مادري خشمگين و باهوش که پليسها را مالمت ميکند

Vaghay Ettefaghie - - ادب و هنر - جوئييوتيچي ترجمه:سيدحسينرسولي

امسال فيلم «سه بيلبورد خارج از ابينگ، ميزوري» به نويسندگي و کارگرداني «مارتين مکدونا»، نمايشنامهنويس، فيلمنامهنويس و فيلمساز ايرلندي – بريتانيايي، مورد توجه اهالي سينما، منتقدها و مردم قرار گرفته است. مک دونا، جايگاه ويژهاي هم در بين تئاتردوستهاي ايراني دارد و هرسال نمايشنامههاي مختلفي از«او بروژ» منتشريا اجرا ميشود. چند سال پيش نيز فيلم در (۸۰۰۲) مک دونا تبديل به پديدهاي در جهان سينماي هنري و مستقل شد. اما امسال اين کارگردان ۸۴ ساله توانست در کنار بزرگاني مانند «کريستوفر نوالن» و «گيرمو دل تورو» در بين نامزدهاي اصلي اسکار قرار بگيرد. فيلم او امسال نامزد بهترين فيلم و کارگرداني اسکار هم هست. به همين مناسبت بخشهايي از گفتوگوي «جوئي يوتيچي» از «ِددالين» با «مارتين مکدونا» را ترجمه کردهايم.

اين ايده ديوانهکننده فيلم «سه بيلبورد خارج از ابينگ، ميزوري» از کجا سرچشمه ميگيرد؟

دو سال پيش با اتوبوسي از ميان ايالتهاي جنوبي آمريکا ميرفتم، جايي در جاده، يک جفت بيلبورد ميان مزرعهاي ديدم که خيلي شبيه به بيلبوردهايي است که در داستان فيلم ما ميبينيد. بيلبوردها خروشان، دردناک و تراژيک بودند. آنها پليسها را مورد خطاب قرار ميدادند. زماني بود که ميخواستم قسمتي از يک داستان قدرتمند زنانه را بنويسم، چونکه نمايشنامههايم پر از چنين صحنههايي بودند؛ ولي، دو فيلم اولم اين جوري نبودند. فکر کردم که همين موضوع يک چيز خوب براي نوشتن است. يک نوع آزادي درونش بود تا اين چيزهايي را که گفتم در کنار هم بگذارم. تصميم گرفتم فردي که اين کارها را ميکند يک مادر باشد. مادري خشمگين که باهوش است، مادري که نميگذارد سرش کاله برود. بهعنوان فيلمساز، اين موضوع همان نقطه انرژي است که شما با آن فيلمنامهتان را شروع ميکنيد. قبل از شروع، هيچ پيرنگي نداشتم. فقط اين ايده را داشتم که زني، چيزهايي را به وجود ميآورد تا پليس را مالمت کند. هر چيزي که بعد از اين در داستان رخ ميدهد، واکنشي به همان مجازاتکردن پليسها توسط زن است. فيلمنامه از نوع «انداموار» است. چيزي بيش از حد بر فيلم تحميل نشده است.

آيا پيرنگ «سه بيلبورد خارج از ابينگ، ميزوري» چيزي کمتر از «هفت رواني» (۲۱۰۲)و «در بروژ» نيست؟

نه. تمايل دارم به وسط ماجرا بپرم و ببينم وقايع به کجا ميرود. اين امر چيزي شبيه نمايشنامه است. ولي احتماال نمايشنامهها پيرنگ بيشتري نسبت به فيلمها دارند. فيلم «در بروژ» مقداري پيرنگ دارد. احتماال فيلم «سه بيلبورد خارج از ابينگ، ميزوري» از «در بروژ» هم پيرنگ کمتري در اين نوع از ساختار دراماتيک دارد. اين امر هم به خاطر خصوصيات کاراکترهاست، همچنين بهخاطر تراژدي است که در پيش داستان وجود دارد. پيرنگ ساده در چنين ساختاري بهخاطر اين است که شما دوست نداريد چيزي از خارج به داستان وارد کنيد تا پيرنگ سنگين و سخت شود، مخصوصا در رابطه با گرهگشايي دراماتيک، يا حتي در رابطه با مضمون محوري، تمام اين کارها براي اين بود که ميخواستم ببينم کاراکترها تا کجا ميروند. حتي همين حاال شما نميتوانيد بگوييد که ساختار فيلم «سه بيلبورد خارج از ابينگ، ميزوري» چه بود.

شايد ساختار تک پردهاي دارد ولي بعدش شما همينطور ادامه ميدهيد و چيزهايي هم ساخته ميشود. اما فکر ميکنم همچنان قوس کاراکتر-تحول يا سفر دروني شخصيت در طول داستان- و تغييراتش وجود دارد و بههرصورت داستان را رضايتبخش ميکند.

پس فرض ميکنيم داستانگويي «رابرت مک کيکه»شما مشترک مدرسه

نيستيد؟ چرت و پرت است. هيچ چيز باحالي در کار او وجود ندارد. ممکن است که شيوه او... نه اصال به هيچ صورت بهدرد نميخورد، حتي اگر در اول راه باشيد؛ چون تمام کار او فرمولسازي که به طرز آشغالي خستهکننده است. اين روش همان چيزي است که در داستانهاي «مارول» و «ديسي»- کمپانيهايي که مجموعه کتابهاي مصور و فيلمهاي پر هزينه ابرقهرماني توليد ميکنند-در آخر هفتهها ميبينيد. قشنگ ميدانيد که آخر داستان چه ميشود. روش مک کي همين است. واقعا اين روزها چه نوع اثر رايانهاي است که ما را به آن مسير ميبرد؟

آيا در زمان برپا کردن کمپاني خودتان با مشکلي مربوط به رويه قضايي روبهرو شديد؟

کار خيلي سختي نبود. ولي فکر ميکنم با تمام فيلمهايي که ساختهام کمپانيای تاسيس نکرديم که بله بله بگويد. بخشي از کار براي من و بخش ديگر براي «گراهام برادبنت» است. وقتي شروع کرديم دستورالعملهاي محکمي داشتيم.

به ذهنم خطور ميکند که « فرانسيس مکدورمند» کسي است که کارش را خيلي جدي ميگيرد. همين احساس را هم درباره کاراکترش در فيلم داريم.

بله. فکر ميکنم بخش بزرگي از ساييدگي بين ما دو نفر همين باشد. فرانسيس و کاراکترش «ميلدرد»، هردويشان با هر نفري که ميبينند، جنگ ميکنند. فرانسيس اصال دوست نداشت روي نقش تمرين داشته باشد. من کمي تمرين کردن ميخواستم؛ ولي، او اصال دوست نداشت. فرانسيس واقعا ميخواست با همه پليسها جنگ کند و اصال نميخواست با آنها تمرين کند تا مبادا دوست شوند. االن که به رفتارش نگاه ميکنم ميبينم که منطقي بود. همه چيز در فيلم درست است.

منبع: ددالين

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.