زندگی بدون استرس

Vizhenameh - - News - فرنگیس یاقوتی فرنوش صفویفر روانپزشک

در روزهــای پایانــی مهر ماه به چند ماه گذشــته فکر میکنــم و همه چیز را در ذهنــم تحلیــل و بررســی میکنم. چند ماه گذشــته برای من و همســرم پــر از اتفاقــات پیشبینــی نشــده بود و وقتی بــه ســالمتی و موفقیت از یک مرحلــه میگذشــتیم مرحلــه بعــد شــروع میشــد. خالصــه اینکــه االن در پایــان مهــر ایــن مســائل و فکــر و خیالهــای پیرامــون آن تمــام نشــده و همچنــان ادامــه دارد و فقــط از مرحلــهای بــه مرحلــه دیگــر منتقــل میشود. شــرایط کاری همســرم در حــال تغییــرات بــزرگ و اساســی اســت و ایــن تغییــرات بــه ما هم مربوط میشــود در نتیجه تمام ابعــاد زندگی را تحت تأثیر قرار میدهد. هفتــه پیش با خودم گفتم تابســتان با این فکرها گذشــت و حاال هم اولین ماه پاییز در حال تمام شــدن اســت و من عمالً فقط فکر و خیال کردهام و یادم رفته است زندگی همین روزهایی هست که بسرعت می گذرد. بــه همیــن دلیل برای گشــایش در بخش جدیدی از زندگی بــرای آبان ماه برنامه فشــردهای چیدم که توجهم به موضوعاتی که در کنترل من نیســت کم شود و بیشتر از زندگی و روزهایم لذت ببرم. طبق برنامه آبانم تصمیم گرفتم روزانه فقط یک ساعت به موضوع کاری همســرم فکــر کنم و بقیه ســاعتها را بیخیــال و بدون اســترس بگذرانم ابتدا این روش سخت بود چون به محض بیکار شدن مینشستم و اوضاع را تحلیــل و بررســی مــی کــردم اما حــاال وقتی یک ســاعتم تمام میشــود ذهنم را از آن موضوع دور می کنم و اگر ناخودآگاه فکرم سمت ماجرا رود دفترچه یادداشتم را برمی دارم و در موردش یک جمله مینویسم تا فردا در زمان یک ســاعتم به آن فکر کنم و بعد از نوشــتن دفترچه را می بندم و سر خودم را با چیز دیگری گرم میکنم. اتفاق دیگر این روزهای ما بهانههای گاه و بیگاه آروین در مورد مهد کودک اســت و بعضــی شــبها که دیرتــر از نه و نیم یــا ده میخوابــد فردایش با سختی از خواب بیدار میشود و بهانه میگیرد که من مهد کودک نمیروم. اولین کاری که در این مورد انجام دادم این بود که برنامه شبها را جوری تنظیم کردم که آروین قبل از ده در خانه باشد و بخوابد. با این برنامهریزی صبحها شادابتر بیدار میشد و یک ستاره روی کاغذ در اتاقش میگرفت، بعد از پنج ستاره برایش یک هدیه کوچک خریدم و در راه بازگشــت از مهد به او دادم. خالصه اینکه با تشــویق و تنظیم مجدد برنامه خواب مهد کودک دوباره منظم شد و از بهانههای گاه و بیگاه خبری نیست.

صــدای زنــگ که بلند شــد، رضا و بچههــا به تکاپــو افتادند. یعنی انگار گذاشــته باشندشــان روی دور تنــد. دینــا کوچولو عروســکهایش را پرت کرد پشــت مبل، دارا هــم تند و تند مداد رنگیهایش را توی جامدادی گذاشــت. رضا هم داشــت خردههای گلدان شکسته را جمع میکرد. فاطمه به محض ورود به خانه، مواجه شــد با چهرههایی نگران و شــرمزده، گویی که همگی همدســت شــده بودند که چیزی را مخفی کنند. -«سالم! همگی خوباید؟ کسی جاییش نشکسته؟» صــدای پرانرژی و شــاد فاطمه، بیشــتر همــه را به وحشــت انداخت. چه واکنشــی در انتظارشانبود؟وقتیمادرمیفهمیدکهیکیازگلدانهایشمعدانیموردعالقهاش شکسته! مخصوصاً کلمه «شکستن» که بهکار برد، مثل یک زنگ خطر بود. رضا ســعی کرد کنترل را به دســت بگیرد: «ســالم! خوبی؟ خوش گذشت؟ میوه میخوری؟ راحت رسیدی؟» سخت نبود تشخیص دستپاچگیاش از لحن صدا و جمالت بیربطش. «چیزی شده رضا؟» بالفاصلــه توجهش به خردههای خــاک که پایین پنجره ریخته بود، جلب شــد؛ باقیمانده جاروی ناشیانه رضا که رد آن هم روی کفپوش آشپزخانه دیده میشد. بدون اینکه چیزی بگوید، جلو رفت و همزمان که مینشست، کیفش را روی زمین رها کرد و طرف کیســه پالســتیکی رفت که بقایای گلدان عزیزش توی آن ریخته شــده بود. ســه تایی به هــم نگاه کردند و انگار عقربههای ســاعت هــم از حرکت بازایســتاده بودند. دینا دســت انداخت دور گردنش و با همان لحن کودکانهاش زمزمه کرد: «نترس رفته پیش خرسی که از خانه خاله سوسو برنگشت پیش من» فاطمه بدون توجه به دینا، انگار که با خودش حرف بزند، نجوا کرد: «گیاهش صدمه ندیــده، میشــود دوباره کاشــتش.» توی آن لحظــات انگار دیگر «مادر» و «همســر» نبود، دختربچهای بود که عروسکش جا مانده بود و داشت دنبالش میگشت. برای رضــا جای ســؤال نبود که حاال یک گلدان چه ارزشــی دارد که ماتم گرفتــهای ، فدای ســرت ، ســه تا به جایش میخریــم و جایگزین میکنیم. او معنای خاصــی را که آن گلدان برای فاطمه داشت خیلی خوب میفهمید. خودش قلمه آن را از بوته اصلی خانه عمویش جدا کرده بود، گلدان و خاک مناسب خریده بود، کاشته بود. جابهجا کرده بود تا جایی با نور مناسب را برایش پیدا کند. همه اینها، آن گلدان را برای فاطمه آن قــدر خــاص کــرده بود که بــا دیدن تکههای گلــدان و گیاه برهنــه و از خاک بیرون افتاده، رنگ از رویش بپرد و انگار عزیزی را رو به موت یافته باشد، به تکاپو برای نجاتش بیفتد؛ تکاپویی که به دیگران هم سرایت کرده بود: دارا تندی رفت آبپاش را آب کرد و آورد. دینا با انگشتهای کوچولو و تپلش برگها را ناز و خاک را از رویش پاک میکرد. رضا رفت از توی انباری یک گلدان سفالی پیدا کرد و آورد: «فعالً توی این بکاریمش تا بعد گلدان خوشگل برایش بگیریم.»

Newspapers in Persian

Newspapers from Iran

© PressReader. All rights reserved.