خندههای دلشاد خانم

Vizhenameh - - News -

دلشــاد خانــم میگفــت آدمیزاد باید قدرشــناس باشــد و وقتی خدا بهش چیزی بخشــید، او هم به مردم ببخشــد. یکی از چیزهایی که دلشــاد خانم به مردم میبخشــید خندههای بلند و از ته دلش بود. دلشــاد خانم با خندههاش دل مردم را شــاد میکرد و من عاشق روزهایی بودم که دلشاد خانم بــا آن لباس گل دار و روســری حریر و بوی عطری که میداد، به خانه لهستانیها میآمد. ... بعــد یک دفعــه متوجه چیزی شــدم. چیــزی که تــا آن روز نفهمیــده بــودم. اینکــه چطــور آرامش مــا بــه زندگــی آدمــی بند بــود کــه حتــی او را یک بــار هم ندیــده بودیم. یــک پیرمرد زهــوار دررفته کــه بــا مرگش حســابی حــال همه مــا را جــا آورد. یــک دفعــه دلم بــرای خندههای دلشــاد خانم تنگ شــد. روزهایی که میآمد وســط حیاط مینشســت و همســایهها دورهاش میکردند و دلشــاد خانم بــا آن لباسهای ُ گلدار و موهــای قرمــزش خندههای از ته دلش را نثــار ما میکرد و ما حالیمان نبود که خوشبختی یعنی این. نام کتاب: خانه لهستانیها نویسنده: مرجان شیرمحمدی نشر: چشمه

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.