حكايت شاه قاجار و نان و سركه ملاهادى

TOURISM - - پرسه -

■ ناصرالدينشاه كه بعضى از آثار »ملاهادى سبزوارى« را خوانده بود، مىخواست او را ببيند. هنگامى كه از تهران به مشهد مىرفت، در سبزوار توقف كرد و عازم خانه حاجملاهادى سبزوارى شد. وي به ملازمان سپرد كه ورودش را به حاجملاهادى اطلاع ندهند و تنها راه خانه دانشمند را پيش گرفت و ملازمان از عقب شاه مىآمدند.

وقتى ناصرالدينشاه وارد خانه حاجملاهادى شد، هنگام ظهر بود و صاحبخانه بر سر سفره نشسته بود و مىخواست غذا بخورد. پادشاه قاجار مشاهده كرد كه غذاى اين دانشمند، يك گرده نان است و لقمههاى نان را در يك ظرف كوچك كه مايعى در آن ريخته شده، خرد مىكند و در دهان مىگذارد. ناصرالدينشاه فهميد كه در آن ظرف سركه است.

كنــار سفره بر زمين نشســت و از حال صاحبخانه پرسيد. در ضمن نظرى بــه اطراف انداخت. در آن اتاق جز يك قطعه نمد كه بر زمين گسترده شده بود و سفره را روى آن قرار داده بودند، چيزى ديده نمىشد. ناصرالدينشاه گفت: آقا من تصور مىكردم كه زندگى شما خوب است و اينك مىبينم كه بر نمد مىنشينيد و نان و سركه مىخوريد.

بعد از قدرى صحبت، شاه فهميد كه فرش دو اتاق ديگر آن خانه نيز از نمد است. براى همين از حاجى سؤال كرد كه چگونه با آن زندگى محقر ساخته است. او در جواب گفت: اين سه قطعه نمد را هم كه كف اتاق انداختهام، بايد در جهان بگذارم و بروم و اين نمدها در دنيا مىماند و من رفتنى خواهم بود.

ناصرالدينشــاه گفــت: در اين سني كه شمــا داريد، نبايد غذايتان نان و سركه باشــد. حاجملاهادى سبزوارى پاسخ داد: كســانى وجود دارند كه مســتحق هســتند و من به آنها كمك مىكنم. به همين دليل به خود من بيش از نان و سركه نمىرســد. غــذاى آن عالم نان و سركه يا نان و نمك بود و در فصل بهار كه در سبزوار سبزى فراوان يافت مىشد، چند شاخه سبزى هم به غذاى خود مىافزود.

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.