمد کــم و زحمت فراوان برمیآمــد، هم رویکرد منتقدانهشان در رویارویی با سیستم خشک و بیانعطاف آموزشــی زمانه، چنانکه قهرمان غمگیــن قصه «مدیر مدرسه» جالل آلاحمد نیز از هر دو موضوع خسته است ومیکوشدپسازسالهامعلمی،مدیرمدرسهایدورافتاده شودتادیگرناگزیرنباشدسرکالسبرود«ازمعلمیهماقم نشستهبود.01سالالفبدرسدادنوقیافههایبهتزده بچههای مردم برای مزخرفترین چرندی که میگویی... و استغنا با غین و استقرا با قاف و سبک خراسانی و هندی و قدیمترین شعر دری و صنعت ارسال مثل ورد العجز... و از این مزخرفات...». بسیاری از این معلمان اما میکوشیدهاند جهانی تازه برای کودکان بسازند. علیاشرف درویشیان در کتاب «از این والیت» از معلمی یاد میکند که میکوشیده است نهال نــوآوری را در ذهن کودکان برویاند و فراتــر از آن، کودک رنجور و بیمار کالس را بــه کارهایــی همچون روزنامهخواندن برانگیزد که بیشتر و بهتر از عهدهشان برمیآمده است؛ «درسهایمان که تمام میشــد، از بچهها میخواســتم بیایند جلوی کالس و قصه بگویند. بعضی وقتها هم میگفتم هرکس خواب جالبی دیــده تعریف کنــد». محدودیت امکانات و مدرســههایی که ناگزیر چندشیفته اداره میشده است، در کنار دانشآموزانی که بیشتر فقیر و گرسنهوبیحوصلهبودند،امابههمه معلمان انگیزه مناســب برای اینگونه نوآوریها نمیداده است. امین فقیری در بیشــتر قصههایش از زبان معلمان درباره سختیهای کار مینویســد «چهار کالس در یک کالسباآنطریقهتدریس!بیشتراوقاتتدریسیککالس فراموشممیشد.مجبوربودممطالبراهرطورکههست،در ذهن خسته و گرسنه آنها فروکنم». از رهگذر همین دادهها درمییابیم معلمانی که مکان خدمتشــان در روستاهای دورافتاده بوده اســت، رنجی افزونتر در زندگی خود تاب میآوردهانــد، زیرا ناگزیر بودهاند روزهــا در تنهایی بزرگ مدرسه در روستا سر کنند. فقیری چند جا به این تنهایی اشاره کرده است؛ «دوسال زندگی در مدرسه خستهام کرده بود.باآندیوارهایکوتاهودرقلعهمانندوکالسهایبزرگ وشبهاکهاندوهغربترابیشتربهمنیادآورمیکردوسایه کوه که چه هراســی در دلم میافکند و بعد دفنشدن بود در آن غربت و در مدرســه بزرگ که صدای خفاشان نیز با وحشت دلم همراز میشــد. تصمیم گرفتم بروم در روستا اتاقی بگیرم تا چشمم به آدمی بخورد و شبح عظیم تنهایی از من فراری شــود». این تنهایی معلمان در روســتا را یا فراشهاییپرمیکردهاندکهخبرآورانروستابرایمعلمان به شمار میآمدند، یا عشقهای نافرجام که هرگز در بافت زندگی اجتماعی و سنتی روستا پذیرفته نمیشده است. معلمان در قصههای فقیری، بیشتر با فراش یا خدمتکاری همدماند که دوسویه به یکدیگر یاری میرسانند «محمود فراش مدرســه بود. همینجور دیمی پول از بچهها برایش جمع میکردم که ماهانه کمک خرجش بود. از همه حیث با من اخت بود. پهلویم که مینشســت، پته مردم را برایم روی آب میریخت. از قرضها میگفت. از بدهبستانها و از رابطههایآشکارونهان». عموکتوشلوارخوشگلیپوشیده باپیراهنسفید روایتهای ســاده نویســندگان از تجربههای زندگی معلمی در دهههای 40 و 50 خورشــیدی نشان میدهد برای معلمان روســتا که روزها در برف و تنهایی و زندگی بیهیجان دور از شــهر میزیستهاند، یک پنجره کوچک روبهکوه نیز دلگرمکننده و زندگیساز بوده است، هرچند محیط بسته روستا، همان پنجره را نیز آرامآرام از آنها میتوانســت بگیرد. بهترین دادههــا درباره این رخدادهــای تلــخ همزیســتی با باورهای ســنتی و محدودکننده روســتاییان، در قصههــای امین فقیــری و روایتهای هوشــنگ مرادی کرمانی جستنی است. امین فقیری در کتاب «غمهای کوچک» بهپنجرهزندگیبخشخانهمعلمی درروستااشارهمیکندکهرفتهرفته آفت زندگیاش در روستا میشود به یک خاطره تلخ. «مدرســه که تعطیل میشــود به خانه میآیم. اولین کارم اینســت کــه پنجره را باز کنم. مینشینم کنار پنجره که برای شــب برنج پاک کنم. نگاه ترحمبار مردم را به خوبی میبینــم. اورج میگوید: آقای مدیر چــرا آنقدر تعارف میکنید؟ ما 6نفر هستیم شما هم روش». بیش از هرچیز تنهاییمعلماستکهخودراتااینجایروایتمینمایانداما درادامهقصه،اینپنجرهوتماشایروستابهدلدادگیپنهان تازهعروسیلببامهمسایهمیانجامدکهمعلماورابهعنوان نماد زنان روســتایی «بســان گل یخی با آن شلیتههای رنگارنــگ روی زمینه برف ســپید» توصیف میکند، اما میگوید؛ «در درونــم هیچ چیز به هیجــان نمیآید. نه خوبی و نه بدی. مانند برف در دشت». مردم روستا اما این اعترافهای معلم را نمیپذیرنــد و نوعروس را به این جرم از ده خود میرانند که در یک روز برفی به معلم روستا که پشت پنجره به دشت مینگریسته، اشاره کرده، شاید هم برف پرانده است! فقیری، در داستان «آبی و عشقش» در کتاب «دهکده پرمالل»، بهتر و موشکافانهتر این مسأله و دیگر نمونههایی را روایت کــرده که ناگزیر در زندگی آرام اما پرهیاهوی معلمان در روســتا رخ میداده است؛ ماجرا که با گامزدن معلم در روستا برای هواخوری آغاز میشود: «چشمهنزدیکبود.زنهامیآمدندآببردارند.درتنهایی قدمی میزدم رو به آنطرف که تنوعی باشد. وقتی دو زن از کنارم رد شدند، شــنیدم که یکی به دیگری گفت: آبی آقای مدیر!». این قصه، روایت رنج «آبی»، زنی روســتایی است که شادی، خوشــبختی و امید را در سیمای معلم روستا میبیند و میجوید اما سرانجام تلخکامانه از زندگی و روستا رانده میشود. این روایت دلدادگی دختران روستا به معلمان در روایتهای هوشنگ مرادیکرمانی نیز بارها آمده اســت؛ گویی محبوبیت، وقــار و مهربانی معلمانی که با شــکیبایی در روستاها میزیســته، به بچهها درس میآموختند، در کنار آراســتگی و خوشپوشی نسبی و داشتن هیبت متفاوت از مردان روســتا، در این دلدادگی سودمند میافتاده است. مرادیکرمانی در کتاب «شما که غریبه نیستید» به این پدیده اشــاره کرده، طنازانه درباره شمایل عمویش در جایگاه معلم خود، که شناساننده تیپ چیره معلمان در دهههای 40 و 50 خورشیدی میتواند باشد، مینویســد؛ «عمو کتوشلوار خوشگلی پوشیده با پیراهن سفید، موهای بلندش را قشنگ شانه کرده. قلمی با گیره طالیی زده سر جیب کوچک کتش، که یعنی سواد دارد و اصال شکل دوروبریها نیست. به قول ننهبابا انگار از میان کرمان بلندش کردهاند و گذاشــتنش لب رودخانه ســیرچ». از همینروســت که آن معلمان برای دختران محروم و تنهای روســتا، گاه حتی زنانی که ناچار با مردان کهنسالازدواجکردهبودند،نمادجهانیدیگرمیشدندکه درنگاهشانخواستنی،جذابوزیبامیآمد؛بهویژهکهآنها در فقر میزیستند، تلویزیون و رادیو و رسانهای برای دیدن و شناختن جهان بزرگتر از روستای خود نداشتند و جهان شــهری را دور و بیگانه میدانستند؛ وضع معیشت و بدی راهها نیز نمیگذاشت به شهر رفته و آن جهان تازه را کشف کنند. آن معلمان حلقههای میانجی جهان کوچک روستا و جهان بزرگ شــهر بوده، از اینرو محبوب و خواستنی میآمدند. تحلیل این کنشهــا و واکنشهای نهفته در بستر زیست اجتماعی روســتاییان در تاریخ البته بدون واکاوی اقتصادی، کامل نخواهد بود. حقوقبگیری و درآمد همیشگی و زندگی آرام همراه با دانش و کتاب معلمها، که به خشکسالی و باران و کشت فصلی وابسته نبود، افزون بر دیگرعاملهابرایندلدادگیهاتأثیرمستقیمداشتهاست. هوشنگ مرادیکرمانی در روایتاش به این جنبه ناگفته اشاره میکند؛ «از پشت دیوار خانه آسیابان رد میشویم. یکهو میبینم 5 تا دختر از لب دیوار ســرک میکشــند که عمو را ببینند. ]...[ از لــب دیوار عمو را میبینند. با هم پچپچ میکنند. بیشتر دخترهای آبادی دلشان میخواهد زنعمو قاسم بشوند، چون خوشلباس و قشنگ است و از همه مهمتر معلم است و سر ماه حقوق میگیرد». فرهنگ ســنتی روســتا اما اینگونه دلدادگیها را نمیپذیرفت. چنانکه فقیری نیز در قصههایش اشاره کرده، رنج بدبختی و راندن دختران عاشق از روستا، سرانجام این دلبستگیها بوده است. مرادیکرمانی نیز بر همین واقعیت در زندگی اجتماعی مردم در روســتایی که معلمی محبوب داشت، تصریح میکند؛ «دخترها با من خوبند. من نزدیکترین کس به عمو هســتم. گاهی به من پول میدهند، گاهی انجیر خشک و مویز و انار، که دستمالشان را به عمو برسانم و به کســی چیزی نگویم. اگر کسی تو آبادی بو میبرد که دختریچنینکاریکرده،تاعمرداشتبدبختبود.پشت سرشحرفمیزدند.هیچوقتبهخانهبختنمیرفت».با همهاینمحدودیتهاوفاصلهافتادنها،بازهمشغلوپیشه معلماندرکناررنجهاوتنگدستیهادرزندگیروستاییان، محبوب و آرمانی بوده اســت؛ مادران گاه آرزو میکردند فرزندشان نیز روزی معلم شــود. روایت احمد زیدآبادی درباره سودای مادرش، گویاست؛ «به نحوی احتیاطآمیز سودای آیندهای درخشان و شغل و حرفهای بینظیر برایم در ذهنش میپروراند، اما واالترین شــغلی که در اینباره در تصورش میگنجید، ســپاهی دانش بود؛ یعنی همان سرباز-معلمهاییکهبراساسانقالبسفیدمحمدرضاشاه به روستاها اعزام میشدند تا به کودکان روستایی آموزش دهند».

روایتهایسادهنویسندگان ازتجربههایزندگیمعلمیدر دهههای04 و05 خورشیدی نشانمیدهدبرایمعلمان روستاکهروزهادربرفو تنهاییوزندگیبیهیجان دورازشهرمیزیستهاند، یکپنجرهکوچکروبهکوه نیزدلگرمکنندهوزندگیساز بودهاست،هرچندمحیط بستهروستا،همانپنجرهرا نیزآرامآرامازآنهامیتوانست بگیرد

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.