در دل این کمدهای خاک گرفته

Vizhenameh - - News - فرنوش صفویفر روانپزشک

«ببیــن مهرنــاز چی پیدا کــردم؟» الناز جعبــهای را که پر بــود از کاغذهای قدیمی خاکگرفته و از زیر کمدها بیرون کشیده بود، نشان مامان و مهرناز داد که نشسته بودنــد ســر چمدانهــای قدیمــی و داشــتند محتویــات آنهــا را یکی یکــی بیرون میآوردندوخاطرههایهرتکهرامیگفتندوکناریمیگذاشتند.مهرنازکنجکاوانه نگاهی به جعبه کفش انداخت. یکی یکی کاغذهای نقاشی بود که درمیآمد. اول با ابهام و بعد به شفافیت، یادش آمد: «یادم آمد! اینها مال سفر بابا به قشم بود، مگر نه؟» هم عکسها بودند و هم نقاشیها. خطهای کج و معوج، رنگآمیزیها و اندازههای بیتناسب، همهشان را برد به آن روزها و دنیای کودکی. الناز که احساســاتیتر از خواهر بزرگتر بود، اشــک در چشمانش جمع شده بود: «یــادت میآید چقدر غصهمان شــده بود که بابا مأموریــت گرفته؟» مهرناز هم دست از چمدان کشید: «آخ آره! من خیلی عصبانی بودم. اصالً دلم میخواست بــا بابــا قهر کنم.» مادر دســتش را به زانــو گرفت و از جا بلند شــد: «یک ماه برای شــما دوتا که جانتان به جان بابایی وصل بود، یک قرن به نظر میآمد.» الناز با دلخوری گفت: «خب چه توقع داری؟ آدم تو پنج ســالگی و هفت ســالگی تمام دنیــای خــودش را در وجود مامــان و بابایــش میبیند!ًفکر میکنــد وقتی بروند ممکن اســت دیگر برنگردند!» مهرناز آه کشــید: «اصال زمان آن موقع یک جور دیگــر معنی مــیداد! چــه روزگاری بود!» مادر از آشــپزخانه صدایش بلند شــد: «هیچ حواست هست از صبح تا حاال چند بار این را گفتهای؟» مادر حق داشت. اصالً از دیشب که قرار گذاشته بودند بیایند تا وسایل کودکیشان را از کمدها بیرون بکشــند، تا خانه را تحویل صاحب جدیدش بدهند، چندین بــار این جمله را در گوشش شنیده بود. «حاال چی هست داستان این نقاشیها؟» و سینی چای را روی زمین گذاشت. «یادتان نیســت؟ بابا دو روز یک بار به ما تلفن میکرد و توضیح میداد که آنجا چه شکلی هست. بعد از هر تلفن، من و مهرناز چیزهایی را که بابا تعریف کرده بود، میکشیدیم.» مهرناز با چشم اشکبار و لب خندان گفت: «چقدر به سر و کله هم میزدیم برای کشیدن اینها. اختالفمان میشد که آن چیزی که بابا گفته این طور هست یا نه.» «بعــد هــم باالخــره بابا آمــد!» الناز به صــدای بلند خندیــد و ادامــه داد: «آمد و عکسهایش را آورد! هر دومان سنگ روی یخ شدیم!» «آره واقعــاً! عکسهــای بابا با تصویر ذهنی هر دوی ما خیلی فرق داشــت!» هر دو نشستند کنار سینی چای؛ با سه تصویر کامالً متفاوت از قشم، نقاشی الناز، نقاشی مهرناز، که از دریچه چشم پدر دیده بودند و عکس های واقعی! مادر ظرف خرما را توی سینی گذاشت: «واقعاً هم هر کدام از شما سه تا هم یک آدم متفاوت بودید! گاهی شک میکنم شما که این همه باهم فرق داشتید چطور باهم حرف میزدید!»

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.